![]() |
|||
|
درباره وبلاگ این وبلاگی است دو نفره حاوی نظریات ما درباره فرهنگ ، اجتماع و سیاست. روز هفتم آبان روز تولد این وبلاگ است. منوي اصلي
آرشيو مطالب
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم اسفند 1386 هفته اوّل بهمن 1386 هفته سوم دی 1386 هفته دوم دی 1386 هفته اوّل دی 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته دوم خرداد 1386 هفته دوم فروردین 1386 هفته چهارم اسفند 1385 هفته دوم اسفند 1385 هفته اوّل اسفند 1385 هفته چهارم بهمن 1385 هفته سوم بهمن 1385 هفته دوم بهمن 1385 هفته اوّل بهمن 1385 هفته اوّل دی 1385 هفته چهارم آذر 1385 هفته سوم آذر 1385 هفته چهارم آبان 1385 هفته دوم آبان 1385 هفته اوّل آبان 1385 هفته سوم مهر 1385 هفته اوّل مهر 1385 هفته چهارم شهریور 1385 هفته سوم شهریور 1385 هفته دوم شهریور 1385 هفته اوّل شهریور 1385 هفته چهارم مرداد 1385 هفته سوم مرداد 1385 هفته دوم مرداد 1385 هفته چهارم تیر 1385 هفته دوم تیر 1385 هفته اوّل تیر 1385 هفته سوم خرداد 1385 هفته سوم اردیبهشت 1385 هفته اوّل اردیبهشت 1385 هفته چهارم فروردین 1385 هفته سوم فروردین 1385 هفته چهارم اسفند 1384 هفته سوم اسفند 1384 هفته اوّل اسفند 1384 هفته چهارم بهمن 1384 هفته سوم بهمن 1384 هفته چهارم دی 1384 هفته دوم دی 1384 هفته اوّل دی 1384 هفته چهارم آذر 1384 هفته سوم آذر 1384 هفته دوم آذر 1384 هفته اوّل آذر 1384 هفته چهارم آبان 1384 هفته سوم آبان 1384 هفته دوم آبان 1384 هفته اوّل آبان 1384 نویسندگان
آرشیو موضوعی
پیوندهای روزانه
وبلاگ آرش سيگارچي
يدالله رويايي ,وبلاگ آقاي احمدي نژاد مجموعه اشعار اميلي ديکنسون براي زيگموند و ... هفتان منيرو رواني پور نيک آهنگ کوثر سایت دکتر سروش روزنامه اینترنتی ایران ما آرشیو پیوندهای روزانه پيوندها
آمار وبلاگ
Powered By
BLOGFA.COM |
تقلب در انتخابات
دوستان عزیز، در انتخابات تقلب شده است. اگر امروز واکنش نشان ندهیم، دموکراسی برای همیشه قربانی می شود. ساکت ننشینید و با تمام قوا به خیابان ها بروید.
/
نوشته شده توسط سارا و آرش در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 و ساعت 6:20 |
بازگشت
سلام . دوباره اومدیم . اول باید عذرخواهی کنم از این همه تاخیر .
راستش این مدت سر هردومون حسابی شلوغ بود و اصلا فرصت نمی کردیم به مطالب وبلاگ فکر کنیم . بعضی مواقع اصلا یادمون می رفت وبلاگ داریم .توی این مدت خیلی حرف واسه گفتن داشتم که می خواستم با هاتون در میون بگذارم ولی اصلا فرصت تایپ کردنش را پیدا نکردم فقط توی ذهنم مرورشون می کردم .اما الان دیگه احساس نیاز می کنم به جایی که حرفهام را در آن ثبت کنم و با کسی در میان بگذارم . برای همین یاد وبلاگمون افتادم . کجا از این جا بهتر ؟ این روزها با اینکه خیلی سرم شلوغه و حسابی کار برای انجام دادن دارم و اصلا نمی فهمم روزها چه جوری شب می شوند و شبها چه جوری صبح ، و همیشه وقت کم می یارم ، ولی بازم یه جوری حوصله ام سر میره . نمی دونم چرا ؟ شاید از یکنواختی و تکرر ایام خسته شدم . به هر حال دلم واسه خوانندگان وبلاگمون تنگ شده بود . باز اومدم سعی می کنم بیشتر بنویسم . .: سارا :. /
نوشته شده توسط سارا و آرش در چهارشنبه نهم خرداد 1386 و ساعت 12:41 |
.. توقف مفهوم زمان ..
<P align=center> </P>
<P align=center>تصورش را بکنید. اینجا حتی یک ساعت دیواری، رومیزی ، هوایی، دریایی یا زمینی وجود ندارد. اینجا زمان متوقف است یا بهتر بگویم مفهوم زمان رنگ باخته است. لذت لحظه پر رنگ ترین عنصری است که اینجا برای هر توریستی مهم است. و چیزی که برای من جالب است فرصت طلبی این ملت در جلب توریست است. امروز رفتیم که شهر آبی جذاب و فوق العاده که نوساز هم بود به نام آکوا تروی. این شهر آبی که اسب آبی تروا در قالب یک سرسره درست در وسط آن قرار دارد واقعا زیبا و دیدنی است. اگر گذارتان به آنتالیا افتاد آنرا از دست ندهید.</P> /
نوشته شده توسط سارا و آرش در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت 2:34 |
.. اولین یادداشت از آنتالیا ..
سلام. این اولین یادداشت ما از شهر ساحلی آنتالیا در ترکیه است. فعلا ما در falez hotel به سر می بریم و قرار است تا یک هفته دیگر هم همینجا باشیم /
نوشته شده توسط سارا و آرش در جمعه بیست و سوم تیر 1385 و ساعت 9:3 |
زین سو به آن سو
سلام
این روزها حسابی گرفتار تهیه و تدارک منزل جدیدهستیم. وقفه ای که در نوشته ها ایجاد شده ازاین بابت است. فکر می کنیم تا حداکثر یک ماه دیگر دوباره شروع به نوشتن کنیم. آرش و سارا /
نوشته شده توسط سارا و آرش در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 و ساعت 13:26 |
عادت كرديم
ديدي عادت كرديم ؟ ديگه هيچكس سراغي ازشون نمي گيره . ديگه خبر سقوط هواپيما كه ده ها نفر سرنشين داشت ، برايمان عجيب نيست . برايمان عجيب نيست كه سرمايه هاي انساني صد تا صد تا اوج بگيرند و سقوط كنند و خاكستر شوند . ما سرد شده ايم .عادت كرده ايم به سقوط هاي پي در پي . بدون آنكه آخر سر كسي مسئوليت اين سقوطها را بر گردن بگيرد . هيچ كس شهامتش را نداشت .
تا هواپيمايي سقوط مي كند ، همه صاحب عزا مي شوند . همه تسليت مي گويند و مشكي مي پوشند . همه مي گويند بايد تحقيق و تفحص كرد . اما آخرش چه ؟ آخر سقوطهاي قبلي چه شد ؟ مگه بار اول بود ؟ نه و قطعا بار آخر هم نخواهد بود . بدنبال همه اين اتفاقات فقط پيام تسليتي و مجلس ختمي و بعد فراموشي ما .بدون آنكه هيچ كداممان تا پايان راه برويم . بدون آنكه خيلي هايي كه مي دانند گناهكارند ، به روي خودشان بياورند . آمار خبرگزاري مهر نشان مي دهد كه از سال 1358 تا سال 1380 (يعني 22 سال ) 200 نفر بر اثر سوانح هوايي در ايران كشته شده اند و از سال 1380 تا 1384 مي دانيد چند نفر ؟ 400 نفر . يعني ميانگين جانباختگان هوايي در 22 سال اول انقلاب سالانه تقريبا 7/9 نفر بوده و در چهار سال اخير اين ميانگين به 80 نفر در سال رسيده است. ميزان واكنش ها چطور ؟ ميزان نگرانيها و پيگيريها چه ؟ آيا آنها هم 9 برابر شده است ؟ اينجاست كه افسوس مي خوريم . يعني به همين راحتي مي توان از كنار اين موضوع گذشت ؟ همه فراموش كردند كه چه اتفاقي افتاد. فقط خانواده هاي داغدارند كه تا آخر عمر جاي خالي عزيزانشان را احساس مي كنند و اين قصه همچنان ادامه دارد . سقوط هاي ديگري هم در انتظارند كه جان مردم ما را مي گيرند . بدون آنكه واكنشي را برانگيزد . شايد خود من هم روزي يكي از قربانيان يك سقوط هوايي باشم . انتظار هم ندارم كه كسي در نبودنم آهي بكشد و يا علت و مسبب آن را جويا شود . چون ما به رفتن عادت كرده ايم . توي خيابان داري مي روي ، يك دفعه چرخ ماشينت مي افتد توي يك چاله و عين خيالت نيست . حتي زير لب فحش هم نمي دهي . آخه خيابون كه بدون دست انداز و چاله چوله نمي شه ! پس ديدي عادت كرديم ؟ توي بانك مي روي و مي بيني مسؤل پرداخت پول رفته ناهار . مردم پشت در ايستاده اند و هيچ كس حرفي نمي زند . همه چيز عادي شده . انگار اين معطل كردنها بخشي از وظيفه طرف است . پس عادت كرده ايم .
