![]() |
|||
|
درباره وبلاگ این وبلاگی است دو نفره حاوی نظریات ما درباره فرهنگ ، اجتماع و سیاست. روز هفتم آبان روز تولد این وبلاگ است. منوي اصلي
آرشيو مطالب
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم اسفند 1386 هفته اوّل بهمن 1386 هفته سوم دی 1386 هفته دوم دی 1386 هفته اوّل دی 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته دوم خرداد 1386 هفته دوم فروردین 1386 هفته چهارم اسفند 1385 هفته دوم اسفند 1385 هفته اوّل اسفند 1385 هفته چهارم بهمن 1385 هفته سوم بهمن 1385 هفته دوم بهمن 1385 هفته اوّل بهمن 1385 هفته اوّل دی 1385 هفته چهارم آذر 1385 هفته سوم آذر 1385 هفته چهارم آبان 1385 هفته دوم آبان 1385 هفته اوّل آبان 1385 هفته سوم مهر 1385 هفته اوّل مهر 1385 هفته چهارم شهریور 1385 هفته سوم شهریور 1385 هفته دوم شهریور 1385 هفته اوّل شهریور 1385 هفته چهارم مرداد 1385 هفته سوم مرداد 1385 هفته دوم مرداد 1385 هفته چهارم تیر 1385 هفته دوم تیر 1385 هفته اوّل تیر 1385 هفته سوم خرداد 1385 هفته سوم اردیبهشت 1385 هفته اوّل اردیبهشت 1385 هفته چهارم فروردین 1385 هفته سوم فروردین 1385 هفته چهارم اسفند 1384 هفته سوم اسفند 1384 هفته اوّل اسفند 1384 هفته چهارم بهمن 1384 هفته سوم بهمن 1384 هفته چهارم دی 1384 هفته دوم دی 1384 هفته اوّل دی 1384 هفته چهارم آذر 1384 هفته سوم آذر 1384 هفته دوم آذر 1384 هفته اوّل آذر 1384 هفته چهارم آبان 1384 هفته سوم آبان 1384 هفته دوم آبان 1384 هفته اوّل آبان 1384 نویسندگان
آرشیو موضوعی
پیوندهای روزانه
وبلاگ آرش سيگارچي
يدالله رويايي ,وبلاگ آقاي احمدي نژاد مجموعه اشعار اميلي ديکنسون براي زيگموند و ... هفتان منيرو رواني پور نيک آهنگ کوثر سایت دکتر سروش روزنامه اینترنتی ایران ما آرشیو پیوندهای روزانه پيوندها
آمار وبلاگ
Powered By
BLOGFA.COM |
تحلیلی بر فیلم خیلی دور خیلی نزدیک
خلاصه داستان: فيلم داستان يك پزشك متخصص مغز است. صاحب نام، ثروتمند و پر مشغله. به خدا اعتقاد ندارد اما دستش معجزه مي كند. اما اين دست معجزه گر خيلي زود در مي يابد كه از درمان تنها پسرش سامان كه دچار عارضه مغزي است عاجز است. سامان عاشق نجوم است. پدر كه كارش او را از سامان دور كرده است جستجويي را به دنبال او در كوير آغاز مي كند. فيلم را مدتي قبل ديدم و به همين دليل مجبورم برخي لحظاتش را در ذهن مرور كنم. فيلم با تم موضوعي مشخصي آغاز مي شود و به مرور اين تم اوليه در تم اصلي فيلم فيد مي شود. در ابتداي فيلم شاهد دكتري هستيم كه همه عناصر زندگيش را به دقت چيده است : كارش ، شرط بندي روي اسبها ، voice chat ... اين ميان جاي سامان خالي است. اگرچه به خاطر دارد كه بايد براي او تلسكوپ بخرد اما از دنياي راز آميز ستارگان كه او را در خود غرق كرده است، از دختري كه دوست دارد و از خيلي چيزهاي ديگر خبر ندارد. انگار او آفريده نشده تا دنياي اطرافيانش را بشناسد. در اين سرآغاز احساس مي