![]() |
|||
|
درباره وبلاگ این وبلاگی است دو نفره حاوی نظریات ما درباره فرهنگ ، اجتماع و سیاست. روز هفتم آبان روز تولد این وبلاگ است. منوي اصلي
آرشيو مطالب
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم اسفند 1386 هفته اوّل بهمن 1386 هفته سوم دی 1386 هفته دوم دی 1386 هفته اوّل دی 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته دوم خرداد 1386 هفته دوم فروردین 1386 هفته چهارم اسفند 1385 هفته دوم اسفند 1385 هفته اوّل اسفند 1385 هفته چهارم بهمن 1385 هفته سوم بهمن 1385 هفته دوم بهمن 1385 هفته اوّل بهمن 1385 هفته اوّل دی 1385 هفته چهارم آذر 1385 هفته سوم آذر 1385 هفته چهارم آبان 1385 هفته دوم آبان 1385 هفته اوّل آبان 1385 هفته سوم مهر 1385 هفته اوّل مهر 1385 هفته چهارم شهریور 1385 هفته سوم شهریور 1385 هفته دوم شهریور 1385 هفته اوّل شهریور 1385 هفته چهارم مرداد 1385 هفته سوم مرداد 1385 هفته دوم مرداد 1385 هفته چهارم تیر 1385 هفته دوم تیر 1385 هفته اوّل تیر 1385 هفته سوم خرداد 1385 هفته سوم اردیبهشت 1385 هفته اوّل اردیبهشت 1385 هفته چهارم فروردین 1385 هفته سوم فروردین 1385 هفته چهارم اسفند 1384 هفته سوم اسفند 1384 هفته اوّل اسفند 1384 هفته چهارم بهمن 1384 هفته سوم بهمن 1384 هفته چهارم دی 1384 هفته دوم دی 1384 هفته اوّل دی 1384 هفته چهارم آذر 1384 هفته سوم آذر 1384 هفته دوم آذر 1384 هفته اوّل آذر 1384 هفته چهارم آبان 1384 هفته سوم آبان 1384 هفته دوم آبان 1384 هفته اوّل آبان 1384 نویسندگان
آرشیو موضوعی
پیوندهای روزانه
وبلاگ آرش سيگارچي
يدالله رويايي ,وبلاگ آقاي احمدي نژاد مجموعه اشعار اميلي ديکنسون براي زيگموند و ... هفتان منيرو رواني پور نيک آهنگ کوثر سایت دکتر سروش روزنامه اینترنتی ایران ما آرشیو پیوندهای روزانه پيوندها
آمار وبلاگ
Powered By
BLOGFA.COM |
یادگارهای قدیم نائین
امروز داشتم با ویدا ( خواهر سارا ) درباره یک موضوع جالب حرف می زدم . موضوعی که تلنگری به ذهنم زد تا بشود موضوع این مطلب: منسوخ شدن هنرهای باستانی یا تاریخی این مرز و بوم و نه تنها هنرها که خیلی چیزهای با ارزش دیگر. خیلی چیزها تا به حال باعث شده یک لحظه چیزی ته دلم یخ کند، انگار که دردی گنگ میان عصبهایت بدود. مثل خراب شدن برج قدیمی روستای اجدادیمان، دیدن اوضاع خراب خیلی اماکن باستانی اینسو و آنسوی کشورم که حتی زور سازمان میراث فرهنگی هم نمی رسد که از نابودی آنها جلوگیری کند. اما سخن امروزمان درباره هنر عبا بافی در نائین بود. هنری که برای سالهای سال پشت به پشت حفظ شده بود و حالا عملاً نابود شده است. کسانی که الان هنوز توانایی تولید عباهای معروف نائین را دارند، دیگر پا به سن گذاشته اند و نسل جدید هم که علاقه ای به حفظ این هنر ندارد. البته پویا نبودن هنر و عدم تغییر شکل آن با گذر زمان هم عامل مهمی است. شاید یکی از دلالی که هنرهای قدیمی و باستانی ما در حال نابودی هستند، این است که به آنچه هست اکتفا کرده ایم. سعی نکرده ایم اندکی آنها را متحول کنیم یا نمونه های متفاوتی از هنر قدیمی خود ارائه دهیم. همیشه به آنچه داشته ایم اکتفا کرده ایم و این یعنی توقف و انحطاط بطئی. آن خلاقیتی که طرحهای قدیمی قالیهای نائین و تبریز را منقش به نقشهای دلنواز و قدسی می کرد، کجا است؟ کارمان شده است تکرار آنچه داشته ایم و همواره تکرار عامل انحطاط است. وضعیت بناها بهتر از هنرها نیست. نائین، شهر اجدادی من، تازه یکی از بهترین ها است. بیشتر اماکن قدیمی آن زیر نظر سازمان میراث فرهنگی است و مرمت می شود. با این وجود نقشهایی که روزی زینت بخش سقفها و طره های بناها بوده است، ذره ذره ناپدید می شود و دیگر اثری از آن دستان توانا که این هنرها را به سوز جان آفریدند نیست. بازار نائین غبار گرفته و فرسوده، به تاراج یادگاریهایی رفته است که جا به جا روی دیوار و درب دکانهای قدیمی تراشیده اند. تبلیغ های انتخاباتی را که می بینی افسوس می خوری که چرا کسانی که باید حافظ ارزشهای تاریخی و فرهنگی شهرشان باشند و اعتماد مردم را به دست آورند، برای تبلیغ دست به از بین بردن فضای دلنواز و روحانی این میراث های چند صد ساله می زنند؟ مادربزرگ و پدربزرگم زبان قدیم نائین را که می گویند بسیاری از ریشه هایش فارسی پهلوی است، می دانند. اما مادر و پدرم به جز چند کلمه ساده، بهره ای از این زبان نبرده اند. ما هم که تکلیفمان روشن است. این زبان هم دارد به مرور منسوخ می شود. زبانی که میتواند راهگشای بسیاری بررسی های تاریخی و فرهنگ شناسی این مرز و بوم باشد. به ویدا گفتم همیشه دلم می خواست فیلمی درباره نائین بسازم. هیچ وقت این کار را نکرده ام و دلیلش امکانات نبوده است. بیشتر گرفتاری و روزمرگی بوده است. امیدوارم انگیزه ای پیدا شود و این فیلم را بسازم. دلم می خواهد حداقل صدابرداری مناسبی داشته باشد تا بتوان از تلویزیون هم آنرا پخش کرد ( می دانم! می دانم به این راحتی نیست). مطمئنم خیلی ها در این کشور دوست دارند سینه در برابر سیلی که می رود تا تمام داشته های فرهنگی مارا خراب کند، سپر کنند و اما افسوس که یک دست صدا ندارد. به امید روزی که این صداهای پراکنده هم صدا شوند. /
نوشته شده توسط سارا و آرش در شنبه پانزدهم دی 1386 و ساعت 16:18 |
شعر روزهای دور
حرفی به من بزن من در پناه پنجره ام با "آفتاب" رابطه دارم فروغ من آفتابم تبلور حجيم برهنگی و وجود طلايی رنگم در رگهای زندگی جريان دارد من نه شاعر که خود ، معنای شعرم من هرگز نسرودم که خود سروده شدم من نه خود را در زندگی که زندگی را در خويش معنا کردم من معنای خوب بودنم و تجسد تداوم و شايد تنها موجودی که خالق واژه نبود که سراسر وجودش عين واژه بود من نه آن معمار زندگيم که بنای عشق می سازد نه آن پهلوان تيشه بردوشم که تيغه بر ديوار فرود آورم من عين هستيم و ميان واژه و من فاصله ای ناچيز است به اندازه پهنای قلبم من آفتابم و درد من فاصله است و دردم حزن بی پايان قلبی است که در سوگ صداقت شعر می گريد من عزادار عريانی واژه ام و نگاه پريشان و مشتاقم در جستجوی صداقت نگاهی است که راز نگاهم را بخواند آی عشق ! آی عشق ! چه بی رحمانه بر نسوج وجودم نشستی و وجود خويش را انکار کردی و اما من در چکاچک لحظه های خلوت بی اميد با هر نفس تورا فرياد کردم من آفتابم و شب با من غريبه است نور از سرانگشتان واژه هايم جاری است من خود فروش نيستم ايرانيم و هرگز خاموش نخواهم شد تا لحظه موعود کز درون قلبم طلوع کنم عريان و مست آنچنان نورانی آنگونه طلايی رنگ آنچنان سوزان کز نسوج تمام حجابها عبور کنم و با وجود برهنه ذهنم در رگهای هستی جاری شوم و نفحه نفسهايم دختران بالغ رسيده را در هيجانی گرم غرق خواهد کرد و شعرهايم تجسم عشقبازيهای شبانه است و بوسه های بی قرار دو دلداده که سايه وار در هم غرق می شوند من آفتابم فرزند بامداد از عشيره ای که جز واژه نزادند و يگانه مرامشان عشق ورزيدن بود و يکتا قانونشان نه کتاب سوزانی که حجاب سوزانی بود قلب خسته ام تمنای مداوم حضور است من نه گناهکار نه عصيانگر که نفس گناه و عصيانم و شرم برای من تنها معنای نگاه دختران عشيره است که سينه هاشان در حسرت نگاه مشتاقی می سوزد من آفتابم تا بی انتها گسترده و کسی را يارای آن نيست که وجود بی انتهای مرا انکار کند و اشک چشمانم تبلور زلال عشق است که جريان زندگی در رگهايم را بر بستر صورتم معنا می کند آری من آفتابم و سوگند می خورم که زين پس هرگز در پس ابر پنهان نمانم ا.آفتاب /
نوشته شده توسط سارا و آرش در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 و ساعت 16:9 |
Vozvrashcheniye
هیچ وقت فکر کرده اید چقدر سخت است به یک تصویر، یک منظره یا هر نوع دورنمایی خیره شوید و به جای آنکه کل تصویر را از نظر بگذرانید، ساعتها به قسمتی از تصویر ذل بزنید و در آن چیزهای تازه و تازه تر کشف کنید؟ این دقیقاً کاری است که « آندری وزایاگینتسو » در فیلم « بازگشت » انجام می دهد. داستان فیلم مثل پرتره ای از آدمهای گوناگون است که حداقل 4 شخصیت اصلی دارد (پدر – مادر – پسرها ). با اینکه کارگردان مجبور است روایت را با حضور پر رنگ پدر جلو ببرد، اما آگاهانه شخصیت پدر و چرایی حضور و حتی عدم حضورش را در هاله ای از ابهام فرو می برد. فیلم، روایت 2 برادر است که سالها است پدرشان را ندیده اند. تنها سرنخ آنها از پدرشان، یک عکس قدیمی است که میان صفحات کتابی در یک انباری غبار گرفته پنهان کرده اند. چیزی از فیلم نگذشته که سر و کله پدر پیدا میشود و ما اینرا – مثل پسرها – با جمله مادر – ساکت باشید پدرتون خوابه – متوجه می شویم. ورودی غیر منتظره که هیچ توجیهی برای آن نیست و اصلاً مشخص نیست که در این مدت پدر کجا بوده است. با این همه عدم پاسخ کارگردان به این سوالات و تداوم این استراتژیِ اطلاعات ندادن تا آخر داستان، زیباترین ترفندی است که او به کار برده است تا به ما کمک کند، تمام وقایع را از دیدگاه پسرها نگاه کنیم. ما با احساسات و ترسها آنها همراه می شویم. پدر هنوز از راه نرسیده آنها را برای ماهیگیری با خود به تعطیلات می برد. در طول سفر آنها حوادث مختلف را پشت سر می گذارند. پدر آنها را در موقعیتهای عجیب و غریب قرار می دهد و رازهای پدر هم هرگز فاش نمی شود. ما هم مثل بچه ها نمی دانیم داستان از چه قرار است؟ همین است که مثل آنها گیچ می شویم، می ترسیم، و حتی از طبیعتی که نفس را در سینه حبس می کند، لذت می بریم. در سراسر زمان فیلم، آرامش و سکوتی دلپذیر بر فضا حاکم است. فضای پر تنش دنیای بچه ها، به دنیای اطراف آنها تسری پیدا نمی کند. غلیان روحی آنها در رابطه شان با یکدیگر و با پدرشان خلاصه می شود. رابطه ای پیچیده و چند لایه، با آن دست شخصیت پردازیهای که می توان ساعتها درباره اش صحبت کرد. فیلم را یکبار دیده ام و فکر می کنم خیلی جای بحث دارد و حداقل باید یکبار دیگر آنرا ببینم. جان می دهد برای آنکه با چند نفر آدم پایه، بنشینی و فیلم را ببینی و بعد همه کله همدیگر را بخوریم. کنجکاو شدم فیلم بعدی کارگردان را هم ببینم. به هر حال اگر دسترسی دارید The return یا همان نام اصلیش Vozvrashcheniye را بگیرید و ببینید. /
نوشته شده توسط سارا و آرش در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت 16:31 |
شب یلدا