![]()
هوا آلوده است . نفس نمي توانيم بكشيم . عين خيالمان هم نيست . چهار سال پيش وقتي اولين نشانه هاي آلودگي هوا در خيابانهاي تهران اعلام شد ، همه ترسيدند . از هر ده نفر ، هفت هشت نفر ماسك زدند . اما حالا چه ؟ ديگه در اين روزهاي خاكستري و سنگين كسي را با ماسك نمي بيني . آخه عادت كرديم . حالا ديگه همه با آلودگي كنار آمده ايم . دست روي دست گذاشتيم و منتظريم .حتي نگران بچه هايي كه در اين هواي دود آلود قد مي كشند ، نيستيم . 20 سال ديگه اين بچه ها نسل جوان بيمار ما خواهند بود . آنهايي كه هميشه شعار مي دهند كه نسل جوان حاضر دچار بيماري روحي و اخلاقي هستند ، منتظر بمانند تا 20 سال ديگر بيماريهاي تنفسي و قلبي هم به فهرست آنها اضافه شود . نترسيد ، تا آن موقع عادت مي كنيم . >سارا < /
نوشته شده توسط سارا و آرش در چهارشنبه هفتم دی 1384 و ساعت 13:39 |
كريسمس مبارك !
هر ساله پيروانش قلمرو دل را به پاس حضور هميشگي اش با نور اميد چراغاني مي كنند. انگار هرچه آرزوست قرار است در روز تولدش برآورده شود. حتي كودكان بي تن پوش خيابان هم با بارش برف و رسيدن كريسمس قلبشان غرق اميد مي شود و در كوچه هاي تنگ خياباني كه اثري از لوله گرم بخاري نيست با يك دنيا آرزو چشم انتظار بابانوئل مي مانند و شايد به اين علت سردترين فصل خدا براي تولدش انتخاب شد كه نمايانگر عظمت گرماي وجود او باشد، عظمتي ، هستي بخش و اميدآفرين، اميدي براي قلب هاي يخ زده و دستان كوچك بی پناه آداب و رسوم در شب كريسمس در شب كريسمس گذاشتن شمع پشت پنجره هنوز رسم است. در قديم, اين شمع را برای حمايت از مريم مادر و جوزف روشن كرده بودند كه بتوانند در تاريكی شب پناهگاهی برای خودشان پيدا كنند. بعد از اينكه شام شب كريسمس نوش جان می شود, ميز شام بايد دوباره چيده شود. اين شام جديد شامل نان كشمشی و يك پارچ شير است. در منزل را هم بايد باز گذاشت كه مريم مادر و جوزف به داخل بيايند و شام را مهمان شما باشند. همچنين گفته می شود كه اين قرص نان, تمام سال به آن خانواده بركت خواهد داد. خيلی ها هم يك كاسه آب پشت در خواهند گذاشت كه حضرت مسيح آن آب را مقدس كند و به مريض ها شفا بدهد.
درخت كريسمس در روز جشن كريسمس، مسيحيان درخت كاجي به خانه مي آورند كه نشانه سبزي و طراوت و استواري در همه فصول است. مسيحيان اين درخت را با چراغ هايي كه نشانه روشنايي و نور است تزيين مي كنند . تزئينات درخت كريسمس مرسوم است كه مسيحيان بر روي درخت كريسمس عصاهايي را مي گذارند معمولاً اين عصاها را با دو نوار رنگي قرمز و سفيد به هم مي پيچند و در وسط آنها علامت سبزي را به صورت پاپيون تزيين مي كنند كه اكثر مسيحيان آن را به عنوان عصاي بابانوئل مي شناسند اما در واقع از سروته نگهداشتن اين عصا علامت J تشكيل مي شود كه در واقع از نام مسيح «Jesus» نشان دارد.
بابانوئل يا سنت نيكلاس در كشورهاي كاتوليك مذهب نيز سنتر كلاز را به عنوان كسي مي شناسند كه هر سال براي بچه ها جوراب هاي بلندي را كه كنار لوله بخاري مي گذراند، پر از هديه و خواركي هاي لذيذ مي كند. هم اكنون هم در نظر بچه هاي مسيحي سنت نيكلاس شخصيتي فانتزي است. با ريشي سفيد و بلند و شنل و كلاهي قرمز سوار بر سورتمه كه توسط گوزن هاي زيبا بر روي برف كشيده مي شود از نظر آنان او از طرف خدا مأموريت يافته تا خواسته هاي بچه ها را برآورده كند و براي بچه هايي كه تمام مدت سال بچه هاي خوبي بوده اند و تكاليف مدرسه خود را خوب انجام داده اند، هديه هايي بياورد. شب قبل از كريسمس بچه ها آرزوها و خواسته هايشان را بر روي كاغذ مي نويسند و به كشيشها و بزرگان ديني خود مي دهند تا آنها با دادن اين درخواست نامه ها به بابانوئل از او بخواهند كه آرزوي بچه ها را بر آورده كند و بچه ها هم به اميد برآورده شدن درخواستشان و گرفتن هديه كريسمس ، آن شب را با خيال خوش و خوابهاي رنگين به صبح مي رسانند . كريسمس بر همه شما دوستان مسيحي و مسلمان و ... مبارك ! سال خوبي را برايتان آرزو مي كنم . > سارا < /
نوشته شده توسط سارا و آرش در یکشنبه چهارم دی 1384 و ساعت 22:36 |
معرفی کتاب
ديشب بالاخره تمومش كردم . آخرين كتاب زويا پيرزاد رو مي گم . " عادت مي كنيم " . كتاب خوبي بود .( هر چند فكر مي كنم به زيبايي رمان معروف او " چراغها را من خاموش مي كنم " نبود ) . فضاي داستان مثل بقيه آثار خانم پيرزاد كاملا زنانه و حاكي از مشكلات و در گيريهاي زنان در جامعه ماست . اما بر خلاف آثار بسياري از نويسندگان زن ، اين كتاب اصلا ضد مرد نيست و توانسته خود را از بسياري از شعارهايي كه امروزه به نام " فمينيسم " ، به خورد مردم مي دهند ، دور نگه دارد . در واقع به جاي اينكه براي زنان جامعه ما دلسوزي كند و يا از اين وضعيت گله و شكايت كند ، نوعي نگراني همراه با مقاومت در آثار او ديده مي شود و اين همان چيزي است كه به رمان ارزش مي دهد . داستان ، زندگي زني مطلقه به نام آرزوست كه همراه با دخترش " آيه " و مادرش " ماه منير " زندگي مي كند . آرزو بعد از مرگ پدرش مجبور مي شود كه مسووليت بنگاه ملكي او را به عهده بگيرد. ماه منير مادرش ، زني كه بيش از حد توي حس رفته است و خودش را متعلق به طبقه اعيان و اشراف مي داند چنان در گير قر و اطوار هاي حاشيه اي است كه اصلا حواسش به دخترش نيست . همچنان كه آيه سرش گرم جوانيش است. در اين ميان تنها كسي كه به فكر آرزو ست شيرين دوست و همكار آرزوست كه وقتي آقاي زرجو يكي از مشتريان بنگاه پايش به داستان باز مي شود به دوستش پيشنهاد آسپرين مي دهد و خواسته و ناخواسته رابطه اي شكل مي گيرد... فكر كنم اين داستان بيش از هر چيزي درباره ي تغييرات اين سالهاي جامعه ماست: حرص و شهوت عمومي براي پول بيشتر و مصرف بيشتر. وفاصله بين آدمها. فاصله اي كه روز به روز بيشتر مي شود . از ديگر آثار خانم پيرزاد مجموعه سه كتاب است كه از سه داستان مثل همهي عصرها، طعم گس خرمالو و يك روز مانده به عيد پاك تشكيل شده است . كه هر يك پيشتر در سالهاي 70، 76 و 78 به صورت مجموعههايي مستقل چاپ شدهاند. اكنون نشر مركز اين سه مجموعه را در يك كتاب چاپ كرده است. اگر اين كتاب را خوانده ايد ، لطفا نظرتان را راجع به اين كتاب برايمان بفرستيد . خوشحال مي شيم .