كنيم كه با كشاكش احساسي بين اين پدر و پسر مواجه خواهيم بود. اما خيلي زود فيلم چرخش بطئي را آغاز مي كند و به يك " داستان سفر" بدل مي شود. سفري كه از دكتر عالم ، شخصيت جديدي مي سازد. شخصيت با ثبات و مطمئن به نفس ابتداي فيلم به مرور مي شكند و دچار تزلزل مي شود. چيزي كه در فيلم دلپذير است اين است كه فيلم نتيجه گيري نمي كند. بر خلاف فيلمهاي مجيدي كه هميشه آخرش با يك قضاوت خشك و يك طرفه مواجهيم، اينجا با يك نتيجه گيري قطعي و چرخش 180 درجه روبرو نيستيم. اگر چه مي بينيم كه اين فردِ به ظاهر بي نياز ابتداي فيلم، در انتها نيازمند دستي است كه از آسمان دراز شود و او را از گرداب خاك و غباري كه در آن گرفتار شده نجات دهد، اما فيلم شعار نمي دهد و هنوز نمي دانيم كه آيا دكتر خدا پرست شده است يا نه؟ آيا همه اين اتفاقات باعث شده است كه او تيشه بر پايه تمام انديشه هايش بزند و طرحي نو در اندازد؟ ديالوگهاي كوتاه سامان كه از پشت تلفن سخن مي گويد هم برايم بسيار جذاب بود. ديالوگهايي كه روايت گر شناخت عميقي است كه سامان نسبت به دنيايي كه در آن زندگي مي كند پيدا كرده است و تعادل فكري كه در او برقرار شده است.حتي به نظرمان مي رسد كه او مسئله اش را با مرگ حل كرده است و شايد به همين دليل است كه با وجود اطلاع از بيماريش در صدد پيگيري بر نيامده است. بر خلاف قامت بي نياز دكتر او كاراكتري لبريز از نياز است. اما اين فقط ظاهر قضيه است. چرا كه واقعيت دقيقاً عكس اين است. از سوي ديگر دنياي دكتر عالم بر خلاف اسمش كاملاً لوكال و مخصوص به خودش است. دنيايي كاملاً ايزوله كه تعامل مشخصي با محيط اطرافش ندارد يا اگر دارد كاملاً تعريف شده است. اما شرايط جديد اين تعادل را به هم مي زند و دكتر را مجبور به تعامل با افراد تازه مي كند. روحاني يكي از جذابترين بيگانه هايي است كه وارد دنياي ايزوله او مي شود. جالب اينجا است كه تنها كاراكتر سر درگم در اين شطرنج پيچ در پيچ خود دكتر است. در انتهاي فيلم دايره كامل مي شود. دكتر دوباره زير تمام افكار غبار آلودي كه او را احاطه كرده است مدفون ميشود. اينجا شاهد استحاله تدريجي او و انفعال شخصيتش هستيم. انگار بايد منتظر باشيم تا دستي از آسمان او را نجات دهد. انتظارمان چند دقيقه اي بيشتر به طول نمي انجامد. زندگي دكتر را همراه او در دوربين فيلمبرداريش مرور مي كنيم ( كه البته كمي غير منطقي است ) و به چشمان منتظرش خيره مي شويم. اين لحظه ها را ميركريمي از نظر دراماتيك زيبا از كار درآورده است. متاسفانه سنتِ دو بار ( يا بيشتر ) ديدن فيلم ها ديگر برايم ممكن نيست. خيلي از ديالوگهاي فيلم بود كه برايم جذاب و دلنشين بود. با اينكه فيلم خيلي خوش ساخت بود ولي هيچ وقت بار اول نمي تواني ريزه كاريهاي كارگرداني را تحليل كني. اگر دوباره ديدمش باز درباره اش خواهم نوشت. ديگر اينكه قسمتي از اين نوشته نتيجه گفتگوي دو نفره با سارا درباره فيلم است. وظيفه كتابت گفتگو را من بر عهده گرفتم. شاد باشيد.