شب یلدا هرگز برای من یک شب عادی نبوده، از جنس آن شبهای یکنواخت سرد که امروز در زندگیهای ما زیاد پیدا میشود. حتی آن سالهایی که در سوز و گداز دوری پدر به خاطر جنگ تلخ، شب یلدایمان زمستانی تر بود، مفهوم سرخ و گرم یلدا در درون من زبانه می کشید. مفهومی که انگار هر سال در یک ساعت و یک دقیقه خاص در قلبمان روشن می شود تا چیزهایی را یادمان بیاورد و بعد اگر مواظب نباشی، مثل وزش نسیمی سرد بر شمعی تازه افروخته خاموش می شود. شب یلدا حافظ می خوانیم تا یادمان بماند هنوز زیبایی، متعالی ترین حقیقتی است که بشر کشف کرده است. آن هم نه زیبایی ساده و روزمره، که زیبایی – به قول دکتر نصر- قدسی و روحانی. قول داده ایم هر سال شب یلدا، سفره یلدا بگستریم. انار و هنداونه و آجیل و شیرینی و اگر بضاعتمان اجازه دهد درخت یلدا را تزئین کنیم ( راستی چرا ما درخت یلدا را فراموش کرده ایم اما مسیحیان درخت یلدای مارا تزئین میکنند؟). قول داده ایم خورشت فسنجان شب یلدا را مهیا کنیم و اگر نشد لااقل به هویج پلو یا کوفته تبریزی قناعت کنیم. قول داده ایم به رسم مالوف حافظ بخوانیم و شاید به دامن مخملین شعر شاملو هم دستی بیازیم. قول داده ایم صمیمیت ها را فزون و کینه ها را از دل بیرون کنیم. یلدا شب زایش است و به راستی که امسال، با آن برف شب یلدا که دلهایمان را از طعم خوش برکت لبریز کرد، تولدی تازه بود برای من که 6 ماه را به سختی گذراندم و یک مطلب هم به این وبلاگ غبار گرفته اضافه نکردم. حالا که فکر می کنم می بینم چه دوران سردی را پشت سر گذارده ام. اما یلدا معنایش را برای من به ارمغان آورد. امیدوارم دیگر به آن روزهای سرد باز نگردم. امید وارم نگذارم چراغ این وبلاگ خاموش شود. آموخته ام که دوران خوب زندگی وقتی است که شما لااقل هفته ای یک مطلب نو در این وبلاگ ببینید و این یعنی من زنده ام و نفس می کشم. شاد باشید یلدا مبارک /
نوشته شده توسط سارا و آرش در شنبه یکم دی 1386 و ساعت 14:23 |
300
حتماً غوغايي که فيلم 300 به پا کرده است را شنيده ايد. اگر نه به هر حال اينجا خواهيد خواهند. فعلاً روي اين لينک کليک کنيد تا بيشتر دستگيرتان شود. داستان از اين قرار است که فيلمي بر اساس يکي از کميک استريپ هاي فرانک ميلر ساخته شده که ماجراي جنگ ايران و يونان را در زمان خشايارشا روايت مي کند. فيلم به شدت خوش ساخت است و تيزرهاي جذاب هر کسي را به ديدن فيلم تشويق مي کند. تا اينجا جنجال محلي از اعراب ندارد. مناقشه اصلي وقتي آغاز مي شود که بدانيم فيلم ايرانيها را به صورت حيوانات وحشي و کريه المنظر ( چيزي شبيه اُرگ ها در ارباب حلقه ها ) نشان مي دهد و يونانيها را مرداني خوش تيپ، با اخلاق که همگي براي وطن فدا مي شوند و همين فداکاري آنها مقدمه اي براي برقراري دموکراسي در جهان شده است! مسئله اين است که روايتهاي تاريخي که آمريکايي ها به آن استناد مي کنند در بهترين حال برگرفته از آثار هرودوت مورخ يوناني است که مبالغه ها و کج انديشي هاي تاريخيش بر بيشتر مورخين بي طرف ثابت شده است. واقعيت جنگ ايران و يونان در زمان خشايارشا آنقدر زيبا است که اگر بيطرفانه روايت شود، بي شک داستاني از دلاوريها و ايثار مردمان دو ملت را نشان مي دهد. واقعيت تاريخي دنياي آن زمان، وجود خصومت و رقابتي ديرينه ميان ايران و يونان بوده است. چيزي شبيه هم آورد معاصر ابرقدرتهاي اين زماني يعني آمريکا و شوروي. داستان جنگ از اين قرار بود که خشايارشا با 80 هزار نفر سپاه که مورخين يوناني آنرا تا 5 ميليون نفر هم روايت کرده اند ( آخر کدام عقل سالمي مي تواند قبول کند که 5 ميليون نفر نيروي سپاهي را بتوان از يک کشور به کشور ديگري حرکت داد ؟ ! ) به يونان حمله کرد. نبرد اصلي ميان ايران و يونان در تنگه ترموپيل ( اگر اشتباه نکنم ) رخ داد که 2 روز به طول انجاميد. آن زمان قدرت اصلي يونانيها در سربازان هوپ ليت بود که فالانژ هاي يوناني را تشکيل مي دادند. هر فالانژ يک گروهان از سربازان بود که مربع يا مستطيلي را تشکيل مي دادند به طوري که روي همه سربازان به سمت بيرون مستطيل بود و هر سرباز که از بين مي رفت، سرباز ديگري جاي او را مي گرفت و بدين ترتيب در هم شکستن فالانژ هاي يوناني کاري بود بسيار دشوار. در تاريخ مي خوانيم که ايرانيها به کمک شاهزاده هاي ايراني همانند آريا بيژن به صف منظم يونانيها حمله بردند و با به وجود آوردن گروه جنگي جديد به نام جوجه تيغي توانستند مقاوت سربازان يوناني به رهبري لئونيداس را در هم بشکنند. صف جوجه تيغي 4 رديف از سربازان ايراني بودند که نيزه هاي بلند در دست مي گرفتند. رديف اول به صورت نشسته روي زمين حرکت مي کردند، رديف دوم اندکي بالاتر از رديف اول تا سرانجام رديف آخر کاملاً ايستاده بودند. وقتي يک صف جوجه تيغي به حرکت در مي آمد، مجموعه اي از سربازان هوپ ليت يوناني از بين مي رفتند. سپس صف بعدي حرکت مي کرد. با اين روش مقاومت سربازان يوناني شکسته شد و مجبور به عقب نشيني شدند. سپس 300 نفر از سربازان اسپارتي تنگه را سد کردند. سربازان اسپارتي دلاورترين سربازان زمان خود بودند ، چون از زمان بچگي تعليمات جنگي سخت مي ديدند و زماني که به سن جواني رسيده بودند، انسانهايي جنجگو و خستگي ناپذير بودند. اين 300 نفر دلاورانه در برابر سپاه ايران جنگيدند، اما ايرانيان هم از خود جسارت و ايثار نشان دادند و عده اي از سربازان کوه پيماي ايران که در تاريخ حدود 500 نفر روايت شده است، از طريق کوه سربازان اسپارت را دور زدند و در پشت سر آنها فرود آمدند و همين مقدمه شکست کامل اسپارتيها شد که در استراتژي جنگي تا قرون معاصر، اين موفقيت ايرانيان ستايش شده بود. يکي ديگر از اشتباهات تاريخي فيلم 300 نوع نمايش چهره ها در اين فيلم است. يونانيها ريش نداشتند و ضمناً قد کوتاه تر از ايرانيها بودند. ايرانيها همگي ريش داشتند و قد بلند بودند. در اين فيلم حتي چهره ها به اشتباه به تصوير کشيده شده است. روايت صحيح و بي طرفانه از اين واقعه بزرگ تاريخي حاکي از اين نيست که اسپارتيها مرداني قوي، فداکار و دلاور نبودند. بايد تاريخ را همانگونه که هست روايت کرد. سياه و سپيد در تاريخ وجود ندارد. مرداني که در اين جنگ ها براي طرفين فداکاري کردند و جان دادند، همه شايسته ستايش هستند. و بايسته تر آن که تاريخ همان گونه که هست، روايت شود. به هر حال بچه هاي ايراني باز از روش بمب گوگلي استفاده کرده اند، تا به اين فيلم اعتراض کنند. اينجا کليک کنيد تا وارد سايتي شويد که براي اين اعتراض ساخته شده است. هر چه بيشتر به اين آدرس لينک دهيد و رويش کليک کنيد در فهرست جستجوي گوگل بالاتر قرار مي گيرد. ولي کلاً زياد از اين روش اعتراض خوشم نيامد. شفاف سازي در اين سايت آنطور که بايد صورت نگرفته است. چه خوب بود اگر واقعيتهاي تاريخي همانطور که هست در اين سايت قرار داده شده بود. منبع: سرزمين جاويد – ذبيح الله منصوري
این هم مطلبی از MSNBC /
نوشته شده توسط سارا و آرش در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 و ساعت 9:52 |
.: نوروز من :.
نوروز همواره براي من تجلي تمام معناهاي خوب و گاه حتي متعارض زندگي بوده است. مي گويم خوب به اين خاطر که اندوه عرفاني لحظه سال تحويل را که با شادي سرخوشانه اي ممزوج مي شود، بد نمي دانم. اين لحظه آنقدر عجيب و حيرت آور است که انگار تولد و مرگ، شادماني و ملال، پيچيدگي و سادگي و بسياري معناهاي متعارض ديگر را با هم در خود دارد. در سفره هفت سين نور و آب و سبزه و روشنايي و مجموعه اي از عناصر استعاري به هم بافته شده است، تا انسانِ روزمره ي زميني را از تمام معناهاي متعالي لبريز کند. و آن موسيقي آشنا که در لحظه سال تحويل با رقص حاجي فيروز همراه مي شود. نمي دانم چقدر به اين نواي ساده فکر کرده ايد. نوايي که همگام با هويت نوروز، احساسات زيادي در خود دارد. انگار مجموعه فرهنگ ايراني يکجا جمع مي شود و در يک لحظه به اوج مي رسد. نمي خواهم زياد درباره موسيقي و نوروز سخن بگويم. بضاعت ناچيزم در زمينه موسيقي، مجبورم مي کند فعلاً شما را حواله دهم به اين مقاله جالب. اميدوارم کسي که از موسيقي به اندازه کافي مي داند تحقيقي درباره موضوع موسيقي و نوروز انجام دهد. اما سفره هفت سين خود حکايت ديگري است. سفره اي که خود به تنهايي مي تواند آينه فرهنگ ايراني باشد. مي تواند توجيهي بر تمام حرفهاي کساني باشد که موسيقي ايراني را از جنس ديگري مي دانند. من معتقدم نوعي هارموني بر سفره هفت سين حاکم است که اگر الهام بخش موسيقي دانان باشد، برترين و دل انگيزترين آثار موسيقي از آن برخواهد آمد. لحظه اي چشمانتان را ببنديد و تجسم کنيد تلالو نور شمعهاي برافروخته سفره را و انعکاسش را در آينه قديمي و حرکت بازيگوشانه ماهي در آب، انگار رقص نت ها ميان ذرات هوا. آب و روشنايي! حتي تصورش معنايي بهشتي است. به سکه و نان فکر کنيد و برکت، به سيب فکر کنيد، معناي تازگي و عشق، به سمنو که جوانه هاي گندم است، معناي شروع تازه، معناي تولد و زايش، به سنجد فکر کنيد که بوي و برگ و شکوفه آن محرک عشق و دلباختگي است، سير که نماد تندرستي است و سرکه که نماد پاکيزگي است. وبه تخم مرغ که معناي نطفه و زايش است. نوروز يعني رنگ. زندگي بدون شور و هيجاني که آيين در آن مي دمد، چيست چز تکرار بي معناي سياه و سپيد. نوروز بر لوح خالي زندگي رنگ و نقش مي زند. خاطره مي آفريند، دلها را لبريز از شادي و عشق مي کند، و من معتقدم چنين دلي لبريز از خدا است. مگر مي شود شاد بود و خدا را در دل نداشت؟ نوروز يعني سرود. که زرتشت اين سرزمين را با سرود ساخت. اين سرود بايد در دلهاي ما نواختن آغاز کند تا زندگي، نمودي شود از آهنگ و رنگ. نوروز يعني نوا تا تمام نگاه و کلام ما معناي آيين مهرورزي شود. اگر نوروز در دل باشد، نگاه گرم مي شود و کلام دل انگيز. فکرت فقط اين مي شود که چيزي عطا کني که از دل برآمده باشد. چيزي از نگاهت پرواز مي کند که به ديگران اميد مي دهد و به فضا شور. بدون نوروز، بدون آيين هايمان، حتي اگر برگزاريشان سخت و هزينه بر باشد، حتي اگر مجبورت کند نيمه شب از خواب خوش بر خيزي، ما تهي هستيم. ما آفريده هايي هستيم که بايد تجلي معنايي الهي باشيم نه مجسمه هايي که کوک مي شوند تا سرانجام از حرکت باز ايستند. اگر زندگي گرم نباشد، يخ زدن آسان است. همه چيز زمستاني مي شود. اما اگر دلها گرم باشد، زندگي مفهوم آتش مي شود: شاد، پرشور، گرم و نوراني. پ.ن. دارم فکر مي کنم نوروز امسال سفره هفت سينمان چه رنگ باشد؟ ياسي و بنفش چطور است؟ نوروز مبارک .: آرش :. /
نوشته شده توسط سارا و آرش در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 و ساعت 12:11 |
روزانه
1. تقديم به کيانوش عزيزم : وه که جدا نمي شود نقش تو از خيال من تا چه شود عاقبت در طلب تو حال من ناله زير و زار من زار تو هست هر زمان بس که به هجر مي دهد عشق تو گوشمال من نور ستارگان ستد روي چون آفتاب تو دست نماي خلق شد قامت چون هلال من پرتوي نور روي تو هر نفسي به هر کسي مي رسد و نمي رسد نوبت اتصال من خاطر تو بخون من رغبت اگر چنين کند دیده زبان حال من بر تو گشاد رحم کن برگذري و ننگري , بازنگر که بگذرد چرخ شنيد ناله ام گفت منال سعديا کام تو تيره مي کند آينه جمال من 2. امروز خيلي خسته ام. کلي با آدماي مختلف سر و کله زدم. سخته وقتي کسي حرفتو نمي فهمه، بهش بفهموني. سخته وقتي کسي از جنس تو نيست، وانمود کني که هست. 3. کارم خيلي زياد شده. يک تيم تو شرکت تشکيل دادم که کارهاي نرم افزاري تازه تر که تا حالا تو شرکت انجام نشده، انجام بدن. فعلاً سه نفر هستيم که البته قراره زيادتر بشيم. واقعاً وقتم رو مي گيره و بدتر از اون ذهنم رو. ولي خيلي دوستش دارم. فعلاً يک پروژه داريم که داريم تو اين گروه انجام مي ديم. خيلي به آينده اين گروه خوشبينم. علي رغم همه کاستيهايي که در شرکت هست. 4. ديشب فيلم دنياي جديد ( New World ) اثر تازه شاعر تصاوير، ترنس ماليک ، رو ديدم. فوق العاده بود. مطلب جداگانه اي درباره آن خواهم نوشت.