< سارا > /
نوشته شده توسط سارا و آرش در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384 و ساعت 10:59 |
حال منوچهر نوذري رضايت بخش نيست
حال عمومي منوچهر نوذري ، بازيگر و دوبلور پيشكسوت كه هم اكنون در بيمارستان مدرس بستري است ، رضايت بخش نيست . به گفته خبرگذاري ايسنا ، ايشان از هفته گذشته مجددا به بيمارستان منتقل شده و در بخش دياليز آن بستري است و ملاقات برايش ممنوع شده است. همه ما منوچهر نوذري را با " مسابقه هفته " و " صبح جمعه با شما " مي شناسيم و چندين سال است كه با صدايش در بسياري از فيلمها و سريالها آشنا هستيم .يك شخصيت شوخ و دوست داشتني كه هميشه حرفاش برامون جالب بود و تازگي داشت . يادمه توي برنامه راديويي " صبح جمعه با شما " يك شخصيت روتين و معروف با نام "آقاي دست و دلباز داشت " كه توي زمان خودش كلي طرفدار پيدا كرده يود . او يكي از بنيانگذاران صنعت دوبله در ايران بوده است در واقع راديو و تلويزيون ما مديون زحمات او و امثال اوست . وي در گفت و گوي كوتاهي با ايسنا در حالي كه به سختي سخن ميگفت اظهار داشت: من اولين كسي بودم كه در تلويزيون ايران مقابل دوربين رفتم و گفتم تصوير من را در جعبهاي كه ميبينيد نامش تلويزيون است. اما حداقل ما را به عنوان تماشاگر هم در مراسم چهرههاي ماندگار كه چند شب پيش برگزار شد دعوت نكردند. اميداورم كه همه ما قدر اين هنرمندانمان را بدانيم . بياييد براي بهبود حالش دعا كنيم . >سارا <
/
نوشته شده توسط سارا و آرش در یکشنبه سیزدهم آذر 1384 و ساعت 22:9 |
وبگردی در گویا
وبگردي در سايت گويا : 1- گزارش تصويري از تجمع دانشجويان دانشگاه علم و صنعت در حمايت از اكبر گنجي و با عنوان " آزادي بايد زنده بماند " : اینجا 2- يادنامه هوشنگ اسدي درباره شادروان مرتضي مميز : اینجا 3- گزارش تصويري از كنسرت جديد شجريان در تهران : اینجا /
نوشته شده توسط سارا و آرش در جمعه یازدهم آذر 1384 و ساعت 22:31 |
بی تکان گهواره رنگین کمان تخیل
تازگيها علاقه عجيب و غريبي به کارتون پيدا کردم. البته منظورم فيلمهاي کارتنيه. هر چند از کارتنهاي کوتاه که هر از گاه فرصت مي کنم تو ماهواره ببينم هم خوشم مياد. حتي بعضي وقتها مي شينم يک ساعت تام و جري نگاه مي کنم و لذت مي برم. اخيراً دو تا فيلم کارتوني از کمپاني والت ديزني ديدم. عصر يخبندان ( ice age ) و کمپاني هيولاها ( monsters inc ) که هر دو جذاب و لذت بخش بود. به خصوص هر دو رو با صداي دالبي فوق العاده ديدم و عصر يخبندان از نظر افکتهاي صوتي بي نظير بود و افتتحايه و اختتاميه خيلي جذابي هم داشت. مي ميرم واسه دماغ دراز و چشماي قلمبه اون سنجابه. فکر مي کنم دنياي انيميشن دنياي بسيار جذاب تري از فيلمهاي سينماييه. چون در اين وادي ديگه همه چيز ممکنه و تخيل مرز و محدوده نداره. مي توني از جيغ بچه ها انرژي توليد کني و مي توني به آسوني به کمک يه در که ميون زمين و هوا آويزونه از يه دنيا به يه دنياي ديگه سفر کني. اونهم در يک ثانيه. کلاً از فضاهاي سورئال خوشم مياد و فکر مي کنم همين علاقه است که کمي تغيير شکل داده و منو اينقدر به کارتون هاي اين سبکي علاقه مند کرده. تازگيها يک فيلم کارتوني جديد از هم از والت ديزني به بازار اومده به نام chicken little يا جوجه کوچولو که چند هفته متمادي top box office بود و حالا با ورود ورژن جديد هري پاتر اومده رتبه سوم. بي صبرانه انتظاز مي کشم DVD اش بياد تا چهارزانو بشينم جلوي تلويزيون و خيره بشم بهش. خيلي دلپذيره که آدم با يه موجود گرد سبز با يه چشم گنده همدردي کنه.
<آرش> /
نوشته شده توسط سارا و آرش در چهارشنبه نهم آذر 1384 و ساعت 18:29 |
این صدا است که می ماند
تکنولوژی خیلی چیزها را دگرگون می کند. شکل نیازهای انسانها را عوض می کند و تعاریف جدیدی در ذهنشان شکل می دهد. قبلاً تنها از شکل خاصی از فیلمها لذت می بردم. این شکل خاص معمولاً ویژگی خاصی داشتند که در همه شان عمومیت داشت و آن این بود که عموماً خالی از افکتهای صوتی بودند و پر از تصویر یا حرف. در واقع آن چیزی که نامش را افکتهای صوتی تصویری می گذاریم در فیلمهایی مثل همه چیز برای مادرم (پدرو آلمودوار – چند روز پیش دیدمش ) دیده نمی شود. اصطلاح متعارفش فیلمهای هنری و غیر هنری است. اما زمانیکه یک فیلم کاملاً غیر هنری ( مثلاً اکشن یا افسانه علمی ) را روی DVD آن هم با سیستم سینمای خانگی تماشا کنی همه چیز فرق می کند. یکبار که تماشا کردی فقط دنبال فیلمهایی می گردی که پر از سر و صدا و افکت باشند. لذت دیدنش واقعاً بی همتا است. حالا می فهمم چرا مردم در آمریکا اینقدر سینما می روند و این فیلمهای عجیب و غریب را نگاه می کنند.
* این مطلب رو در گویا بخوانید مطالعه جالبیه .
* دکتر میلانی نویسنده کتابهای معمای هویدا و تجدد و تجدد ستیزی در ایران در گویا مطلبی نوشته .