/
نوشته شده توسط سارا و آرش در جمعه بیستم آبان 1384 و ساعت 19:57 |
راه رفتن مرد مرده
This film ennobles film making. Roger Ebert. فیلم راه رفتن مرد مرده ( Dead man walking ) را یکبار دیدم و علی رغم اشتیاق فراوان هنوز فرصت نشده برای بار دوم به تماشایش بنشینم. فیلم از آن دسته فیلمهایی است که دوست داری ساعتها با کسی درباره اش صحبت کنی و زوایای مختلف شخصیتها را بکاوی. اگرچه سرآغاز فیلم تو را به یاد خیل عظیم فیلمهای مشابه و کلیشهء "متهم به مرگ در آستانه اعدام "، می اندازد ؛ اما خیلی زود سراسر وجودت را درگیر با شخصیتهای بی همتای فیلم و نگاه منحصر به فردش می یابی. تیم رابینز با ظرافت و هنرمندی بی همتایی عناصر فیلمش را چیده و مثل یک فیسوف از بالا به همه چیز خیره شده است. او ما را وادار می کند که برای اولین بار به کسی که به دو نفر تجاوز کرده و سپس وحشیانه آنها را به قتل رسانده است، در قالب یک انسان و نه یک جانور نگاه کنیم. فیلم ما را مجبور می کند زوایای پیچیده روح او را در یابیم و شاهد تلاش صادقانه راهبه ای باشیم که باور دارد رحمت خداوندمتوجه همه بندگانش می شود ، حتی گناهکارترین آنان. فیلم از یک سو روایت تقلای روحی هلن است (سوزان ساراندن) برای همدردی با موجودی که همه به او در هیات یک انگل نگاه می کنند و از سوی دیگر تلاطم درونی یک جانی و سفر روانیش تا ساحل آرامش. هلن تصور می کند اگر متیو ( شان پن ) به کاری که کرده اعتراف کند و با گناهش و فراتر از آن با خودش سازش کند، مورد رحمت خداوند قرار می گیرد. اینجا است که به مرور رابطه ای مرید و مرادی شکل می گیرد. هلن از سوی دیگر به سراغ خانواده های قربانی ها می رود و با دردها و زخم های آنها همراه می شود. به ما کمک می کند به یک مسئله پیچیده از تمامی زاویه ها نگاه کنیم و از ما می خواهد به جای قضاوت به تحلیل بپردازیم. تیم رابینز یک داستان کلیشه ای را به غیر کلیشه ای ترین وجه ممکن روایت می کند و نهایتاً خاتمه می دهد. متیو اعدام می شود اما تحول و انقلاب روحیش آنقدر مسحور کننده است که انتهای فیلم نمی دانی بخندی یا گریه کنی. تعارض های درونی هلن و موقعیت های پیچیده ای که در آنها قرار می گیرد هم برایم خیلی جالب بود. بدون شک او جذاب ترین کاراکتر راهبه ای است که تا به حال دیده ام. می توان ساعتها درباره این فیلم سخن گفت و بارها به تماشای آن نشست و مطمئنم هر بار چیزهای تازه تری برای کشف کردن دارد. اما قبل از خاتمه نوشته حیفم می آید از بازیهای بی همتای سوزان ساراندن و شان پن نگویم. شاید فرصتی شود با سارا دوباره فیلم را ببینیم و یک گفتگوی دو نفره درباره فیلم داشته باشیم . تا بعد... <:آرش:>
/
نوشته شده توسط سارا و آرش در یکشنبه پانزدهم آبان 1384 و ساعت 6:47 |
|
||