۵. ۲۹ بهمن سالروز جشن اسفندگان بود. ( سپندار مذ یا سپندارمذگان ). می خواستم مطلبی در این باره بنویسم ولی دیدم مطلب سال گذشته مان کامل است. اما به همان مطلب رجوع کنید.
.: آرش :. /
نوشته شده توسط سارا و آرش در چهارشنبه دوم اسفند 1385 و ساعت 13:9 |
چند کلمه کوتاه
زدست محبوب ندانم چون کنم دنبال متن اين شعر مي گشتم که به وبلاگ "خانه بدون مادر" رسيدم. چندبار وبلاگ را بالا و پايين کردم و چند مطلب را خواندم. برخورد اتفاقي به اين وبلاگ بهانه اي است براي نوشتن اين مطلب و سرآغازش زمزمه آن شعر دوست داشتني با صداي استاد شجريان. فعلاً دغدغه اصلي فکري من کليه مظاهر مدرنيته است و تقابل آن با زندگي سنتي ما. نگوييد اين موضوع کليشه شده و تو هم از آن خيلي حرف زده اي! چون آنقدر تعارضهاي فرهنگي و اجتماعي و اخلاقي در زندگي ما ايجاد کرده است که قابل انکار نيست. جهان مدرن انسانهاي خود-محور تربيت مي کند. فرد گرايي، ارمغان مدرنيته است. محور اصلي جهان از آسمان، از خداوند و هر موضوع انتزاعي ديگري که بخواهيد فکرش را بکنيد، رها شده است و آمده است سراغ انسان و بيشتر سراغ "من". يک خودخواهي خردگرايانه که نهاد اصلي جوامع مدرن گشته است. فرهنگ ما اما، برعکس، فرهنگي خدا-محور است. دين همواره در زندگي ايرانيان نقش اصلي و محوري بازي کرده است. فرد، هرگز در جامعه محور اصلي نبوده است. همه چيز از اهورامزدا يا از الله شروع مي شده و به آن ختم مي شده است. نتيجه اش آن بود که انسانها تا حد زيادي حقير شده بودند. هويت و شخصيت خود را از دست داده بودند. زن از حقوق اساسي خود محروم بود. نه مطلق که نسبي . شايد قبل از اسلام کمتر و بعد از اسلام بيشتر. قبل از اسلام هويت اجتماعي قدرتمندي وجود داشت که به نظر من بعد از اسلام در بيشتر ادوار بسيار کم رنگ شد. جشن هاي ايراني خود نمونه اي از هويت و شخصيت اجتماعي ايرانيان باستان است. جهان مدرن به انسانها شخصيت و هويت داد، اما اخلاق اجتماعي و خانوادگي را از بين برد. به بيان ديگر معنويت، اخلاق و رشد روحي به کلي از زندگي انسانها حذف شد. انسانها قوي اما تنها شدند. انسانها عالم شدند اما حکمت از دست رفت. تمام مرزهاي اخلاقي محو شد و انسانها هر کار ناشدني را انجام دادند. نتيجه اينکه انسانها حقوق خود را به دست آوردند اما به قيمت از دست دادن خيلي از ارزشها. اکنون ما در تمام حوزه ها که يکي از آنها خانواده است، با مسائل تازه اي روبرو هستيم. مي خواهيم مدرن رفتار کنيم و چون به فردگرايي اعتقاد داريم، ناگهان همه ارزشهايمان را رها مي کنيم و خانواده را متلاشي مي کنيم. به گمانم اگر مي خواهيم برداشتي واقع بينانه از مدرنيته در تمام ابعاد داشته باشيم، بايد فرهنگ ايراني خود را در کنار فرهنگ اسلامي-مذهبي و اصول جهان مدرن همزمان داشته باشيم. يعني فرديت اشخاص را بپذيريم اما در درونمان، ميان باورهايمان، به ياد داشته باشيم که فرهنگ ما فرهنگي معنوي است که حضور خداوند در آن پر رنگ است. به ياد داشته باشيم که جشن هاي باستاني ما به ما به عنوان يک اجتماع هويت مي دهد. همه اينها را نوشتم تا از خودم بپرسم، چرا خانه اي بدون مادر شده است ؟ ما مادران بي مهر و پدران عاشق تنها را در گذشته مان به ياد نداريم. ( و البته بر عکسش را ). اگر بوده به ندرت. افکارم اندکي آشفته بود. به هر حال ... /
نوشته شده توسط سارا و آرش در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت 16:14 |
:: روایتی از جشن سده ::
چند ساعتي مانده به غروب – تهران شهر به رنگ قرمز ، روبانهاي قرمز رنگ بر پيشاني اتومبيل ها، مشعل هاي افروخته و گلهاي لاله و غنچه هاي رز قرمز جا به جا مقابل فروشگاهها، کودکان محو در بازي سرخ رنگ خيابانها، اسباب بازيهاي مخصوص جشن و شمشيرها و سپرهاي چوبي، بوقهاي مخصوص جشن در دستان بازيگوششان ، نوازندگان دوره گرد جا به جا ، حيران ميان جمعيت، بر ذهنها نقش خيال مي زنند.جريان بضاعت ناچيز اما صميمانه هنرمندانه بر تارک شهر، زوج ها : عاشق تر از هميشه، با دستهايي گرم تر و سخت تر در هم فشرده، لباسهاي نقش آتش، بانوان گاهي به لباس قشقايي، رقص محلي، چرخش رنگ در هياهوي قرمز رنگ. دست فروشان : بساطهايي مملو از صورتک هاي پر نقش، مردم دور تا دور در جستجوي نقش جديدي که بر چهره زنند، نبض خيابان: تندتر از هميشه. اندکي پس از غروب دوره گردي، لباسي چون مير نوروزي بر تن – بخوانيد مير سده – شيريني مخصوص در دست: در گردش ميان جمعيت. مردمان: بسته هاي خاشاک و هيزم و هيمه در دست، روان سمت آتشگاه. آتشگاه: کوهي از هيمه سر به آسمان ساييده، مغان: لباس سپيد بر تن، مشعلي لاله گون در دست، زمزمه اي زير لب، در حرکت بر گِرد آتشگاه. آن طرف تر سکويي برآمده، منظرگاهش : مشرف بر آتشگاه، مردان و زنان آراسته به نظم نشسته در کنار يکديگر، هر يک سازي در دست و نواهاي بي نظمي از سازهايي که کوک مي شوند. آنطرفتر، پرده آماده براي نمايش، مردمان به لباسهاي رنگارنگ، آماده براي جهش، خيزش ... . جوانان صورتک ها بر چهره، هياهويي خفته در ميان جمع، کودکان اما، هياهو را آغازيده اند. صداي مبهم بوقهاي جشن در دستان نحيفشان. ساعتي بعد دختر سکوت بر ميدان، دامن گسترده است. هزاران شمعِ افروخته، ميهمان دستهاي دختران و پسران، گرداگرد ميدان، شب: تاريک تر از هميشه، بي حتي نوازشهاي بي جان مهتاب، پرتوي بي جان هزاران شمع افروخته، انگار ستاره هايي بر پرده آسمان، مردان سپيد پوش به لاله هاي افروخته، بر گِرد آتشگاه چرخان، زير لب زمزمه اي خاموش. از فراز سکو ناگاه، صدايي آرام آرام جان مي گيرد. انگشت ها آرام روي تارها مي دود. چنگ و قانون و بربط، سنتور و دف و تار. آن سوتر، حلقه اي از نور جان مي گيرد. نظرها همه چرخان به آن سو، مردي از تبار شاهان، لباس سپيد بر تن، جمشيد نام، بر گِرد او خيل ياران، ماري سياه، عروسکي انگار، به چرخ مي آيد. کسي به فرياد خويش، مي خواند : يکی روز شاه جهان سوی کوه سپيد پوش مرد، سنگي در دست مي يابد. خيل ياران در واهمه، مار در خيزش، فرياد باز جان مي گيرد: نگه کرد هوشنگ باهوش و سنگ همه فريادها يکي مي شود، صداي مردان تا عرش مي رود، همه مي خوانند: فروغی پديد آمد از هر دو سنگ دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ
نشد مار کشته ، وليکن ز راز ازين طبع سنگ آتش آمد فراز جهاندار پيش جهان آفرين نيايش همی کرد و خواند آفرين
همين آتش آنگاه قبله نهاد
پرستيد بايد اگر بخردی
همان شاه در گرد او با گروه
سده نام آن جشن فرخنده کرد جهان به رقص در مي آيد. پ.ن. هر چند کمي دير، سده تان مبارک ! .: آرش :.
/
نوشته شده توسط سارا و آرش در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 و ساعت 12:17 |
امر قدسی یا امر مدرن؟!