<آرش> /
نوشته شده توسط سارا و آرش در جمعه چهارم آذر 1384 و ساعت 10:27 |
کار
امروز هم از اون روزاي خسته كننده و كسالت آور بود .همش كار كار كار . يعني توي اين دنياي به اين بزرگي هيچ لذتي جز كار كردن نيست .حيف نيست آدم تمام روزاي عمرشو عين هم بگذرونه ؟ بعضي موقا از خودم مي پرسم كه امروز چي كار كردم ؟ چه كار جديدي انجام دادم يا چه چيز تازه اي ياد گرفتم ؟ مي بينم كه خيلي كم ميشه كه جوابي براي گفتن داشته باشم و اونوقته كه تاسف مي خورم كه چرا بايد عمر ماها اينجوري اينقدر راكد و يكنواخت بگذره ؟ مگه آدم چه قدر زنده است و چه قدر جووونه كه اجازه بده نصف عمرش تكراري بگذره ؟ حيفم مي ياد بهترين ساعات روزم را صرف يك كار تكراري كنم و بعد ديگه فرصت و رمقي براي پرداختن به علايق و تفريحاتم نداشته باشم . درسته همه ما به كار كردن نياز داريم .چه از لحاظ مالي و چه از لحاظ روحي . اما تا كي و چه قدر ؟ از صبح زود كه بيدار مي شم تا شب كه بر مي گردم ، يعني از 6 صبح تا 6 شب (دقيقا 12 ساعت ) در محيط كار به سر مي برم و كارهاي روتين و تمام نشدني برنامه نويسي را بايد انجام بدم . ديگه اين مدل كار برام تازگي نداره و هيچ چيز جديد و جالبي توش نيست . به همين دليل دنبال موضوعات جديد مي گردم تا برام تنوع داشته باشه . (اصولا من آدم تنوع طلبي ام ) . چاره اي ندارم جز اينكه وقتي از سر كار برگشتم به اين كار بپردازم . يه كتاب جديد بخونم يا فيلم ببينم ، يه گشتي تو اينترنت بزنم و يا وبلاگمون را آپديت كنم ، موزيك گوش كنم و يا تازه برم بيرون و يه چرخي تو شهر بزنم و سينما برم و خيلي از كارهاي ديگه كه كلي براشون برنامه ريزي مي كنم ولي شب اينقدر خسته ام (بيشتر روحي نه جسمي ) كه ديگه همون فكرها را با خودم به خواب مي برم . اينجاست كه از خودم حرصم مي گيره و چتد دقيقه اي به خودم فحش مي دم ولي آخرش كه چي؟ براي همين چه بهتر كه لااقل آدم شغلي داشته باشه كه بهش عشق بورزه و با علاقه كار كنه و اونقدر تنوع داشته باشه كه هر روز يه چيز جديد يا تجربه جديدي بدست بياره . اونوقت هر روز كه از سر كار بر مي گرده از خودش راضيه و لازم نيست كمبود هاي خودش را با سرگرمي و تفريحات و مطالعات ديگه جبران كنه . به نظر من آدما بعضي موقا هم نياز دارن به خودشون فكر كنن . حداقل يكي دو ساعت در روز به كاري بپردازيد كه دوست داريد و ازش لذت مي بريد . مثل خوردن ، خوابيدن ، ورزش كردن ، مطالعه ، فيلم ، موزيك ، با رفقا گشتن و و مهماني رفتن و ... خلاصه اينكه كار كنيد و كار كنيد و از كارتون لذت ببريد ولي نذاريد كارتون همه زندگيتون را احاطه كنه و كل زندگيتون در كار كردن خلاصه بشه !!!!!!!! <سارا> /
نوشته شده توسط سارا و آرش در یکشنبه بیست و نهم آبان 1384 و ساعت 21:56 |
گفتگوی دونفره
مدتي بود مي خواستيم يك گفتگوي دو نفره داشته باشيم در باره يك موضوع متعارف كه به نظرم خيلي قابل بحثه. موضوع كار و چالش هايي كه ايجاد مي كنه. اين موضوع از اونجا به ذهنمون رسيد كه تازگي كارمون يه جورايي داره بيش از حد به زندگي شخصيمون وارد ميشه: آرش : براي اينكه بحث رو شروع كنم مي رم سراغ خاطره اي كه از مصاحبه زمان استخدامم دارم. زمان استخدام تو مصاحبه روانشناسي، انتهاي صحبت ، دكتر روانشناس بهم گفت : تو زندگي رواني سالمي داري مواظب باش كار زندگي شخصيتو نبلعه. سارا : منظورش از اين سوال چي بود ؟ چرا اين سوال رو از تو پرسيد ؟ آرش : اينكه چرا از من پرسيد رو نمي دونم. شايد از خيليهاي ديگه هم پرسيده باشه. اما چيزي كه برام جالب بود نگرانيش به عنوان يه روانشناس از هجوم كار به زندگي شخصي آدما بود. اينكه مثلاً يه آدمي كه عادت داره تو زندگيش واسه كتاب خوندن و فيلم ديدن و كارهاي ديگه وقت بذاره حالا با زندگيهاي پر دغدغه امروز چطور مي خواد خودشو حفظ كنه. سارا : يعني مي ترسيد خودتو طوري در كار غرق كني كه ديگه به علايقت تو زندگيت نرسي. آرش : آره . دقيقاً. و فكر مي كنم اين مشكل آدماي زياديه. تازه ما در شرايط نسبتاً خوبي قرار داريم. سارا: خوب اين شرايط دست خودمونه. يعني اراده ما است كه تعيين مي كنه كار چه قسمتي از زندگي رو تشكيل ميده. آرش: درسته. ولي بذار يه مثال برات بزنم. آرايشگري رو مي شناسم كه خيلي به مطالعه علاقه داره. ولي كارش مجبورش مي كنه كه از 9 صبح تا 9 شب كار كنه. طبيعتاً خستگي كار بهش اجازه نمي ده كه درست به خانواده اش رسيدگي كنه يا به علايق شخصيش اهميت بده. سارا: آره متاسفانه در جامعه ما اكثر آدما با همين مشكل مواجه هستند. زياد بودن ساعات كاري يا مشكلات مالي باعث مي شه نتونن شرايط رواني متعادلي براي زندگيشون داشته باشن. آرش : مسئله اينه كه اين يه مشكل جهانيه. يه جورايي نظام نوين جهاني و سرمايه داري و ... باعث شده آدما مجبور باشن از صبح تا شب بدوند. تازه بحران وقتي بيشتر ميشه كه مي بينيم خيلي از اين آدما دارن كارهايي رو انجام مي دن كه اصلاً علاقه اي هم بهش ندارن. ماركس و انگلس به اين گفتن از خودبيگانگي. يعني يه جور بردگي. سارا: آره ديگه ! يه جورايي مسئوليت شغلي كه پذيرفتند و مسئوليتهاي ديگه زندگي و يا براي كساني كه تاجر و بازرگان هستند ، دغدغه سرمايه اي كه گذاشتند باعث ميشه نتونن شرايط خودشونو عوض كنن. يه مسئله ديگه هم چند شغله بودنه كه از همون نيازهاي مالي سرچشمه مي گيره . آرش: همه اينها رو كه كنار هم مي ذاري تازه مشكل مشخص ميشه. زندگي امروز باعث شده آدمها از هويت خودشون دور بشن. ديگه حتي آدما فرصت ندارن به خودشون فكر كنن. به چيزهايي كه مي خوان و چيزهايي كه زندگي رو زيبا مي كنه و ازش لذت مي