تبليغاتX
2 نوشت
مثل برگ: پریشان در باد ، آرام در زباله دان

صحنه ای از فیلم حکم هست که رضا معروفی (عزت الله انتظامی ) از پشت پرده سینمای خانگیش با قالبی سایه وار عبور می کند. روی پرده سانست بولوار پخش می شود. زایش فیلم از دل دنیایی انتزاعی و تجریدی و روایت بطئی واقعیتهایش در این سکانس خلاصه شده است.

 

فیلم درست مثل جزیره ای است که در هوا معلق مانده اما جاهایی در زمین ریشه کرده است. درست است که فیلم بی زمان و مکان است، اما با اشاره های کوتاه و گذرا به واقعیتهای روز جامعه یا با دست یازیدن به هدایت و دولت آبادی، در بستر وطنیش ریشه می دواند. فیلم به مرور به ما می فهماند که باید منطق درونیش را فارغ از همه واقعیتهایی که در ذهن سراغ داریم، بپذیریم و این آدمهای تنها و سرگردان و پریشان را همینطور که هستند قبول کنیم. قرار نیست در دنیای واقعی دنبال ما به ازای این شخصیتها بگردیم. آنها منطق خودشان را دارند. مناسبات مالیخولیایی عجیب و غریب خودشان را نیز. اما به شدت تنهایند.

 

به نظرم این عنصر تنهایی و سرگردانی کلید اصلی ورود به دنیای شخصیتهای این فیلم است. در عین حال همه شان قسمتی از وجودشان را جایی در عمق پنهان کرده اند. زخمی هستند اما ما زخمهایشان را فقط در چهره و چشم و ابرو می بینیم. نمی دانیم و حتی نمی پرسیم چه چیزی محسن را به اینجا رسانده یا چه چیزی باعث شده یک جاهایی از زندگی رضا معروفی با آن مافیای سخیف که آدم را یاد فیلمهای پدرخوانده ای می اندازد، قاطی شود. آنچه برای ما مهم است دنیای آشفته و بی نظم و نسقی است که اینها در آن به سر می برند.

 

به نظرم دیالوگ نویسی فیلم فوق العاده است. فکر می کنم فیلمهای اصیل کیمیایی -  و نه آنها که ما را در این سالها تشنه و منتظر گذاشت- نوعی سینمای آیینی است مخصوص خودش و با قواعد خودش که مولفه های ویژه خودش را هم دارد. این مولفه ها در دیالوگ نویسی بروز می کند و به اوج می رسد. آنقدر دیالوگ های زیبا و ماندگار از این فیلم در ذهنم مانده که گاهی به یاد سگ کشی می افتم و آن فضا و گفتگوهای آیینی و دوست داشتنی. اینجا هم آیین و مسلکی وجود دارد که خاص کیمیایی و سینمای اوست. سکانسهای بی نظیری هم هست که مطمئنم تا سالها در ذهن خواهد ماند.

مثلاً سکانس دوست داشتنی نواختن گیتار توسط دختر رضا معروفی با آن قیافه کج و کوله  و اشک ریختن معروفی که انگار دلش می خواهد او را در آغوش بکشد و نمی تواند. و آن حرکت آرام دوربین به سوی پنجره که همزمان با اوج موسیقی است.

 

سکانس ملاقات حد میثاق با جلال و بعد با رضا معروفی هم بی همتا است و آدم را یاد پدرخوانده کوپولا می اندازد. این سکانس در اجرا واقعاً عالی است. بازیها معرکه است و حرکت دوربین که دیگر گفتن ندارد. واقعاً باید به زرین دست به خاطر این فیلمبرداری آفرین گفت.

 

سکانس چای خوردن رضا معروفی را هم خیلی دوست دارم. و آن دیالوگ بی همتا که نشان از خستگی اوست از دنیای آشفته و پریشان اطرافش :

"هشت تا تخم مرغ می ندازی تو کره.محلی. زرده شو به هم نزنی ها! می خوام وقتی می خورم، ببینم، رویت کنم."

 

شخصیت محسن هم واقعاً دوست داشتنی است و بازی پولاد کیمیایی قابل ستایش. تداخل درد و آن لبخند تلخ که همیشه بر چهره اش نشسته با سرفه های خش دارش، آرامشش در هنگام ارتکاب به قتل و عاشق بودنش که تا انتهای فیلم از همه پنهان کرده، واقعاً دلنشین است. محسن از آن شخصیتهای تکرار نشدنی است.

 

دیالوگ انتهای فیلم انتظامی را هم خیلی دوست دارم:

"هیچ حکمی برای تو نبود بچه. باهام چه کار کردی؟ سرتق. زندگیمو خراب کردی" ( نقل به مضمون )

 

وای که چه قدر اون سکانسی که جمله "اسمش این نیست" مثل ردیف شعر مدام  تکرار می شود دلنشین است.

 

کیمیایی با این فیلم دوباره کیمیایی شد که دوست داشتیم و منتظرش بودیم. فیلمی ساخت که دو بار دیدم و هنوز کاملاً تشنه اش هستم. دیالوگها و شخصیتهایی که قسمت بزرگی از خاطرات سینمایی مرا خواهند ساخت: حد میثاق، رضا معروفی ، فروزنده، سهند، محسن. ( به اسمها دقت کنید، بیشترشان مثل فضای فیلم انتزاعی و تجریدی هستند).  