خیلی درباره تعارض سنت و مدرنیسم خوانده ایم و نگاشته ایم و گفته ایم و شنیده ایم. برای ما که میان جهان بینی سنتی شرقی – ایرانی – اسلامی زاده می شویم و با آیین هایمان خو می گیریم و همزمان مظاهر انبوه جهان غرب و دنیای مدرن را نشخوار می کنیم، این مفاهیم، این تعارضها و دگردیسی ها معنای آشنایی است. مفهومی که آنرا با گوشت و پوست احساس کرده ایم. گاهی این مفهوم برایمان تجسم واقعی یک کلیشه می شود. اما واژه کلیشه برای نوع نگاه رامین جهانبگلو به این مسئله مصداق ندارد. اندیشمند فیلسوفی که به راستی هر کتابش دریچه تازه ای است به جهان که از روزن گفتگو گشوده می شود. "موج چهارم" مجموعه ای است از سخنرانیهای رامین جهانبگلو در سراسر جهان و نیز گفتگوهایش با اندیشمندان دیگر پیرامون چهار موج روشنفکری در ایران، تحلیل و ارزیابی روشنفکران هر دوره و نهایتاً تعمقی در مسئله دیرین ما " سنت ومدرنیسم". اما کتاب اخیرش " در جستجوی امر قدسی " گفتگوی بی نهایت جذابی است یا یکی از بزرگترین روشنفکران تفکر سنتی- اسلامی در ایران و جهان: دکتر سید حسین نصر. مطالعه این کتاب برای من آنقدر جذاب بود که 200 صفحه اول را در یک روز تمام کردم. اگر درباره دکتر نصر نشنیده اید باید بگویم او از معدود روشنفکرانی است که فلسفه غرب را به تمامی از مراجع اصلی و به زبان اصلی ( انگلیسی – آلمانی – فرانسوی و ... ) خوانده است و سپس به سراغ فلسفه شرق آمده و از آیین هندو و بودا گرفته تا فلسفه اسلامی را از بزرگترین اندیشمندان آنها مطالعه کرده است. حتی پس از رسیدن به مرتبه استادی در آمریکا، شاگرئ روحانیون بزرگی مثل علامه طباطبایی بوده است. این برایم جذاب بود که او پس از مطالعه هر دو طرز تفکر، به خط فکری سنتی معتقد است. کتاب "درجستجوی امر قدسی" اندیشه های او را درباره مسئله تجددگرایی، هنر، و حتی محیط زیست مطرح میکند. نصر گمشده جهان غرب را نه با آن واژه های تهی دهان پر کن که اغلب می شنویم که با تحلیلهایی هوشمندانه به ما معرفی می کند: معنویت. تقدس گمشده در هنر، در زندگی روزمره، در کار، در زبان و حتی در آموزش. او پیش از انقلاب اسلامی 3 سال رئیس دانشگاه تهران و مدتی مدیر دفتر فرح پهلوی بوده است و به همین دلیل مخالفان زیادی داشته است. اما به راستی که او یک انسان صرفاً فیسوف و به دور از هر خط سیاسی بوده و هست. کسی که در MIT و هاروارد تحصیل کرده است برای ما از تقدس گمشده در دنیای مدرن می گوید. زیبایی معنوی که میان ساختمانهای سر به فلک کشیده و سازه های فولادی و زندگی پرشتاب امروز گمشده است. هنوز برای من سخت است چنین طرز تفکری را باور کنم. او هنر معماری سنتی اسلامی و ایرانی را مملو از تمام این ارزشهای معنوی می داند و از مکاتب ناتورالیسم و سورئالیسم بیزار است. شاید نتوانم این سخن را به راحتی باور کنم اما یک چیز هست و آن اینکه هیچ کجا به اندازه منزل پدربزرگ و مادربزرگم احساس نزدیکی به خدا نمی کنم. نمی توانم این حس را پنهان کنم که آنجا با همه کهنگی و سادگی، لا به لای شیشه های رنگی دربها و قالیهای سنتی ایرانی، حقیقتی هست که درون مرا- بیش از هرتصویر دیگری – پر از خدا می کند. حتی در سکوت نم کشیده کوچه های تنگ و باریک با دیوار خشت و گلی، حس عجیبی هست که میان مدرن ترین و گران ترین خیابانهای شهر دبی احساس نمی شود. انگار آنجا چیزی از حقیقت خاک در جان انسان می دود که به هستی وجود می بخشد و به معنویت نمود. با این همه من نقاشی و موسیقی و معماری مدرن را، آنجا که روایت هوشمندی هنرمندانه است، ستایش می کنم. این کتاب هر چه باشد جرقه های زیادی در ذهن پدید می آورد. جرقه هایی که هر کدام می تواند منشاء ورود به دنیایی از ناشناخته ها باشد، دنیای از نور و زیبایی که شاید هنوز به درستی تجربه اش نکرده ایم. و با مطالعه این کتاب می فهمیم که چقدر گفتگو زیبا است وقتی مبتنی بر دانش و خرد برآمده از تعمق و تامل باشد. دکتر سید حسین نصر سنتی فکر می کند اما آنقدر هوشمندانه مفاهیم را مطرح می کند که خوشحال می شوی از تعاطی تفکر سنتی و مدرن – که پیش از این از فلاسفه غرب آموخته بودی – در ذهن کنجکاوت. اینجا است که آدم دلش می خواهد متون و رساله های اندیشمندان و فلاسفه خودمان مانند ابن سینا، ملاصدرا و سهروردی را بیشتر بخواند و حتی به سراغ فلسفه هند برود و مماشات را از تاگور و گاندی بیاموزد. پ.ن. دوباره نوشتن، عجب لذتی دارد ! کلمات کلیدی: دکتر رامین جهانبگو – موج چهارم – در جستجوی امر قدسی – دکتر سید حسین نصر .: آرش :. /
نوشته شده توسط سارا و آرش در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت 21:50 |
:: بازگشت ::
هميشه چيزي در درون من هست که خاموش نمي شود. خاطراه اي گنگ انگار! تصويري عتيق، دل انگيز و نوراني. چيزي که مي جوشد و سعي مي کند بيافريند. در درون روحم مي خزد و روزني مي جويد. همين است که اگر فترتي در نگاشتن ايجاد شود و مدتي خاموش شوم، باز مجدداً در روزي مثل امروز بر مي گردم و دوباره مي نويسم. نمي دانم از شعر واره هايم چيزي خوانده ايد يا نه . اگر نخوانده ايد در سرزمين برهوت شعرم معناي "آفتابم". تخلصي که با آن به درياي واژه هايم روح مي بخشم. آفتاب اگرچه غروب مي کند اما باز سر بر مي آورد. فصلها در گذرند، ما نيزهم ، تغيّر جزئي از ذات ما است. اما حضور معنوي دوستانم هميشه در بازگشتم خيلي موثر است. خيلي دلم براي دانيال عزيز تنگ شده است. همينطور براي نرگس اولي و نرگس دومي ( مکتوب ) و ساير کساني که به اينجا سر مي زنند. انسانها چه موجودات حقيري هستند اگر پلي ميان آنها نباشد. اميدوارم که بنويسم. سر زنده تر، شاداب تر، از تمام تجربه هاي زندگيم. شاد باشيد .: آرش :. /
نوشته شده توسط سارا و آرش در شنبه هفتم بهمن 1385 و ساعت 16:6 |
.: شب یلدا و جشن ما :.
دلم گرفته و جانم در تلاطم است. کمي خسته ام، از آن دست خستگي هايي که مدام مي آيند و مي روند و انگار گذار روزها را ياد آدم مي آورند. اما اينبار کمي فرق دارد. فرقش اين است که همزمان، جوششي در درون احساس مي کنم. چند روزي است به يادِ يلدا روز، دوباره زنده شده ام. يلدا و نوروز در رگهاي من حسي تازه مي دوانند. جوششي و انگار انقلابي که گذشته و آينده را به هم پيوند مي دهد. خاطره روزهاي خوش گذشته به يکباره زنده مي شود و عشق دوباره نغمه مي سرايد. من انگار باز شام يلدا متولد مي شوم. انگار چيزي در درون من زنده مي شود تا تجلي معناي يلدا باشد: زايش. امسال باز ياد گذشته ها را زنده کردم. عشق دوباره در رگهايمان دويد. لحظه ها را با سارا با هم مرور کرديم. امسال براي ما سال جديدي است. سال در کنار هم جشن گرفتنِ يلدا. آن هم در کنار پدر ها و مادرهايمان. وقتي مرور مي کنم زمستان گذشته را تا انتهاي پاييز امسال؛ مي بينم چه چيزهايي جديدي در زندگيمان روييده. در سالروز يلدا ناخودآگاه به زايش فکر مي کنم: به زايش زندگيمان که مملو از معناهاي خوب است.به زايش عشق و گذشت و فداکاري پدرها و مادرهامان که لحظه لحظه مان را با عشق رنگ زدند. امسال ما در کنار کساني سفره يلدا مي اندازيم که آداب عشق ورزيدن را نه در حرف که در عمل به ما آموختند. عشق از اعماق جانشان در دستهاي پر محبتشان، نگاه لبريز از عشقشان و لبخندهاي سرشار از اميدشان جاري بود که ما راه را با عشق و محبت و اميد تا به اينجا طي کرده ايم. امسال ما به تقدس شب يلدا، که پايان تاريکي و آغاز روشنايي، انتهاي سرما و آغاز گرما و سرانجام پايان تمام معناهاي بد و آغاز تمام معناهاي سبز زندگي است، سفره اي قرمز رنگ، به رنگ آتش، به رنگ عشق، همرنگ دلهاي گرم از محبت؛ خواهيم گسترد، آنرا با انار و هندوانه و خرمالو، آجيل شب چله، ميوه هاي تر و خشک خواهيم آراست. زيباييهايمان را با خورشت فسنجان که غذاي مخصوص شب چله است، با فال حافظه که زينت معنوي اين شام زيبا است و سخن گفتن از تمام معناهاي خوب زندگي تکميل خواهيم کرد. فرصت و مجال خريد درخت يلدا نيست. شايد سال آينده. مهم اين است که درخت يلدا در قلبهايمان جايي داشته باشد. جايي که آنرا با گويهاي رنگارنگ قلبمان، هر کدام به نشانه يکي از کساني که در قلب ما جا دارند، تزئين مي کنيم و يلدا شب را جشن مي گيريم. شما براي شب يلدا چه مي کنيد؟ يلدا مبارک .: آرش :.