برن. البته به نظر من براي اقشار متوسط در ايران نسبت به اقشار مشابه در خارج از كشور وضع بهتره. حداقل فرصت بيشتري در اختيار دارن. ( و البته امكانات كمتر) سارا: توي جامعه ما و اصولاً همه دنيا اقشاري كه بيشترين آسيب رو از اين مسئله مي بينن يا پايين ترين طبقه هستند يا بالاترين طبقه. آرش : بحثمون خيلي جالب شد. چون ماركس هم دقيقاً همينو مي گفت. يعني مي گفت نظام سرمايه داري برده و صاحب برده رو به يه اندازه تخريب مي كنه. هر دو دارن از اين وضعيت آزار مي بينن . حتي اگه خودشون خبر نداشته باشن. روسو هم از وجه ديگه اي به همين مسئله نگاه كرده . در واقع خيلي از انديشمندها اين مشكل رو دريافته بودن. سارا: درسته . ولي هنوز راه حل درستي ارائه نشده. آرش: مسئله اينه كه خيلي از دولتها هم اينو فهميدن. حتي كسب و كارها. ولي مسئله اي كه وجود داره اينه كه اونها نمي تونن قوانين موجود رو تعديل بكنند. يعني رقابت چنين اجازه اي رو بهشون نمي ده. سارا : منظورت چيه ؟ آرش : منظورم اينه كه اولين دولت يا كسب و كاري كه قوانين عادلانه اي براي طبقات كارمند و كارگر وضع بكنه از بازار رقابت جهاني عقب مي افته . يعني دولتها و كسب و كارهاي ديگه كه هنوز به روش قبلي اداره مي شن چون منابع بيشتري در اختيار دارن و قوانين اونها رو محدود نكردن، از شركتهاي دسته اول جلو مي افتن. اين گفتگو احتمالاً ادامه دارد ... /
نوشته شده توسط سارا و آرش در شنبه بیست و هشتم آبان 1384 و ساعت 10:20 |
تحلیلی بر فیلم خیلی دور خیلی نزدیک
خلاصه داستان: فيلم داستان يك پزشك متخصص مغز است. صاحب نام، ثروتمند و پر مشغله. به خدا اعتقاد ندارد اما دستش معجزه مي كند. اما اين دست معجزه گر خيلي زود در مي يابد كه از درمان تنها پسرش سامان كه دچار عارضه مغزي است عاجز است. سامان عاشق نجوم است. پدر كه كارش او را از سامان دور كرده است جستجويي را به دنبال او در كوير آغاز مي كند. فيلم را مدتي قبل ديدم و به همين دليل مجبورم برخي لحظاتش را در ذهن مرور كنم. فيلم با تم موضوعي مشخصي آغاز مي شود و به مرور اين تم اوليه در تم اصلي فيلم فيد مي شود. در ابتداي فيلم شاهد دكتري هستيم كه همه عناصر زندگيش را به دقت چيده است : كارش ، شرط بندي روي اسبها ، voice chat ... اين ميان جاي سامان خالي است. اگرچه به خاطر دارد كه بايد براي او تلسكوپ بخرد اما از دنياي راز آميز ستارگان كه او را در خود غرق كرده است، از دختري كه دوست دارد و از خيلي چيزهاي ديگر خبر ندارد. انگار او آفريده نشده تا دنياي اطرافيانش را بشناسد. در اين سرآغاز احساس مي كنيم كه با كشاكش احساسي بين اين پدر و پسر مواجه خواهيم بود. اما خيلي زود فيلم چرخش بطئي را آغاز مي كند و به يك " داستان سفر" بدل مي شود. سفري كه از دكتر عالم ، شخصيت جديدي مي سازد. شخصيت با ثبات و مطمئن به نفس ابتداي فيلم به مرور مي شكند و دچار تزلزل مي شود. چيزي كه در فيلم دلپذير است اين است كه فيلم نتيجه گيري نمي كند. بر خلاف فيلمهاي مجيدي كه هميشه آخرش با يك قضاوت خشك و يك طرفه مواجهيم، اينجا با يك نتيجه گيري قطعي و چرخش 180 درجه روبرو نيستيم. اگر چه مي بينيم كه اين فردِ به ظاهر بي نياز ابتداي فيلم، در انتها نيازمند دستي است كه از آسمان دراز شود و او را از گرداب خاك و غباري كه در آن گرفتار شده نجات دهد، اما فيلم شعار نمي دهد و هنوز نمي دانيم كه آيا دكتر خدا پرست شده است يا نه؟ آيا همه اين اتفاقات باعث شده است كه او تيشه بر پايه تمام انديشه هايش بزند و طرحي نو در اندازد؟ ديالوگهاي كوتاه سامان كه از پشت تلفن سخن مي گويد هم برايم بسيار جذاب بود. ديالوگهايي كه روايت گر شناخت عميقي است كه سامان نسبت به دنيايي كه در آن زندگي مي كند پيدا كرده است و تعادل فكري كه در او برقرار شده است.حتي به نظرمان مي رسد كه او مسئله اش را با مرگ حل كرده است و شايد به همين دليل است كه با وجود اطلاع از بيماريش در صدد پيگيري بر نيامده است. بر خلاف قامت بي نياز دكتر او كاراكتري لبريز از نياز است. اما اين فقط ظاهر قضيه است. چرا كه واقعيت دقيقاً عكس اين است. از سوي ديگر دنياي دكتر عالم بر خلاف اسمش كاملاً لوكال و مخصوص به خودش است. دنيايي كاملاً ايزوله كه تعامل مشخصي با محيط اطرافش ندارد يا اگر دارد كاملاً تعريف شده است. اما شرايط جديد اين تعادل را به هم مي زند و دكتر را مجبور به تعامل با افراد تازه مي كند. روحاني يكي از جذابترين بيگانه هايي است كه وارد دنياي ايزوله او مي شود. جالب اينجا است كه تنها كاراكتر سر درگم در اين شطرنج پيچ در پيچ خود دكتر است. در انتهاي فيلم دايره كامل مي شود. دكتر دوباره زير تمام افكار غبار آلودي كه او را احاطه كرده است مدفون ميشود. اينجا شاهد استحاله تدريجي او و انفعال شخصيتش هستيم. انگار بايد منتظر باشيم تا دستي از آسمان او را نجات دهد. انتظارمان چند دقيقه اي بيشتر به طول نمي انجامد. زندگي دكتر را همراه او در دوربين فيلمبرداريش مرور مي كنيم ( كه البته كمي غير منطقي است ) و به چشمان منتظرش خيره مي شويم. اين لحظه ها را ميركريمي از نظر دراماتيك زيبا از كار درآورده است. متاسفانه سنتِ دو بار ( يا بيشتر ) ديدن فيلم ها ديگر برايم ممكن نيست. خيلي از ديالوگهاي فيلم بود كه برايم جذاب و دلنشين بود. با اينكه فيلم خيلي خوش ساخت بود ولي هيچ وقت بار اول نمي تواني ريزه كاريهاي كارگرداني را تحليل كني. اگر دوباره ديدمش باز درباره اش خواهم نوشت. ديگر اينكه قسمتي از اين نوشته نتيجه گفتگوي دو نفره با سارا درباره فيلم است. وظيفه كتابت گفتگو را من بر عهده گرفتم. شاد باشيد.
