تبليغاتX
2 نوشت
== روزانه ==

اگر اين مطلب اشتباه تايپي داره ببخشيد، ديگه فرصت ندارم دوباره بخونمش !

 

1- احمد طالبي نژاد در يکي از شماره هاي اخير مجله هفت ( فکر مي کنم 2 يا سه شماره قبل ) مطلبي نوشته بود در مورد موسيقي هايي که زمان جام جهاني به طرفداري از تيم ملي ساخته شده بود. يکي از اين موارد مثلاً موسيقي بود که آرش با همکاري DJ Alligator  براي تيم ملي ساخته است. در اين نوشته کلاً بيشتر از صحبت از هجو بودن شعرها و ترانه هايي است که در اين آهنگ ها استفاده شده است. کاملاً با آقاي طالبي نژاد موافقم که اين ترانه ها ارزش ادبي ندارد و هزار و يک عيب و ايراد به آن وارد است. اما چيزي که متاسفانه بيشتر منتقدين در کشور ما درک نمي کنند فلسفه و کاربرد اصلي هر چيز است. هم در سينما و هم در موسيقي، قرار نيست همه چيز ارزش ادبي و هنري داشته باشد. اتفاقاً بر عکس بعضي فيلمها يا آهنگها اگر ارزش هنري بالايي داشته باشند، از هدف اصليشان خارج شده اند. کسي که به ديسکو مي رود تا با يک آهنگ برقصد ، کوچکترين اهميتي براي ترانه اي که خوانده مي شود، قائل نيست. هدف فقط اين است که دو سه ساعتي با شادي و انرژي سپري شود.

 

نتيجه گيري اخلاقي : حضرات منتقدين قبل از نوشتن نقد، ابتدا ببينند چه چيزي را نقد مي کنند؟ براي کسي که مي خواد بره تو ديسکو با آهنگ آرش برقصه و بالا و پايين بپره که فرقي نداره آرش چي مي خونه. اگه از من بپرسيد مي گم هر چي چرندتر بهتر .

 

2- اخيراً با دردسر فراوان دو تا فيلم ديدم که يکيش خيلي بود و اون يکي بدنبود. اولي فيلم سقوط بود که آخرين روزهاي زندگي هيتلر قبل از خودکشي و سقوط برلين مي پردازد. دوست داشتم فيلم را دوباره ببينم و درباره اش بنويسم. اما ظاهراً فرصتي نيست و کلي فيلم نديده هم مانده. چيزي که برايم در اين فيلم جالب است مناسبات و طرز تفکر هيتلر و ارتباطاتش با اطرافيان بود. فيلم از زبان آخرين منشي هيتلر روايت مي شود. تنها کسي از اطرافيان او که جان سالم به در برد. سايرين همه يا خودکشي کردند يا کشته شدند. دومين فيلم هم Memoirs of a Geisha بود که فيلم بدي نبود اما نقدهايي که درباره اش خواندم ادعا کرده بودند فرهنگ مردم ژاپن و معناي واقعي Geisha‌ را درست منتقل نکرده است. به هر حال فيلم از نظر روايت داستاني خوب بود و 2 ساعت وقتم را تلف نکردم.

 

3- گرفتاريهام خيلي زياد شده. خيلي دلم مي خواد بنويسم و شايد حدود 10 تا موضوع تو ذهنم هست که خيلي دلم مي خواد درباره اشون مطلبي تواين وبلاگ باشه. اما متاسفانه ( يا شايد خوشبختانه ) فرصتم خيلي کم شده و دارم کار مي کنم و ياد مي گيرم و همزمان روي يک کتاب هم کار مي کنم که اگه بشه ميخوام چاپش کنم. خلاصه اينکه مي بينيد اينجا زود به زود بهنگام نميشه ناشي از 1001 دليله که يکيش اين بود.

 

4- از رامين جهانبگلو هر چي مي تونيد کتاب بخونيد. خيلي آدم محشريه!

 

.: آرش :.

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 و ساعت 10:36 |