/
نوشته شده توسط سارا و آرش در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 و ساعت 14:44 |
== amores perros ==
عشق سگی روایت دستمالی بی رحمانه و عامیانه واژه عشق است. و عجیب اینکه سگ درحکایت و روایت زوایای پنهان روح شخصیتهای داستان نقشی حیاتی دارد. فیلم، چند خطِ اصلی داستانی دارد که در نهایت به هم میپیوندند. از نظر ساختار آدم را یادِ داستان عامه پسند کوئینتین تارانتینو می اندازد و از نظر ساختار روایی تا حدودی شبیه 21 گرم است. حتی حرکت دایره وار موضوعِ داستان و جا یه جا شدنش بین شخصیتهای مختلف مرا به یاد دایره جعفر پناهی هم انداخت. فیلم داستان عشق نامشروع یک مرد به زنِ برادرش، داستان عشق نامشروع یک زنِ مانکن به مردی متاهل و نهایتاً باز داستان عشق دوباره زنده شده و نامتعارف یک جنایتکار حرفه ای به دخترش است که او را در 2 سالگی رها کرده است و حالا او زن بالغی است. و باز مثل خیلی از فیلمهایی که به گونه ای روایت عجیب و غریب شانس و تصادف هستند، شخصیتهای این داستان را هم یک تصادف اتومبیل وحشتناک به هم گره می زند. اما بیش و پیش از آنکه از کارِ هنرمندانه کارگردان – آلخاندرو گونزالز ایناریتو – تعریف کنم، باید ستایشی کنم از فیلمنامه بی نهایت زیبا و چند لایه ایِ گیلرمو آریاجا جوردن ( امیدوارم اسم را اشتباه ننوشته باشم ). سگ : سگ در داستان همه جا گویی نموداری از روحیات، درونیات و منویات صاحبش است. کمی دقت کنید! می بینید چقدر شخصیتهای داستان شبیه سگهایشان هستند؟ سگ اوکتاویو همانند خودش وحشی، درنده خو و تند مزاج است. تعهدی در قبال کسی ندارد . به سادگی به صاحبش خیانت می کند و از خانه بیرون می رود. سگهای دیگر را – حتی پیش از آنکه وظیفه اش باشد – می کشد. اوکتاویو شخصیت مشابهی است. با اینکه برادرش از خودش بدتر است، اما او با همسرِ برادر رابطه جنسی برقرار می کند، سگش را در مسابقات وحشیانه سگها که چیزی شبیه خروس جنگی خودمان است، شرکت می دهد و حتی می خواهد با زن برادرش بگریزد. او دستور می دهد برادرش را تا سرحد مرگ کتک بزنند. اما سرنوشتِ روح او تنهایی است. هم زنِ برادر او را ترک می کند، هم سگش به کسِ دیگری – ولگرد خیابانیِ آدم کش که شخصیت سوم داستان است – پناه می برد. دومین شخصیت داستان والریا است. زنی که ظاهراً یک مانکن موفق است و عکسهای جذابش همه جای شهر روی بیلبوردها دیده می شود. او بر خلاف سگ بدقیافه و سیاه اوکتاویو، یک سگِ پشمالوی دوست داشتنی دارد. زن با مردی متاهل که پدرِ دو دختر است، رابطه نامشروع بر قرار کرده و حالا مرد تمام زندگیش را داده و برای او آپارتمانی تهیه کرده است که وقتی از پنجره اش به بیرون نگاه می کند، عکس خودش را روی بیلبورد آن طرف خیابان می بیند. مرد از زنِ قبلیش جدا می شود و درست زمانیکه ایندو زندگی مشترکشان را آغاز می کنند، سگِ والریا در حفره زیر آپارتمان گم می شود. انگار این حفره که همه جا زیر آپارتمان هست، نماد چیزی زیرِ پوست والریا است. سگِ او آنجا گیر کرده ، درست انگار روح والریا جایی در درونش گیر کرده و بی تابی می کند. والریا فکر می کند موش کورها دارند سگ را از پا در می آورند. از سوی دیگر والریا تصادف وحشتناکی می کند و مجبور می شود روی ویلچر بنشیند. عذاب و درد والریا با گیر افتادن سگش زیر آپارتمان توامان اتفاق می افتد و سرانجام وقتی سگ نجات پیدا می کند که والریا یکی از پاهایش را از دست داده است و دیگر عکسش روی بیلبورد آن طرف خیابان نیست. سومین شخصیت داستان پیرمردی ولگرد است که کارش آدم کشتن به خاطر پول است. 4-5 تا سگِ ولگرد دارد که از آشغالها تغذیه می کنند و همگی تنها مونسش هستند. اما درست زمانیکه می خواهد آخرین قتل را انجام دهد با تصادف وحشتناک اتومبیلهای اوکتاویو ( شخصیت اول ) و والریا ( شخصیت دوم ) روبرو می شود. تنها کسی را که می تواند نجات دهد سگِ اوکتاویو است که به شدت مجروح شده. اما سگ اوکتایو که خود یک سگ کُشِ قهار است به محض بهبودی، بقیه سگهای پیرمرد را می کشد. انگار تنها چیزی که می توانست پیرمرد را از زندگی کثیفش نجات دهد، برخورد با موجودی مثل خودش بود. سگهای پیرمرد تمام تعلقاتش به زندگیِ فعلی هستند. وقتی می میرند، مرد تصمیم می گیرد زندگی فعلی را کنار بگذارد و دوباره سراغ دخترش برود که سالها پیش وقتی دو ساله بوده او را رها کرده تا دنیای بهتری برایش بسازد. تقارن و تطابق شرایط سگهای داستان و صاحبانشان، دوست داشتنی است. روایتی پنهان از شخصیتهای روحی آدمهایی که نقطه اتصالشان فقط یک تصادف است و عشقهایی نامشروع. فیلم شخصیتها را خوب روایت می کند و آنقدر به جزئیات روحیشان می پردازد که علی رغم غیر عادی بودن، خوب درکشان می کنیم. فیلم را خیلی دوست داشتم چون نشانه هوشمندی و ذکاوت کارگردان و فیلمنامه نویسش است. فیلم تقریباً بیشتر جایزه های جشنواره های گوناگون را درو کرده است و نامزد اسکار فیلم خارجی هم بوده است. فقط کافی است نگاهی به جایزه هایش بیاندازید تا یک لحظه هم برای دیدنش تردید نکنید.
.: آرش :. /
نوشته شده توسط سارا و آرش در جمعه هفدهم آذر 1385 و ساعت 8:55 |
== روزانه ==
اگر اين مطلب اشتباه تايپي داره ببخشيد، ديگه فرصت ندارم دوباره بخونمش ! 1- احمد طالبي نژاد در يکي از شماره هاي اخير مجله هفت ( فکر مي کنم 2 يا سه شماره قبل ) مطلبي نوشته بود در مورد موسيقي هايي که زمان جام جهاني به طرفداري از تيم ملي ساخته شده بود. يکي از اين موارد مثلاً موسيقي بود که آرش با همکاري DJ Alligator براي تيم ملي ساخته است. در اين نوشته کلاً بيشتر از صحبت از هجو بودن شعرها و ترانه هايي است که در اين آهنگ ها استفاده شده است. کاملاً با آقاي طالبي نژاد موافقم که اين ترانه ها ارزش ادبي ندارد و هزار و يک عيب و ايراد به آن وارد است. اما چيزي که متاسفانه بيشتر منتقدين در کشور ما درک نمي کنند فلسفه و کاربرد اصلي هر چيز است. هم در سينما و هم در موسيقي، قرار نيست همه چيز ارزش ادبي و هنري داشته باشد. اتفاقاً بر عکس بعضي فيلمها يا آهنگها اگر ارزش هنري بالايي داشته باشند، از هدف اصليشان خارج شده اند. کسي که به ديسکو مي رود تا با يک آهنگ برقصد ، کوچکترين اهميتي براي ترانه اي که خوانده مي شود، قائل نيست. هدف فقط اين است که دو سه ساعتي با شادي و انرژي سپري شود. نتيجه گيري اخلاقي : حضرات منتقدين قبل از نوشتن نقد، ابتدا ببينند چه چيزي را نقد مي کنند؟ براي کسي که مي خواد بره تو ديسکو با آهنگ آرش برقصه و بالا و پايين بپره که فرقي نداره آرش چي مي خونه. اگه از من بپرسيد مي گم هر چي چرندتر بهتر . 2- اخيراً با دردسر فراوان دو تا فيلم ديدم که يکيش خيلي بود و اون يکي بدنبود. اولي فيلم سقوط بود که آخرين روزهاي زندگي هيتلر قبل از خودکشي و سقوط برلين مي پردازد. دوست داشتم فيلم را دوباره ببينم و درباره اش بنويسم. اما ظاهراً فرصتي نيست و کلي فيلم نديده هم مانده. چيزي که برايم در اين فيلم جالب است مناسبات و طرز تفکر هيتلر و ارتباطاتش با اطرافيان بود. فيلم از زبان آخرين منشي هيتلر روايت مي شود. تنها کسي از اطرافيان او که جان سالم به در برد. سايرين همه يا خودکشي کردند يا کشته شدند. دومين فيلم هم Memoirs of a Geisha بود که فيلم بدي نبود اما نقدهايي که درباره اش خواندم ادعا کرده بودند فرهنگ مردم ژاپن و معناي واقعي Geisha را درست منتقل نکرده است. به هر حال فيلم از نظر روايت داستاني خوب بود و 2 ساعت وقتم را تلف نکردم. 3- گرفتاريهام خيلي زياد شده. خيلي دلم مي خواد بنويسم و شايد حدود 10 تا موضوع تو ذهنم هست که خيلي دلم مي خواد درباره اشون مطلبي تواين وبلاگ باشه. اما متاسفانه ( يا شايد خوشبختانه ) فرصتم خيلي کم شده و دارم کار مي کنم و ياد مي گيرم و همزمان روي يک کتاب هم کار مي کنم که اگه بشه ميخوام چاپش کنم. خلاصه اينکه مي بينيد اينجا زود به زود بهنگام نميشه ناشي از 1001 دليله که يکيش اين بود. 4- از رامين جهانبگلو هر چي مي تونيد کتاب بخونيد. خيلي آدم محشريه! .: آرش :. /
نوشته شده توسط سارا و آرش در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 و ساعت 10:36 |
:: خط باریک قرمز ::
تجربه شعر گفتن با واژه ها شیرین ترین تجربه های زندگی من بوده است. اما شعر گفتن با تصاویر، به نظرم، عالی ترین ِ تجربه ها است. درک شعری که در طبیعت جاری است، در ذرات خاک، در لا به لای نسوج برگها، لای بالهای شاپرکها، تفته میان بارقه های آتش، خیس ِ قطرات رقصان باران، محوِ ذرات مبهم مه ... . شعر طبیعت و کشف و شهودش چیزِ دیگری است. ترنس مالیک با خط باریک قرمز مرا به چنین دنیایی برد. دنیای تصاویر و واژه های یک شاعر، که حسش را از کتاب جیمز جونز درونی کرده است، و تصاویری بدیع خلق کرده است که البته مثل تمام شعرهای عالم در درونشان تشویش و پریشانی جاری است. فیلم با جمله زیر و تصاویری از روستایی احتمالاً حاره ای آغاز می شود : "Why does nature contend with itself?" روی تصویر چهره خوف انگیز کروکودیلی دیده می شود. جانوری که شاید مظهر ترس و مرگ است. نزاع درونی طبیعت با نریشن شاعرانه دانای مطلق – بخوانید کارگردان – و تصاویری دلپذیر از طبیعت ناب آغاز میشود. شاید عجیب به نظر برسد: زیباترین مصراع های نریشن شاعرانه فیلم اتفاقاً، زمانی است که گوینده خاموش است و سکوت می کند. دوربین در فضا می خزد و بازیگوشی می کند. روی برگهای سرسبز تپه ها حرکت می کند و اجازه می دهد آفتاب از میان روزنه های برگهای سر به فلک کشیده، لنز دوربین را نوازش دهد. چه کسی گفته این روایتی از جنگ است؟ این صرفاً یک نگاه شاعرانه به طبیعت است، نزاع فقط قسمتی از طبیعت است. اما بی شک، این یک فیلم معرفت شناختی درباره جنگ نیست. فقط شاعرها سوالهای بی پاسخ مطرح می کنند. حکیمان سوالی را مطرح می کنند که پیش از آن پاسخی برایش یافته باشند. فیلم سعی می کند به ما بفهماند هر کدام از شخصیتهایش از جنگ جزیره ای ساخته اند. جزیره ای که تنها مقیمش خودشان هستند. با مفاهیم و قوانین خود ساخته و پرداخته ای که درک مفهوم اصلی که در طبیعت جاری است را برایشان ساده تر می کند. فیلم هر لحظه از زاویه نگاه و گلوی یکی از شخصیتهای داستان روایت می شود. تصاویر جنگ مثل آینه هر لحظه بر پرده چشمانشان پدیدار می شود. هر کدام خودش را در جنگ می بیند، عشق را، آرامش را، ترس را، مرگ را . فیلم فلسفه جمله اول را در سراسر داستان بسط می دهد. بد و خوبی وجود ندارد. شکافی میان اینوریها و آنوریها نیست. شاید آنها هم همین آدمها هستند که هر کدام جزیره ای دارند. آنها هم در جزیره هایشان با مفاهیم عشق و مرگ و جاودانگی درگیر هستند. آنها هم دارند سعی می کنند حقیقت و شکوه طبیعت و خُردی خود را طوری هضم کنند. فیلم با تصاویر و عبارات شاعرانه ای به پایان می رسد: با تصویر بوته ای تنها رُسته در آرامش ساحل دریا. Who are u that I lived with? The Brother. The Friend. Darkness from light. Strife from love Are they workings of one mind? The features of the same face? پ.ن. این فیلم از زیباترین فیلمهایی است که نگویم درباره جنگ که در حاشیه جنگ ساخته شده است. حداقل به خاطر موسیقی هانس زیمر هم که باشد، دیدنش را به شما توصیه می کنم. .: آرش :.
/
نوشته شده توسط سارا و آرش در جمعه پنجم آبان 1385 و ساعت 21:44 |
.: کارزار :.
داني اين روزها زياد از کار مي گويد و از کار مي نالد. ناله اش دردهاي زير خاکستر دل مرا لحظه اي زنده کرد. درد روزي 12 ساعت زندگي در کنار انسانهايي که اغلبشان مشمول شعر من هستند: به تاريکي نشستگانند به قوزي در کمر و چاله اي سياه در پاي چشم و خمي لرزان در انگشتان و دردي تلخ در دل مرگي فجيع را گويي به انتظار نشسته اند دالاني تاريک و سوسوي چشماني ملال زده جيغ منزجرکننده زنگ تلفنها دلنگ دلنگ دلنگ انگار، صداي ناقوسِ مرگِ شبانه در دشتِ بي مهتابِ بي انتها به انتظار نشستگانند اينان غم در دل و خون در چشم و چنگالهايي آخته در آرزوي دريدن يکديگر انگار، روايتِ حديثِ عتيقِ عاشق کشي به خاکستر نشستگانند اينان دلمرده و دلخسته ميانشان من با کورسوي طلوع دوري در افق چشمانم شايد آفتاب ديگري متولد شود. ا.آفتاب 3/7/1385 تقديم به او که دوست نازنيني برايم بوده و هست و خواهد بود: داني عزيز! .: آرش :.