/
نوشته شده توسط سارا و آرش در جمعه بیستم آبان 1384 و ساعت 19:57 |
راه رفتن مرد مرده
This film ennobles film making. Roger Ebert. فیلم راه رفتن مرد مرده ( Dead man walking ) را یکبار دیدم و علی رغم اشتیاق فراوان هنوز فرصت نشده برای بار دوم به تماشایش بنشینم. فیلم از آن دسته فیلمهایی است که دوست داری ساعتها با کسی درباره اش صحبت کنی و زوایای مختلف شخصیتها را بکاوی. اگرچه سرآغاز فیلم تو را به یاد خیل عظیم فیلمهای مشابه و کلیشهء "متهم به مرگ در آستانه اعدام "، می اندازد ؛ اما خیلی زود سراسر وجودت را درگیر با شخصیتهای بی همتای فیلم و نگاه منحصر به فردش می یابی. تیم رابینز با ظرافت و هنرمندی بی همتایی عناصر فیلمش را چیده و مثل یک فیسوف از بالا به همه چیز خیره شده است. او ما را وادار می کند که برای اولین بار به کسی که به دو نفر تجاوز کرده و سپس وحشیانه آنها را به قتل رسانده است، در قالب یک انسان و نه یک جانور نگاه کنیم. فیلم ما را مجبور می کند زوایای پیچیده روح او را در یابیم و شاهد تلاش صادقانه راهبه ای باشیم که باور دارد رحمت خداوندمتوجه همه بندگانش می شود ، حتی گناهکارترین آنان. فیلم از یک سو روایت تقلای روحی هلن است (سوزان ساراندن) برای همدردی با موجودی که همه به او در هیات یک انگل نگاه می کنند و از سوی دیگر تلاطم درونی یک جانی و سفر روانیش تا ساحل آرامش. هلن تصور می کند اگر متیو ( شان پن ) به کاری که کرده اعتراف کند و با گناهش و فراتر از آن با خودش سازش کند، مورد رحمت خداوند قرار می گیرد. اینجا است که به مرور رابطه ای مرید و مرادی شکل می گیرد. هلن از سوی دیگر به سراغ خانواده های قربانی ها می رود و با دردها و زخم های آنها همراه می شود. به ما کمک می کند به یک مسئله پیچیده از تمامی زاویه ها نگاه کنیم و از ما می خواهد به جای قضاوت به تحلیل بپردازیم. تیم رابینز یک داستان کلیشه ای را به غیر کلیشه ای ترین وجه ممکن روایت می کند و نهایتاً خاتمه می دهد. متیو اعدام می شود اما تحول و انقلاب روحیش آنقدر مسحور کننده است که انتهای فیلم نمی دانی بخندی یا گریه کنی. تعارض های درونی هلن و موقعیت های پیچیده ای که در آنها قرار می گیرد هم برایم خیلی جالب بود. بدون شک او جذاب ترین کاراکتر راهبه ای است که تا به حال دیده ام. می توان ساعتها درباره این فیلم سخن گفت و بارها به تماشای آن نشست و مطمئنم هر بار چیزهای تازه تری برای کشف کردن دارد. اما قبل از خاتمه نوشته حیفم می آید از بازیهای بی همتای سوزان ساراندن و شان پن نگویم. شاید فرصتی شود با سارا دوباره فیلم را ببینیم و یک گفتگوی دو نفره درباره فیلم داشته باشیم . تا بعد... <:آرش:>
/
نوشته شده توسط سارا و آرش در یکشنبه پانزدهم آبان 1384 و ساعت 6:47 |
چادگان نامه
بعضي موقا يه سفر كوتاه يك روزه به طبيعت ، مي تونه به اندازه يك مسافرت تفريحي طولاني ، خستگي رو از تنت بيرون بياره . چون اين خستگي ، يك خستگي روحي است نه جسمي . كه با خوردن و خوابيدن و گشتن رفع نمي شه . مي دوني چطور بايد اين خستگي را از خودت در وكولي ؟ با نگاه كردن و لذت بردن از طبيعت . وقتي توي چمنها دراز بكشي و به آسمون نگاه كني و به ابرها كه مدام در حال تغيير شكل هستند خيره بشي و سعي كني با اونها شكلهايي كه دوست داري را ، بسازي . وقتي كه كنار رودخونه بنشيني و باد ملايم پاييزي صورتت را نوازش بده و تو به تك تك برگهاي درختان كه با وزش باد روي زمين مي خزند ، نگاه كني و غرق در زيبايي رنگهاي آنها بشي . به اين مي گند ، زندگي . مگه زندگي قراره چي باشه ؟ همين تغيير فصلها ، سرما و گرما ، خوشي و ناخوشي، زندگي را مي سازند . پس سعي كن قشنگياشو ببيني . چون واقعا قشنگه !!
خيلي وقت بود دلم واسه سكوت طبيعت تنگ شده بود . يه آرامش خاصي به آدم مي ده . توي طبيعت ، بالاي كوه ، روي بلندي و ارتفاع مي توني اين سكوت را پيدا كني و من اين سكوت را آخر هفته در طبيعت زيباي چادگان پيدا كردم . تو هم دنبالش بگرد و پيداش كن . ارزششو داره . امتحان كن . <:سارا:>
/
نوشته شده توسط سارا و آرش در شنبه چهاردهم آبان 1384 و ساعت 21:50 |
انسان زاده شدن !
تمرین دموکراسی در جامعه ای که عقاید انسانها در آن هنوز بر پایه یک محور استوار عقلانی شکل نگرفته کار دشواری است. لازم نیست ساعتها در زندگی اجتماعی و مدنی این مردم، حتی قشر تحصیل کرده (بخوانید روشنفکر) ، کنکاش کنی تا عادات و اعتقادات بی پایه و اساس را پیدا کنی. کافی است سرت را بچرخانی و به اطرافت نگاه کنی. توده ای از افکار متعارف را خواهی یافت که هیچ پایساخت خردمندانه ای ندارند. افکاری که یا به خاطر ترس از موجود خود ساخته ای با نام خداوند – و نه خداوند آنگونه که حقیقت دارد – متولد شده اند و یا آمده اند تا محافظ مفهوم بی اساس دیگری تحت عنوان آبرو باشند. به این ترتیب تفکر مستقل و غیر متعارف در چنین جامعه ای محکوم است. جامعه هویت مشخصی ندارد و اسیر هروله ای است به ناکجا آباد. انسانها مدام نگرانند مبادا تفکراتشان از سوی همنوعان به عنوان "غیرمرسوم" شناخته شود. همین است که به سادگی می بینید یک انسان واحد رفتارهای کاملاً متعارضی دارد، وقتی در ایران زندگی می کند و وقتی در اروپا زندگی میکند. دلیلش چیست؟ دلیل ساده ای دارد. تفکر مستقلی وجود ندارد که به رفتارهای او وحدت و یکپارچگی دهد. رفتارهای چنین شخصی تابعی از محیط است. هنجارهای اجتماعی که در آن زندگی می کند، به حیات او جهت می دهد. افکار مبتنی بر عقلانیت محض – رجوع کنید به مباحث مربوط به عقلانیت ابزاری وبر – و نه عقلانیت اجتماعی خصوصیات مشخصه یک جامعه را متحول میکند. این دو مفهوم برای من خیلی مهم است. عقلانیت محض کاملاً متمایز از علاقنیت اجتماعی است. بسیاری از رفتارها وقتی در چهارچوب اجتماع سنجیده می شود، صحیح و منطقی است اما ممکن است یک تفکر مستقل مبتنی بر خرد محض آنرا نقض کند.دموکراسی به تعدد عقاید و تعاطی افکار محتاج است.