 

مطلبم رو با این دیالوگ فیلم تمام می کنم:

"عقیده اگه بد اجرا بشه، دلیل بد بودن عقیده نیست"

 

 

پاورقی: به سایت اختصاصی فیلم هم سری بزنید.

 

.: آرش :.

 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در سه شنبه سیزدهم دی 1384 و ساعت 21:41 |
مباحث تئوریک

" ما مي توانيم ساعتها درباره چيزهاي زيبا حرف بزنيم ، اما زيبايي خود مفهومي انتزاعي است".

 

 

گاهي فکر مي کنم زيبايي هميشه يک حزن ذاتي در درونش دارد. نوعي ملال نهفته اما بارور که ذهن را به سخره مي گيرد. به همين خاطر است که فکر مي کنم چيزهاي زشت و ملال انگيز را بايد با قالبي زيبا نشان داد تا موثر باشد.( درست مثل فيلم حکم مسعود کيميايي که آنهمه کثافت را به زيباترين شکل ممکن تصوير مي کند) . بر خلاف آنچه به نظر مي رسد به نظرم فرم زيبا و محتواي زشت کاملاً همگون و متناسب هستند.

 

بعضي اوقات چند کلمه حرف ساده حسابي مرا به فکر فرو مي برد. از ديروز در ناخودآگاهم به آن سوال قديمي که هميشه باعث جرو بحثهاي ممتد و بي نتيجه بين بچه ها مي شد فکر مي کردم. مثلاً کسي فيلمي مي ديد و مي گفت فيلم يعني اين و شروع مي کرد در مدح فلان نوع فيلم و قدح ساير انواع داد سخن دادن. همين مسئله را در ادبيات و موسيقي هم تجربه کرده ام. آدمهايي را ديده ام که بيشتر پيرو آنچه هنر مرسوم مي ناممش هستند و به اصطلاح مخاطب خاص محسوب مي شوند. برخي هم مخاطب عام هستند و آثار بازاري تر را ميپسندند ( خدا مرا به خاطر استفاده از اين لفظ ببخشايد). مثلاً در سينما مدتي عادت داشتيم آثارهنري را تا عرش و ساير آثار را تا حضيض بالا و پايين ببريم. هر کس بسته به ميزات تامل و تعمقش در آثار هنري، آثار مشهورتر را برابر با هنر مي دانست و ساير آثار را کلاً بي معني توصيف مي کرد. همزمان دوستاني هم بودند که جرياني کاملاً متفاوت را مي پسنديدند و به سوي ديگر بام نزديک مي شدند. من گاهي در اين دسته و زماني در آن دسته حضور داشته ام. اما تصور مي کنم اين نوع تفکر ناشي از عدم وجود يک فکر عميق جامعه شناختي و روانشاسانه در کنار مضامين هنرشناسانه است. به نظرم هدف غايي هنر لذت بردن است. اگر چيزي خلق شود که هيچ کس از آن لذت نبرد حتي اگر پيرو تمام قوانين و استانداردهاي هنري باشد، باز بي ارزش است. اگر اين اصل را بپذيريم خواهيم دانست که اينکه چه اثري کجا هنر است و کجا هنر نيست کاملاً به مختصات شخصيتي کسي که دارد آنرا مي بيند يا مي شنود بستگي دارد. حتي گاهي علي رغم اينکه از ديدن يک اثر لذت مي بريم اما تاثير رواني مثبتي دريافت نمي کنيم. مثلاً نفس عميق پرويز شهبازي يک فيلم عالي است اما روي هر آدمي تاثير مثبتي ندارد. شده است که 2 ساعت شجريان گوش کنم و لذت ببرم و ساعتي پس از آن احساس رخوت و خمودگي کنم. حس مي کنم انرژي ذهني کمتري براي سپري کردن مابقي روز دارم. دقيقاً عکس اين اتفاق وقتي مي افتد که يک موسيقي روز بازاري گوش مي کنم. مي دانم که اشعارش همه بي معني است اما تاثيرش روي ذهنم متفاوت است. زنده ام مي کند. اما هميشه اينطور نيست. گاهي گوش دادن به يک موسيقي به ظاهر ملال آور مثل آهنگهاي کني راجرز روزم را مي سازد. گاهي موسيقي متال مي چسبد گاهي کلاسيک. گاهي فيلم کوئينتين تازانتينو روزم را مي سازد گاهي از يک کارتون ساده لذت مي برم. بعضي از اين سليقه ها کوتاه مدت هستند و به مختصات روحي همان روز يا همان ساعت مربوط مي شوند، برخي ديگر دراز مدت هستند و اصلاً به آدمي که من هستم مرتبطند. همه اينها را که روي هم مي ريزم فکر مي کنم بهتر است هميشه آن جمله اول نوشته را يادم باشد.

 

پاورقي : گذشته از اينها بايد بگم حکم واقعاً فيلم معرکه اي است. دوبار در دو روز متوالي فيلم را ديدم و هنوز به شدت تشنه اش هستم. حالا شما مي توانيد براي يافتن پرتقال فروش به دنبال مختصات روحي کوتاه مدت و درازمدت من بگرديد !

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در شنبه دهم دی 1384 و ساعت 14:34 |