/
نوشته شده توسط سارا و آرش در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت 13:12 |
روزنامه شرق
هر چند کمي دير است در اين باره حرف بزنيم اما، روزنامه شرق هم توقيف شد. روزنامه اي دوست داشتني که حداقل براي من فراتر از يک روزنامه است. قسمتي از خاطرات 3 سال گذشته من با اين روزنامه گره خورده است. روزنامه اي که تحليلهاي بي طرفانه اما حرفه ايش آنقدر متفاوت و بي سابقه بود که اوايل انتشارش هر جا مي نشستم از اين تحليلها سخن مي گفتم. از سرمقاله هاي بي نظير قوچاني که آدم را مجبور مي کرد، روزنامه را خريداري کند. حجم مطالب آنقدر زياد و همزمان ارزشمند بود که روزنامه را که زير بغل مي زدي و به خانه مي رسيدي نمي دانستي از کجا آغاز کني. يادم است دو يا سه سال پيش ويژه نامه اي که براي نوروز منتشر کرد در تمام مدت تعطيلات مونس من بود. داستانهاي کوتاه رنگارنگش واقعاً دلپذير بود. ويژه نامه دوست داشتني ديگري که از خاطرم نرفته، ويژه نامه هاي نمايشگاه کتاب بود. شماره هايي که دو سه سال قبل بسياري از کتابهايي را که از نمايشگاه خريداري کردم از ميان کتابهاي معرفي شده در روزنامه انتخاب کردم. روزنامه شرق در عين حال قسمتي از شيوه زندگي يا به عبارت فرنگيش Life Style زندگي ما را هم تغيير داده بود. از صفحه هايي مثل زندگي چيزهاي زيادي ياد گرفتم. از چگونگي تنظيم دکوراسيون منزل گرفته تا نحوه انتخاب درست لوازم آرايشي و بهداشتي مثل شامپو. يک هفته پيش ضميمه روزنامه شرق را از اول تا آخر با اشتياق خواندم . چند مطلب فوق العاده جالب درباره ويکيپديا داشت و يکي دو مطلب درباره بهداشت پوست و مو. و مطالبي درباره جشن سالگرد تولد شرق که چه زود شاديهاي اين جمع فرهيخته مبدل به ملال شد. نمي توانم از همه اينها ياد کنم و از صفحه انديشه شرق ياد نکنم که واقعاً مطالبش عميق و خواندني بود. روزنامه دوست داشتني شرق حق بزرگي به گردن همه ما دارد. قسمت عظيمي از فرهنگ سه سال اخير ما را بدون آنکه متوجه باشيم شکل داده است. حتي نقدهاي ورزشي شرق بر خلاف ساير نشريات ورزشي سليقه ورزشي ما را هم عوض کرده است. مي دانم کاري از دست ما بر نمي آيد، اما دوستان حداقل براي حمايت از اين روزنامه عزيز، همصدا شويم و از آن دفاع کنيم. بستن روزنامه اي که تمام خط قرمزها را رعايت مي کرد واقعاً تلخ است. حتي تلخ تر از بسته شدن روزنامه هايي مثل نشاط و صبح امروز و عصر آزادگان و ... . حداقل در دادخواهي روزنامه شرق همصدا شويم. شاد باشيد. : آرش : پ.ن: آخرین مطلب مهدی رحمانیان را در نگاه شرق بخوانید. واقعاْ جالب است. بعد از تحریر: سلام به همه. هر چند خودم هم نسبت به نتيجه اينکار خوش بين نيستم اما حداقل به عنوان يک اقدام نمادين هم که شده چطور است يک طومار براي حمايت از رفع توقيف شرق امضاء کنيم. اون سايتي که توش از اين طومارها درست مي کرديم چي بود؟ /
نوشته شده توسط سارا و آرش در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 و ساعت 11:39 |
.: سکوت مرداب :.
به گمانم اولين بار در تلويزيون مرحوم Music Nation بود كه نما آوايي از اسماعيل اسفندياري به چشمم خورد. اگر اشتباه نكنم ترانه گل مريم بود. چند روز بعد به دفعات در اين تلويزيون و تلويزيونهاي PMC و Iran Music ترانه هاي گل مريم و سكوت مرداب – كه نام آلبومش هم هست - را ديدم. لذت حضور خواننده و نوازنده اي كه سبك اصليش راك است و ترانه هايش دلنشين و گيرا است. ويدئوهايش واقعاً حرفه اي است و تمام مشخصه هاي آدمي كه كارش را بلد است را دارد. موسيقيش دلپذير است و در حد و اندازه هاي خيلي از موسيقيهاي راك بين المللي كه مي شنويم. براي اولين بار احساس كردم موسيقيِ مورد علاقه ام با يك ترانه دلنشين ايراني يكجا جمع شده است. در سايت شخصيش در قسمت شرح حال مي خوانيم: موسیقی را با نوازندگی ساز گیتار اسپانيش شروع كرد. پس از اتمام دو دوره کوتاه مدت و عدم رضایت وي از شرایط وقت، تصمیم به فراگیری موسیقی به صورت خودآموز گرفت. بدین ترتیب پس از فراگیری تئوری موسیقی و تسلط بر سبك پاپ و نوازندگی گیتار آكوستيك به ساز تخصصی و موردعلاقه خود، گیتار الكتريك، روي آورد وسبك هاي بلوز، هوي متال، كانتري، هارد راك،... و خصوصاً «راك» را به حد مطلوب خود رساند. در این زمینه با آشنايی « کاوه يغمايي » ، تجربیات يك گيتاريست و موزیسین مجرب و حرفه اي را كسب نمود. از مطالب مورد علاقه او در موسیقی « هارمونی » مي باشد... از تعدد كتابهايي كه در اين زمينه خوانده است به نظر مي آيد موسيقي را علمي و جدي دنبال مي كند، هر چند من سر رشته اي در موسيقي ندارم و ابراز نظرم طبيعتاً يك اظهار نظر خام و نپخته است. در سايت شخصيش خبر خوشحال كننده ديگري هم درباره آلبومي بي كلام تحت عنوان "مغز مكانيكي" خواندم كه هنوز گوش نكرده ام ولي خواهشاً اگر به بازار آمده است، يك نفر انسان خيرخواه به من خبر دهد. اين هم متن يكي از ترانه هايش به نام شهر آدمكها كه خيلي دوستش دارم. اگر تا حالا گوش نكرده ايد، امتحانش بي ضرر است:
تو مال اینجا نیستی ، تو جات تو آسمونه بیچاره اون دلی که قدر تورو ندونه تو از نگاه تشنه ، جاری شدی بباری رها شدی تو انگار ، بارونِ بی قراری بارونُ بی قرارم ، همش در انتظارم اون نمی یاد به خونه ، تا کی باید ببارم بغض تو از تو سینه ، خالی بکن می تونی تو پاک و مهربونی ، قدر منو می دونی تو با زمین غریبی ، تو آسمونو داری به شهر آدمک ها تا کی میخوای بباری تو شهر آدمک ها ، تا کی میخوای بمونی؟ تو مال اینجا نیستی ، تو خیلی مهربونی /
نوشته شده توسط سارا و آرش در دوشنبه بیستم شهریور 1385 و ساعت 11:59 |
.: حماسه جاوید :.
در قلب نائین، میان خیابانهای پر دود و شلوغ، منزلی هست که درب زرد رنگش با شیشه های رنگ رنگ طرحدار، برای من یادآور خاطرات یگ دوره از زندگی است. یادآور همه زندگیهایی که به هم گره خوردند و حقیقتی دلنواز را آفریدند. در این خانه، دستهای چروکیده ای هر روز، بر دفتر زندگی نقش عشق می زنند. طره پنجره ها و برگهای درخت انار که از بالای دیوار سر به آسمان کشیده. خانه خاطرات کودکی من. خانه انسانهای بزرگ. خانه حماسه جاوید. پدربزرگ و مادربزرگم برای من اسطوره و اسوه انسانهای عاشق و سختکوشند. کسانیکه هنوز، ورای دستهای ورم کرده و چروکیده و کمرهای کوژ، در برابر تراژدی زندگی قد عَلم کرده اند. وقتی به این خانه و این انسانها نگاه می کنم، تازه می فهمم حقیقتی که در اذهان جمعی ما فرو ریخته چیست؟ حقیقتی که روزی در زندگی ِ ایرانی ِ ما جاری بوده است و افسوس، اکنون آنقدر بی تحرک مانده تا گندیده است. خانه مادربزرگ را با دربهایی که هر کدام نغمه دلنواز رنگی هستند، با طاقچه هایی که آغوششان را روزی بر دست هنرمندی گشوده بودند، با لوسترهایی که نقاشیهای دلنوازشان انگار دریچه ای است به بهشت، با قابهایی از نقشها و خطوط دلپذیر، با باغچه لبریز از گل، با درختان انار و انگور و زردآلو، با میوه ها و آجیل های جور واجور، با غذاهای دلپذیر و رنگارنگ، با عشق و صمیمیت و با همه معناهای خوب زندگی شناختم. هنوز هم وقتی از این خانه سخن می گویم تمام نسوج قلبم ترانه غرور و مستی می سرایند.
وقتی به این خانه قدم می گذارم، هارمونی رنگ و نقش دلم را می نوازد و همزمان به درد می آورد. دردی از به یاد آوردن توده های بتون و فولاد که این روزها به شکل لانه های زنبور و به نام آپارتمانهای مدرن به خوردِ ما انسانهای درگیرِ روزمرگیها می دهند. خانه هایی که اثری از عشق در آنها نیست. دلمرده و ساکت، بی آنکه یادآور و آینه حقیقتی فراتر باشند. بی آنکه آدم را تشویق کنند دیوان حافظ را از طاقچه بردارد و غزلی و شاید نوای ستاری کنارش و چای ایرانی در استکان های کمر باریک و لبهای به لبخند نشسته و صمیمیت خانواده ایرانی. نه حیاطی هست و نه باغچه ای که روح لحظه ای در آن آرام گیرد. به رنگ و طرح طاقچه ها که نگاه می کنم، انگار چیزی در درونم می جوشد، همین است وقتی به گلهای روی لوسترها خیره می شوم، یا میزهای پر نقش و نگار را می بینم.این انسانها با روح و وجودشان چیزی در این خانه دمیده اند. این انسانهای دوست داشتنی: چیزی در چشمهای پدربزرگم هست که حکایت گذشته دارد. گذشته ای پر غرور و رویایی. وقتی از گذشته سخن می گوید، درد طاقت فرسای استخوان ها را فراموش می کند، تن و جان، عشق می شود و انگار دیگر زمان برایش بی معنی می شود. برایم می گوید که کارش را به عنوان حسابدار در بخشداری نائین آغاز کرده است. از تلاش و همتش برایم می گوید. و اینکه بعد از 2 سال به خاطر شایستگی که از خود نشان داده مدیر امور سیاسی و انتظامی بخشداری شده است. دیری نگذشته که بخشدار مرکزی نائین شده است. وقتی دارم حکمها و تشویق نامه ها را تورق می کنم، می بینم که با اکثریت 8 رای از 9 رای او را به این سمت انتخاب کرده اند. با حفظ سمت قبلی، سالها کارش را ادامه می دهد و وقتی تقدیرنامه های جا به جا از وزیر کشور را می بینم، زود می دانم که چه همتی در آبادی وطنش گمارده است. و سرانجام زمانی که بازنشسته می شود، هنوز به سرزمینش متعهد و دلسوز است. آخرین منصبش بعد از بازنشستگی رئیس اتاق اصناف نائین است. چیزی در چشمانش می درخشد و می گوید: " آن زمان در سراسر نائین کسی جرات نداشت چیزی را یک شاهی از قیمت مصوب گرانتر بفروشد. اگر 10 شاهی گرانفروشی می کردی، باید 500 تومان بابتش جریمه پرداخت می کردی. "
با این همه سعی کرده است در طول 4 سالی که این مسئولیت را بر عهده داشته کسی را جریمه نکند و مسائل را توافقی حل کند. خودش می گوید در طول این 4 سال فقط 10 نفر جریمه شدند. مادربزرگم اما، خود حکایت مطولی است که مقالی جداگانه می طلبد. آری! در میان کوچه پس کوچه های نائین، هنوز، خانه ای هست که مامن خاطرات و آرزوهای من است. و انسانهایی که تجسم کامل حماسه هستند. حماسه جاوید. /
نوشته شده توسط سارا و آرش در شنبه چهارم شهریور 1385 و ساعت 8:29 |
آزادی
آزادی ! زیباترین مفهومی که لمس کرده ام. خشونت، مادی گرایی، تمایلات نامشروع جنسی و هر اتهام دیگری که به آزادی زده می شود، برایم بی مفهوم است. به نظرم هیچ چیزی بیش از آزادی ارزشمند نیست و هیچ چیز به اندازه آن به انسانها هویت نمی دهد. تعریفم از آزادی چیز پیچیده ای نیست ( بر خلاف آنچه بر سرش هر روز مناقشه و مجادله است ). بر خلاف آنها که هر لحظه تمایلات طبیعی انسان را محکوم می کنند، به نظرم میل به برهنه شده در بعد از ظهر یک روز تابستان، آزادی است. اینکه به انسان مونث اجازه داده شود که آنطور که علاقه مند است لباس بپوشد و صرفاً به خاطر جنسیت مجبور نباشد خود را در پوشش سیاه آلوده به تزویر و تظاهر پنهان کند. آزادی در پوشش، آزادی در طرز فکر، اینکه بتوانی با خیال راحت در ملاء عام حرف بزنی و مقدس ترین عقیده ها را نقد کنی. آرزو دارم در سرزمینی زندگی کنم که همسرم یا شاید دخترم برای پوشیدن یک لباس، یا رقصیدن با یک ترانه دلپذیر یا آفتاب گرفتن کنار دریا حسرت نخورند. آرزو دارم در سرزمینی زندگی کنم که برای حرف زدن گلویی پاره نشود. آرزو دارم تمام مردم دنیا وجه انسانی خود را درک کنند، انسانها به هم نزدیک شوند و لفظ ملوث مقدس را دور بریزند. همه ما یکسانیم. اگر روسپی هستیم یا روحانی، انسانیم و شایسته احترام. می توانیم با هم حرف بزنیم و همدیگر را محکوم نکنیم. دنیا برای زیبا شدن به کمی عشق نیاز دارد. توشه مان دیگر از کینه پر شده. عاشق باشیم !