<:آرش:> /
نوشته شده توسط سارا و آرش در چهارشنبه یازدهم آبان 1384 و ساعت 8:47 |
مثل خوردن حلیم بادمجون در پارک
یکی از جذابترین اتفاقات در زندگی اینه که سرتو بندازی پایین، راه بیافتی تو خیابون ، بدون هیچ هدف مشخصی حرکت کنی و بعد یه دفعه یه ایده جذاب و دلپذیر تو ذهنت جرقه بزنه. لذتی که یک رستوران رفتن ناگهانی ، یک مسافرت ناگهانی یا یک تصمیم ناگهانی داره با هیچ چیز قابل مقایسه نیست. بیشتر آدمها مدام در حال برنامه ریزی کردن هستند تا کاری کنن. غافل از اینکه اون چیزی که یه دفعه انجام می دی لذت وصف ناپذیری داره. برای من حرکت کردن بی مقدمه یه جور کشف و شهوده. درست مثل کارگردانی که دوربین رو می ذاره روی دوش فیلمبردار و می ره دنبال سوژه. یا عکاسی که بدون اینکه ایده مشخصی داشته باشه می زنه به بیابون و با چند تا حلقه فیلم مصرف شده بر می گرده ( شاید به همین دلیله که بیشتر نوشته هایی که فکر می کنم خوبه یک دفعه به ذهنم می یان ). اصولاً فکر می کنم چیزی که یک دفعه از ناخودآگاه انسان می جوشه، عمیق تر و ارزشمندتره. درست مثل لذت خوردن ناگهانی حلیم بادمجون تو پارک یا دیدن ناگهانی یک فیلم تازه تو سینما. شما نمی خواید امتحان کنید؟ <:آرش:>
/
نوشته شده توسط سارا و آرش در یکشنبه هشتم آبان 1384 و ساعت 21:32 |
اولين روزانه
اولين روزانه من :
نمي خواستم امروز اولين روزانه خودمو بنويسم . چون امروز زياد روزه خوبي برام نبود . يعني خيلي خسته كننده بود . ولي خب چون ديگه وبلاگمون افتتاح شد حيف بود خالي بمونه . ديدي بعضي موقا يه سري چيزاي الكي همينطور در طول روز اعصابتو خورد مي كنه ؟ طوريكه ديگه وقتي شب مي رسي خونه فقط دلت مي خواد يه كله مفت گير بياري و هي بكوبونيش به ديوار ! امروز هم براي من از اين روزا بود . آخه از صبح كلي كار داشتم كه بايد حتما تا آخر وقت انجامشون مي دادم . وقتي صبح رفتم سر كار و كامپيوترم رو روشن كردم نمي دونستم از كجا شروع كنم . يه برنامه نيمه كاره (از اون خفنا ) داشتم كه بايد زود تمومش مي كردم . ولي واي از همون صبح اين برنامه نحس شده بود و جواب نميداد و هي Error الكي مي داد . تا ظهر كلي وقتمو گرفت و آخرش درست نشد فقط حسابي اعصابمو خورد كرد .بي خيال شدم بقيه رو گذاشتم واسه بعد از ظهر . حالا مگه بعد از ظهر مي شد كار كني تا مي خواستم تمركز پيدا كنم كه برنامه رو جمع و جورش كنم تلفن زنگ ميزد .عين 118 امروز تلفن ما زنگ مي خورد و منم شده بودم خانم منشي ! خلاصه حسابي گيج و ويج شده بودم و سرم درد گرفته بود . فقط خدا خدا ميكردم كه ساعت كاري تموم بشه تا برم تو سرويس يه كم بخوابم . حالا از شانس .... من، راننده سرويس دروازه شيراز امروز حسابي شاد و شنگول بود و آهنگ دالامبو ديمبو برامون گذاشته بود صداشم تا ته بلند كرده بود . مگه مي شد بخوابي ؟ البته اشتباه نشه ها آهنگاش مجازه مجاز بود چون راديو رو تا ته بلند كرده بود . تازه من به يه نتيجه رسيدم كه اين آقاي راننده واقعا گوشاش سنگينه كه بايد حتما بايد راديو را با بلندترين صداش گوش كنه . تازه از اون بدتر آقايون مسافربودن كه توي اين سر و صدا خر و پف مي كردن . ( البته اين آقايون ، اگه تو ميدون جنگ هم بخوابن ، همچنان خرو پفشون تو هواست ) آي آدم مي سوزه . ديگه واقعا حرصم گرفته بود دلم مي خواست راننده رو از پنجره بندازم بيرون . ديگه ديدم فايده نداره از توي كيفم يه تكه دستمال در آوردم و چپوندم تو گوشام بلكه يه كم سر و صدا ها كمتر شه تا بتونم بخوابم . ولي ديگه دير شده بو چون تا اومدم اونا رو تو گوشام جاسازي كنم و ژست خوابيدن به خودم بگيرم رسيديم دروازه شيراز . منم دست از پا درازتر و گيجولي تر از قبل از اتوبوس اومدم پايين .... < سارا > /
نوشته شده توسط سارا و آرش در یکشنبه هشتم آبان 1384 و ساعت 20:37 |
تولد
بيشتر مفاهيم متعارف برايت رنگ مي بازد . همهمه عجيب و غريب آدمها که گاهي خودت هم به آن گرفتار مي شوي ، برايت بي معني مي شود. کينه معنايي عتيق مي شود در خاطرات گنگ و مرده. لذت هدف مي شود ، نه آنگونه که ديگرانش ميشناسند بلکه در قالب مقدس مفهوم هستي. کلام لذتي وصف ناپذير مي شود و آرامش، جرياني است که در تو مکرر ميشود. به شعارها و مفاهيم عاميانه که گوش مي دهي لبخندي گوشه لبان روحت مي نشيند، مثل وقتي که خاطره بازيهاي کودکي را به ياد مي آوري. توحيد،نبوت،معاد ... انسان به دست آويز خوش است به آهيخته دشنه اي در دست يا به گشوده کتابي در فکر يا به تصوير نويني از آنچه بود شايد سفره بي مايه مغزش خالي نماند بگذار انسان را آغاز کنم بکذار انسان را آغاز کنیم (چنین است حدیث غشقهای نوشکفته ) /
نوشته شده توسط سارا و آرش در شنبه هفتم آبان 1384 و ساعت 21:10 |
مطلب قبلی
تصویر جوانانی که لباس سپید و قرمز بر تن ، مشغول توزیع تبلیغات انتخاباتی هستند ، هیجان آور بود . انگار آدم را به یاد خاطره ای گنگ و دور می انداخت و شور و هیجانی که قبل از انتخابات دوم خرداد 76 میان توده مردم موج می زد . اما خوب که فکر می کردی می دیدی نه اینها همان جوانان هستند و نه تو همان جوان لبریز از شور سیاست با تفکرات اصلاح طلبانه و گاه رادیکال که کمتر تصوری از شعور سیاسی داشت. به مرور شور مبدل به شعور شد و یاد گرفتیم که حرفهای قشنگ همه چیز نیست . یاد گرفتیم هر حرفی را که می شنوی باید تحلیل کنی و ابزارهای عملی – اجرایی آن را بسنجی . ببینی تا چه حد می توان متوقعانه دست به دامان یک نفر شد ؟ تامل در گفته هایی با بنای قشنگ و محتوای پوچ را سرانجام آموختیم . امسال اما ، ماهیت بیشتر کاندیداها برایمان روشن است . آنان که تا دیروز ژنده پوش بودند و ناگهان امروز پیشاپیش لباس شاهی بر تن کردند . آنانکه شعارهای خوش آب و رنگ تازه مطرح کردند ، و آنانکه وعده و وعیدهای دهان پر کن به مردم دادند. این میان حدود 2 ماه پیش بود که اولین تحلیل معین را بر جامعه امروز ایران در روزنامه شرق خواندم و تحسینش کردم . تفکراتش از نظر فرهنگی به خاتمی پهلو می زد و از نظر علمی مرا به یاد تحلیلهای عمیق حجاریان می انداخت . اما خیلی زود به خاطر آوردم که سخن گفتن کافی نیست و باید ماهیت درونی سخنها را در پس زمینه پایساختهای جامعه به نقد نشست ، تا آینده برایمان روشنتر شود . پیش از هر چیز باید بگویم منکر حرکتی که تحت نام اصطلاحات بود نیستم . آزادیهای اجتماعی و آب باریکه آزادی بیان را که امروز داریم مدیون این جنبش هستیم . ما وامدار تمام کسانی هستیم که منادی فریاد فروخورده ملت ما شدند . با این همه می خواهم به تحلیل گفته های معین و اصولاً این جنبشی که تحت عنوان " اصلاحات گامی به پیش ً پای به عرصه وجود گذارده بپردازم . در این مقال سعی خواهم کرد هر آنچه از برنامه ها و اندیشه های معین که در روزنامه و اینترنت قابل دسترسی بوده است ، گرد آورم . کند و کاو ما در برنامه های دکتر معین به صورت یک مناظره و بحث و گفتگو خواهد بود. کمی با هم حرف زدیم که اینجا شما خواهید خواند . آرش : خوب ! اول از گفتگو با محمدرضا خاتمی شروع کنیم . من می خوام از اینجا شروع کنم که صرف نظر از اینکه معین و سخنگویش و یا معاونش ( خاتمی و کولایی ) چه ادعاهایی را مطرح کرده اند ، چه ابزارهایی برای به ثمر رساندن ادعاهایشان دارند . سارا : حرف زدن درباره این ادعاها درست در زمانیکه دیگر مردم با حرفهای قشنگ و امیدوارکننده هیجان زده نمی شوند ، و به آنها عادت کرده اند می تونه ما رو به جایی برسونه ؟ 