/
نوشته شده توسط سارا و آرش در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت 18:49 |
عشق و رستکاری در شهر پر از گناه
You are ready to face what you have to face, but you don't wanna face it alone. شهر گناه تقریباً با چنین جمله ای آغاز می شود. مطلع و موخره فیلم از نظر خط داستانی کاملاً با فیلم بیگانه است. سکانسهایی که ارتباط موضوعی با اصل فیلم ندارد، اما فضای شهری که با آن مواجهیم و منطق عجیب و غریبش را برای ما نمایان می سازد. شهری تاریک و سرد، دور از تابش آفتاب، مملو از رنگهای خاکستری که فقط خون و عشق به رنگ خیره قرمز در آن جلوه گر می شود. مطلع فیلم به زیبایی ما را با دنیای تاریک فیلم آشنا می کند، مرد و زنی در حال معاشقه با هم و ناگاه صدای شلیک گلوله. عشق و مرگ در این فیلم توامان ظهور می کنند. هر مرگی یا پیامد یک عشق است یا عشقی به دنبال می آورد. فیلم نوار شهر گناه ساخته رابرت رودریگوئز بر اساس کمیک استریپ های فرانک میلر با همین نام ساخته شده است. فرانک میلر اقتباس سینمایی از روی اثرش را به سختی پذیرفته است و جالب است بدانید کوئینتین تارانتینو هم به عنوان کارگردان مهمان با آنها همکاری کرده است. ترکیب واقعاً جالبی است. فیلم سه اپیزودی رودریگوئز شخصیتهای عاصی بی ترحمی را تصویر می کند که برای همیشه در تاریخ سینما ماندگار هستند. بیش از همه شخصیت مارو با بازی میکی رورکی مرا جذب کرد. با آن هیبت خشن و غول آسا و دیالوگهای معرکه اش مظهر واقعی شخصیتهای کمیک استریپ است. یک ضد قهرمان تمام عیار که عاشق پالتوهای خوش جنس است. هر کدام از قربانیان او که پالتوی خوبی به تن دارند، مورد توجه و التفاف قرار می گیرند. انگیزه مارو از آغاز یک زنجیره قتلهای بی ترحم، زنی است فاحشه به نام گلدی که البته فاحشه بودنش فرقی هم به حال مارو نمی کند. مارو از پرتو عشقبازی با گلدی بالاخره راه فرار و رستگاری را پیدا می کند. فرار از روزهایی که به قول خودش یکایک می آیند و تو اصلاً نمی دانی چرا زنده ای و باید آنها را زندگی کنی. و حالا گلدی معنایی فراتر از همه اینها را به او چشانده اما خیلی زود به قتل رسیده است. راه رستگاری برای مارو گرفتن انتقام خون گلدی است. انتقامی بس سخت تر از آنچه گلدی به خود دید. انتقامی که خاموش و آرام نخواهد بود: it will be loud and nasty . درست است که فیلم خشن و گاه چندش آور است. اما در اعماق قابهای فیلم حقیقتی هست که اگر درک شود، مبالغه خشونت آمیز اثر را بی معنی و آنرا به یک شاهکار دلپذیر تبدیل می کند. آن وقت است که آن مایع قرمز رنگ که در سراسر فیلم به این طرف و آن طرف می پاشد، معنای غیر مطبوعی نخواهد داشت. دیالوگهای فیلم هم محشر هستند. ماهیت حماسی آنها و قرینه سازی در به کار گیری مجددشان هم وجه طنز فیلم را بالا می برد، هم آنها را به یاد ماندنی می کند. مثل صحنه هایی که در آنها هارتیگان ( بروس ویلیس) مورد تمسخر قرار می گیرد که حتی نمی تواند تفنگش را بلند کند. اما پلیس پیر همان لحظه دستش را بالا میاورد و شلیک می کند ( Sure I can ). یا دیالوگ زیبای هارتیگان در حین مرگ که دوبار تکرار می شود: The old man dies, the young girl lives, fair trade. صدای خش دار و بم کاراکترها آنها را به یاد ماندنی تر می کند. به خصوص ایمانشان در کاری که می کنند و تسلطی که در اوج مخاطره بر شرایط دارند. قهرمانان و ضد قهرمانان این فیلم معرکه اند. در ضمن فضای سورئالی که بر برخی از صحنه ها سایه انداخته و یا مبالغه ای که در فیلم جاری است از حرکات عجیب و غریب کاراکترها گرفته تا قطرات درشت باران، یا زندان بی نهایت زیبایی که هارتیگان 8 سال از عمرش را در آن می گذراند فیلم را تبدیل به یک تجربه به یاد ماندنی می کند . در این فیلم قابهای فراموش نشدنی کم نیستند. این فیلم یک کالت واقعی است. یک فیلم نوار به یاد ماندنی. سکانس دوست داشتنی: صحنه ای هست که مارو به کلیسا می رود، در محل اعتراف قرار می گیرد و با کشیش سخن می گوید. کشیش از او می پرسد: آیا یک فاحشه ارزش مردن این آدمها را دارد؟ مارو با هر گلوله ای که در بدن کشیش خالی می کند جواب می دهد: ارزش مردن دارد ، ارزش کشتن دارد ، ارزش رفتن به جهنم دارد، آمین. .: آرش :.
/
نوشته شده توسط سارا و آرش در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 و ساعت 20:35 |
.: هبوط :.
فکر کردم چيزهايي هست که براي من عادت شده . فکر کردم انگار ذهنم را گذاشته ام داخل ظرف غذاي سگ و رهايش کرده ام وسط قفس خالي يک طوطي. از آن قفسهايي که مدتها است تميزش نکرده اند. اما تصاوير سورئال که نمي ميرند. هميشه هستند. مثل تصويري از مغزم که دو بال – از آن بالهايي که براي فرشته ها ترسيم مي کنند – در آورده و خودش را محکم به در و ديوار قفس مي کوبد. مثل تصوير گل نيلوفري که از باغچه کنار قفس رشد کرده و سر بر آورده و قفس را نرم در آغوش گرفته است. بعد بدنش را پيچ و تابي داده است و ميله هاي قفس را يک به يک لمس کرده و سر کشيده است به آسمان. از پايين که به قفس نگاه مي کني تصويري نوراني مي بيني. از آن نوع تصويرهايي که روح را تازه مي خواهند و نگاه را شاداب. گل نيلوفر آرام ميله هاي قفس را از هم دور مي کند و ذهنت، خرامان از قفس خارج مي شود. بي خبر از آنکه پرواز يادش رفته است و قفس را هميشه بالا آويزان مي کنند. اين تازه آغاز داستان عتيق هبوط است. نمي دانم ؟ عادت کنيم يا قفس بشکنيم ؟ پ.ن. ايده طراحي اين قالب جديد را از نگاه کردن به دشت گرفته ام. دشتي بسيط هست نزديک نائين که گاهي آنجا آرام مي گيرم. احساسم هنگام طراحي اين قالب همان بودکه از نظاره دشت تراوش مي کند. .: آرش :.
/
نوشته شده توسط سارا و آرش در یکشنبه یازدهم تیر 1385 و ساعت 14:47 |
.: لذت گنگ لحظه :.
شير را در ليوان مي ريزم. حجم سپيد به مرور شکل مي گيرد. مثل تجربه قبل از مرگ... لذت مي برم. حوله آبي رنگ روي پوست خيس بدنم مي لغزد. بدنم آرام مي گيرد. انگار موجي روي پوست شني ساحل بخزد. انگار چيز تلخي را با خود مي برد. آن وقت است که لذت مي برم. شاخه گندم را در دست مي گيرم. نازک آراي تن ساقه اش مي شکند. گلهاي اطلسي کمر راست کرده اند. طعم حسرت گندم و نفحه هوش بَر اطلسي. لذت مي برم. سرم را در آب حوض فرو مي کنم. مورچه در آب مي افتد. بازي مرگ و دست و پا زدن. غم تمام شدن در جانم مي دود. قطره هاي آب از زير چانه ام روي زمين مي چکد. باد بالش را روي گونه هاي خيسم پهن مي کند. چه لذتي دارد خنکاي غروب و تن خيس من. تپه معناي پرواز مي خواهد. دشت سرود شکفتن است. وقتي مورچه با قاصدک هم ترانه مي شود من لذت مي برم. عطر، تجسم خاطره است. وقتي خاطرش جان مي گيرد، دلم ترانه "قفس شکستن" سر مي دهد و سينه ام گُر مي گيرد. صداي طبل در گوشهايم مي پيچد و من از تپش هاي مکرر زندگي لذت مي برم. پلکهايش که به خواب مي رود، دختر شعر من بيدار مي شود. عشق قرمز رنگ در رگهاي نقره اي جاري مي شود. تمام تصاوير سياه و سپيد، پر از لکه هاي قرمز مي شوند. من قلم را کنار استکان چايي زمين مي گذارم و تصوير قلم و استکان و عينک قاب مي شود. نگاه کنيد و لذت ببريد.