8 سال پیش حرف زدن درباره آزادی جوانها ، حقوق بشر و خیلی ادعاهای مشابه برای مردم خیلی تازه بود . اما الان مردم به این گونه حرفها عادت کرده اند . آرش : به همین دلیله که می گم باید حرفها رو تحلیل کنیم . ببینیم کدوم دسته از حرفها رو میشه بهش اعتماد کرد که شاید ضمانت اجرایی داشته باشه . اصولاً دلم می خواد از دل این حرفا استراتژی این جنبش جدید رو پیدا کنیم . سارا : از کجا می فهمی کدوم دسته از حرفهای معین ضمانت اجرایی داره و کدوم دسته از اونها ضمانت اجرایی نداره ؟ از کجا مطمئنی که این مثل 4 سال گذشته یه جور درجا زدن نمیشه ! آرش : اصلاً مطمئن نیستم ! واسه همین می خوام ببینیم چی گفتن ؟ آیا میشه حرفهاشون رو باور کرد . بذار از حرفهای محمدرضا خاتمی شروع کنیم . مثلاً اون میگه ً فکر می کنم در یک فضای استدلالی ، منطقی و شفاف حتماً موفق می شویم که بسیاری از برنامه های خودمان را پیش ببریم .ً معین هم مدام از تعامل حرف می زنه . در حالیکه به نظر من چنین تعاملی با کسانیکه هیچ نوع منطقی رو نمی فهمن ممکن نیست . سارا : من هم نظرم همینه . وقتی مجلس یا شورای نگهبان چنین تعاملی رو نمی شناسه ، چطور میشه برنامه ها رو توی این فضای استدلالی منطقی پیش برد ؟ آرش : به نظر من تنها استراتژی که این جنبش جدید در این مورد داره انتقال تنش به مردمه . یعنی هر زمان با مجلس یا شورای نگهبان مشکل پیدا می کنن به سرعت تنش رو به مردم منتقل کنن . اونا الان به پشتیبانی مردم نیاز دارن . و بعداً هم همینطور . اگر رئیس جمهور و کابینه تحصن کردن مردم هم باید به اونها بپیوندند . سارا : مردم چنین پشتیبانی نخواهند کرد . در تحصن نمایندگان مجلس هم نشان دادند که اهل پشتیانی و حضور همه جانبه نیستند . حتی مردم از زندانیان سیاسی که از خودشون بودن و این همه وقته تو زندان هستن پشتیانی نمی کنن . توی جریان دانشجویان 18 تیر هم پشتیانی مردمی ادامه پیدا نکرد . آرش : موافقم . به نظر می رسه مردم ما عادت کردن به یه نفر رای بدن و بعد برن بشینن کنار گود و مدام داد بزنن ً لنگش کن ً . در عین حال تشکل و نهادهای مدنی هم مشاهده نمیشه . یعنی مردم در این مورد متشکل نیستن . وقتی تشکیلاتی وجود نداره نمیشه به حرکتهای مردمی امید بست . محمدرضا خاتمی در جای دیگری از صحبتهایش می گوید : ً قبول دارم که بخشی از این برنامه ها با مقاومت روبرو می شود ، آن راهکارهای خاص خودش را دارد ً . ولی نمی گوید کدام راهکارها ، به نظر تو منظورش از راهکار چیست ؟ سارا : من فکر می کنم راهکاری به غیر از حمایت مردمی و تعامل بین دولت و مجلس وجود ندارد . تا زمانیکه دولت و مجلس با هم اختلاف نظر داشته باشند و شورای نگهبان وجود داشته باشد ، هیچ کدام از این راهکارها به نتیجه نمی رسد . آرش : پس بنابراین نتیجه می گیریم که یکی از محورهای اصلی برنامه های معین که ً دموکراتیک کردن ساختار قدرت ً است به نتیجه نخواهد رسید . یکی دیگه از محورهای اصلی برنامه های معین ً حمایت همه جانبه از آزادی تاسیس نهادهای مدنی و رفع موانع فعالیت آنها ً است . نظرت در مورد این برنامه چیه ؟ سارا : تشکیل نهادهای مدنی در بستری میسر است که دولت و نهادهای قدرت انتقاد پذیر باشند . در شرایط فعلی که فرهنگ انتقاد در جامعه وجود نداره به نظر نمی رسه نهادهای مدنی و یا مثلاً NGO ها بتونن تشکیل بشن و حتی در صورت تشکیل نمی تونن زیاد دوام بیارن . آرش : می دونی ! مسئله اینه که ما الان به چنین تشکلها و نهادهای مدنی قبل از انتخابات نیاز داریم. الان این نهادها حضور ندارن و چون حضور ندارن حتی بعد از تشکیل دولت هم قدرت تشکیل و یا ادامه فعالیت پیدا نخواهند کرد . یعنی به محض اینکه فعالیتشون از خط قرمزها تجاوز کنه جلوی فعالیتشون گرفته میشه . دولت هم در این مورد کاری نمی تونه بکنه . خوب ! بریم سراغ اصلاح قوانین تبعیض آمیز درباره زنان . سارا : این چیزیه که ریشه در جامعه ما داره . در جامعه ما این تبعیض تبدیل به یک تفکر عادی شده ! به طوریکه مردم اون رو پذیرفتن . مذهب ما هم به این طرز تفکر کمک میکنه . در چنین شرایطی چطور میشه این تبعیض رو از بین برد ؟ آرش : به نظر من خود این مسئله هم بر می گرده به مردم و به خصوص زنان . به اینکه چقدر زنان به صورت متشکل دنبال احقاق حقوق خودشون هستن ؟ به نظر من با طرز تفکر فعلی که بین زنان جامعه رواج داره هیچ دولتی نمی تونه اوضاع رو برای زنان بهتر کنه . زنان الان عملکرد منفعل دارن . یعنی نسبت به تبعیض واکنشی نشون نمی دن . سارا : به خاطر اینکه کسی رو ندارن که اونها رو آگاه کنه و ازشون حمایت کنه . الان خیلی از زنها هنوز به ساده ترین حقوق خودشون واقف نیستن ، تا بتونن از اونها دفاع کنن . آرش : فکر می کنم مردم ما بیش از حد منفعل هستن . در هر کدوم از زمینه ها که بررسی کنیم هیچ حرکت مثبتی از توده مردم دیده نمیشه . فقط نزدیک انتخابات که میشه مردم کمی به هیاهو می افتند و بعد به سرعت طوفان تموم میشه و همه چیز آروم میشه . همین حالا تعداد زیادی از زندانیان سیاسی اعتصاب غذا کردن . چند نفر از این مردم برای حمایت از اونها جلوی زندان اوین هستن ؟ 1000 نفر ، 2000 نفر ؟ آیا واقعاً فقط همین تعداد می خوان رای بدن ؟ به نظر من این 1000 نفر هستند که اگه بگن ما رای می دیم معلومه واقعاً بهش اعتقاد دارن و اگه بگن رای نمی دیم هم همینطور . ولی بقیه صرفاً تحت تاثیر تبلیغات رای می دن و اهل عمل نیستن ! سارا : موافقم . تمام اینها به این دلیله که مردم امیدی به آینده جامعه خودشون ندارن . حتی همون 1000 نفر هم می دونن که حرکتشون بی ثمره و با این وجود می خوان اعتراض کنن . مردم هم به تبع اونها منفعل و بی انگیزه هستن . جامعه ما جامعه افراط و تفریطه . مسائل جامعه برای بعضیا اونقدر مهمه که اونها رو برای سالها می فرسته پشت میله های زندان و برای بعضیا اونقدر کم اهمیته که حتی حاضر نیستند درباره اون مطالعه کنن و یا بهش فکر کنن . آرش و سارا : ممنون از شما که این بحث رو خوندید . خودتون نتیجه گیری کنید . از خواندن نظراتتون خوشحال میشیم . /
نوشته شده توسط سارا و آرش در جمعه ششم آبان 1384 و ساعت 8:9 |
|
||