/
نوشته شده توسط سارا و آرش در چهارشنبه هفتم تیر 1385 و ساعت 15:1 |
نمایشگاه کتاب تهران - اردیبهشت 1385
سفرنامه نمايشگاه کتاب: 1- شلوغي و ازدحام نمايشگاه کتاب برايم دلپذير است. دلپذيرتر آنکه امسال بر عکس هر سال تنها نبودم و در آخرين لحظه سارا هم همراهم شد. زياد فرصت نداشتيم و اگرچه اين براي نمايشگاهي در اين ابعاد اصلاً خوب نيست، اما همزمان با عجله دنبال کتابها گشتن و لحظات را غنيمت شمردن هم، تجربه اي لذت بخش بود. 2- بعد از چند بار نمايشگاه رفتن فهميده ام که نمايشگاه کتاب فرصتي از نوع شناخت نيست، بلکه فرصتي براي خريد است. منظورم اين است که شما در نمايشگاه فرصت کمي براي شناختن کتابهاي خوب در اختيار داريد. بهتر آن است که کتابهاي مورد نظرتان را قبلاً به کمک اينترنت يا صفحه کتاب روزنامه شرق پيدا کرده باشيد و زمان نمايشگاه فقط فهرست ناشران مورد نظرتان را تهيه کنيد و برويد سراغ نقشه نمايشگاه و بعد سردر سالنها و ببينيد کدام ناشر را در کدام سالن مي شود پيدا کرد. بعدش ديگر راحت است. کافي است فهرست کتابهاي مورد نظرتان را به ناشر بدهيد و پول را پرداخت کنيد. 3- پاکتهاي مجله فيلم مثل هميشه امسال هم بي همتا بود و جان مي داد براي حمل کتابهايي که خريده بودي. پست هم مثل هميشه در نمايشگاه حضور داشت و مي توانستي کتابهاي خريداري شده را به پست تحويل دهي تا به آدرس منزل ارسال شود. صندوق هاي امانات که تعبيه شده بود هم مي توانست به شما کمک کند تا کمتر کتابها را دنبال خودتان بکشيد. 4- اغذيه فروشيها مثل هر سال فرصت پول شمردن نداشتند. بعضي هايشان با پيش بيني نادرست، کلي هزينه فرصت از دست رفته متقبل شدند. آنها که زرنگ بودند هم مدام فروختند و فروختند. غذاها مزخرف بود و پيشنهاد مي کنم حداقل در رستوران خود نمايشگاه غذا بخوريد. 5- در سالن فروش ريالي کتابهاي لاتين، انتشارات Wiley و McGraw Hill خيلي خوب بود. تا دلت بخواهد کتابهاي بدرد بخور داشتند. حدود 170000 تومان از اين دو تا غرفه خريد کردم. در سالنهاي مربوط به ناشران عمومي هم از انتشارات قصه ، مرکز، نيلوفر ، و مرواريد خيلي خريد کردم. 6- نمايشگاه مطبوعات ( يا جشنواره مطبوعات ؟ ) هم خيلي دوست داشتني بود. رفتم سراغ غرفه هاي مورد علاقه ام يعني روزنامه شرق و مجله هاي فيلم و هفت. تعداد زيادي از شماره هاي اخير مجله هفت ( فکر کنم 5 شماره ) را که در چند ماه اخير فرصت نکرده بودم بخرم، خريدم. دو تا پوستر زيبا هم هديه مجله هفت بود. مجله فيلم هر روز ساعت 3، دو مهمان دارد. پيشنهاد مي کنم اگر تهران زندگي مي کنيد تنظيم کنيد تا بعضي روزها را با مهمانها بگذرانيد. چند روزنامه مجاني هم گرفتم تا بخوانم و اگر ارزش خواندن داشت، باز هم بخرم. 7- ساعات تعطيلي نمايشگاه را کمي به گشت و گذار، طي کرديم. رفتيم شهرک غرب و شب شام را در رستوران ملل تماشا خورديم و شانس آورديم که در همان بازه زماني موسيقي زنده هم بود. خيلي شام دلپذيري بود. آن هم پس از آنهمه راهپيمايي ميان سالنها و غرفه هاي مختلف نمايشگاه. .: آرش :.
/
نوشته شده توسط سارا و آرش در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:10 |
Wikipedia
زماني با خودم مي گفتم چه خوب بود يک دانشنامه فارسي آنلاين ( برخط ؟! ) دردسترس بود تا هر زمان خواستي در مورد موضوعي اطلاعات ( حالا چه مختصر چه مفصل ) جمع کني، در دسترس باشد. يکي ديگر از چيزهايي که هميشه دلم مي خواست اين بود که وقتي مقاله اي مي خوانم و به کلمه اي مي رسم که چيزي راجع به آن نمي دانم، بتوانم خيلي سريع معنا و محتواي کلمه را بفهمم. حالا شما چنين دانشنامه اي را در دسترس داريد. نامش Wikipedia است. خودش اينگونه خود را معرفي ميکند : ویکیپدیا پروژهای چندزبانه برای گردآوری دانشنامهای جامع و با محتویات آزاد است. این پروژه (به زبان انگلیسی)از ژانویهٔ ۲۰۰۱ آغاز شده و اکنون ۱۱۷۰۶ مقاله به زبان فارسی دارد. شما هم میتوانید مقالات را ویرایش کنید. من واقعاً از گشت و گذار و ويکي نوشتن لذت مي برم. خيلي زيبا است که شما در زمينه تخصصي خود مطالبي بنويسيد و من مطلب تخصصي شما را بخوانم و مثلاً در آن کلمه اي مربوط به تخصص خودم بيابم و درباره آن مطلب بنويسم. تصورش را بکنيد ! چه حجم عظيمي از اطلاعات اينگونه رد و بدل مي شود. خوب اين سايت اين است که هر کسي با رعايت يک سري قواعد مي تواند در آن مقاله بنويسد. اطلاعات سايت به زبان انگليسي واقعاً کامل است و اگر دست به دست هم دهيم و کمک کنيم، مي توانيم سايت را از نظر زبان فارسي هم غني کنيم. با لينکهاي زير شروع کنيد: /
نوشته شده توسط سارا و آرش در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:34 |
Mozilla FireFox 2
خوب ! دومين Extension از مجموعه FireFox که براتون معرفي مي کنم يک ابزار بسيار قوي و راحت براي Download است به نام DownThemAll. حتماً مواقع زيادي براتون پيش آمده که وارد سايتي مي شويد پر از لينک هاي جور واجور که خيلي هاشون بدردبخور هستند. اگه بخواهيد يکي يکي اين لينکها رو مشاهده کنيد و بعد از Save as براي ذخيره کردنشون استفاده کنيد، خدا به دادتون برسه. ولي راه ساده تر اينه که از اين Extension استفاده کنيد. به اين ترتيب ليستي از تمام لينکهاي اين صفحه يا اين سايت براي شما به نمايش داده ميشه که مي تونيد از بين ليست اونهايي که مورد نظرتون هستند را انتخاب کنيد و با يک کليک همه را روي کامپيوترتون داشته باشيد. از اين نرم افزار مي تونيد مشابه نرم افزارهايي مثل Download Accelerator استفاده کنيد. طراحان اين Extension ادعا مي کنند که اين ابزار مي تواند سرعت Download شمارا تا 400% افزايش دهد. من چون اينترنت پر سرعت دارم نمي توانم در اين مورد نظر بدم. امتحان کنيد و همينجا نظر دهيد.
از اينجا Download کنيد. .: آرش :.
/
نوشته شده توسط سارا و آرش در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 و ساعت 15:44 |
== Mozilla FireFox ==
اگر تا به حال از مرورگر Internet Explorer استفاده مي کرديد، سرتان را سه بار محکم بکوبيد به ميز و پشيمان شويد و توبه کنيد. چون واقعاً انتخاب استباهي بوده است. با وجود مرورگري بي نظير مثل Mozilla FireFox ديگر استفاده از مرورگرهاي ديگر ( حتي Operaبا سرعت خيلي خوبش ) را فراموش کنيد. FireFox فراتر از يک Internet Browser رفتار مي کند. اين مرورگر همه امکانات مورد نياز شما در هنگام گشت و گذار در وب را در يک پنجره واحد در اختيار شما قرار مي دهد. شما بدون نياز به استفاده از ALT+TAB و جا به جا شدن بين پنجره هاي مختلف مي توانيد به موسيقي گوش کنيد ( و play list تان را مديريت کنيد ) ، از وضعيت آب و هوا با خبر شويد ، هنگام مطالعه متون انگليسي از ديکشنري آنلاين استفاده کنيد، از بهنگام شدنسايتهاي مورد علاقه تان با خبر شويد ، و حتي وبلاگتان را update کنيد. همه اينها را با استفاده از مفهومي به نام Extension بدست مي آوريد. با نصب کردن Extension هاي جديد شما مي توانيد از امکانات جديد و بي نظيري بهره مند شويد. در کنار Extensions يادتان باشد صفحه Themes سايت FireFox را فراموش نکنيد تا از ظاهري زيبا لذت ببريد. براي Download اين نرم افزار اينجا را کليک کنيد. اما Extensions . تعدادي از آنها را به شما معرفي مي کنم. استفاده کنيد و لذت ببريد: 1- Stumble Upon: اين يکي معرکه است. همه شما در روز سايتهاي جالبي را ملاقات مي کنيد. حالا فرض کنيد هر بار که از سايتي خوشتان آمد آنرا جايي ثبت کنيد. نوعي راي دادن. حالا اگر همه کاربران وب اين کار را انجام دهند شما مي توانيد محبوب ترين سايتهاي وب را در مورد موضوعات مختلف از سينما و موسيقي گرفته تا ستاره شناسي و روانشناسي در اختيار داشته باشيد. با نصب اين Extension شما مي توانيد موضوعات مورد علاقه تان را انتخاب کنيد. بعد کافي است کليد Stumble را فشار دهيد تا در هر زمينه اي که انتخاب کرده ايد، يک سايت محبوب به شما معرفي شود. من از اين طريق سايتهاي واقعاً جالب و به در بخوري پيدا کردم. به خصوص در موضوع Self development .
در نوشته هاي بعدي Extension هاي جالب ديگر را برايتان معرفي مي کنم. .: آرش :.
/
نوشته شده توسط سارا و آرش در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385 و ساعت 12:24 |
چند جمله زیبا
from site: http://www.zealland.com/Treasure_Chest_Feb13-20,00.htm I have not time to hate, only time to love. I need not wait for I have the power to choose my own destiny. Green grass grows where dry desert ends I will endure sadness for it opens my soul. Look upon misfortune as opportunity in disguise. Master your emotions so that each day will be productive. Never will I allow my heart to become small and bitter, rather I will share /
نوشته شده توسط سارا و آرش در جمعه بیست و ششم اسفند 1384 و ساعت 22:22 |
جشن سوری ( چهارشنبه سوری )
زمستان تلخ و ملال انگيز گذشت. زمستان که مظهر مرگ و نيستي است. طبيعت که به خواب رفته است و تازيانه هاي ظالمانه سرما بر پيکر درختان رخت برکنده. هر زمستاني روزي به سر خواهد رسيد. همه جا از گرماي آتش لبريز خواهد شد. خورشيد بهاري بار ديگر سر بر خواهد آورد. طبيعت جاني تازه مي گيرد. زندگي معناي مداوم سرود و شادي مي شود. اين پيام جشن سوري ( چهارشنبه سوري ) و بدنبال آن نوروز است. تلخي سرما براي هميشه نيست. اگر سرماي دوري و هجران است، اگر سرماي فقر است، اگر سرماي ظلم است و اگر سرماي ناشي از تاريکي جهل، سرانجام روزي به پايان خواهد رسيد. پس آنجا که عمرش رو به انتها است، آنجا که تاريکي در حال مغلوب شدن است، بايد به جشن نور و آتش نشست. در پنجه آخر سال که فرورها ( ارواح مردگان ) به زمين مي آيند، بايد بر کوچه و بام آتش روشن کرد و غذاهاي دلپذير پخت. اينگونه فرورها از ديدن شادي مردمان، شاد مي شوند و تاريکي و پليدي براي هميشه با سرزمين مردمان نجيب ( آيران ) خداحافظي مي کند. بايد به پايکوبي و رقص پرداخت و به پيشواز روز نو رفت. بايد آجيل شيرين ( لرک ) تهيه ديد و از آن هفت نماد شيريني و شادي : پسته و بادام و سنجد و کشمش و گردو و برگ هلو و انجير و خرما، که در مراسم آفرينگان ها و گاهنبارها، جَشِن خواني و جشن نوزادي هم توزيع مي شود، تدارک ديد. بايد قاشق زد و به درب خانه ها رفت و طلب آجيل و شيريني کرد. هر آنچه توده شده است را به خانواده بيماران و مستمندان رساند که از آن آجيل مشکل گشا تناول کنند و زمستانِ دردها و رنجهايشان به پايان رسد. بوي غذاي خوش و دلپذير بايد از هر خانه به مشام رسد، تا فرورهاي آن منزل از شادي و دلخوشي ساکنان منزل آرامش يابند. اگر چراغ خانه اي خاموش است، بايد در اين شب به ياري همسايگان روشن شود و روشن بماند. اين شب، شب تجلي نور و روشنايي است. شب خداوند نور و آتش، ميترا است. دوستان و آشنايان بايد گرد هم جشن شوند. دختر جواني کوزه اي مي چرخاند و هر کس نشانه اي از خود در آن مي اندازد. ديوان حافظ در دستان چروکيده بزرگ مجلس است. دختر جوان کوزه را به دست بزرگ مجلس مي سپارد و او اوليه نشانه را بيرون مي آورد. ديوان حافظ را مي گشايد و شعري مي خواند. شعر ، حکايت حال صاحب نشانه است. همه شادند و همه آغاز سال جديد را با اين شعر به فال نيک مي گيرند. جوانان بايد کجاوه بر سر شال کنند و از پشت بام خانه ها در خفا آويزان کنند و بگويند: " بکش که حق مرادت را بدهد". کسي که در خانه است کجاوه را از شيريني و آجيل و ميوه خشک پر مي کند. دختران بخت بسته مراسم قفل گشايي برگزار مي کنند تا بختشان باز شود. قرار است اين آتش نويد دهنده نور و اميد و شادي براي مردمان جهان باشد. بايد فستيوالهاي آتش برگزار شود و مردمان در کوچه و خيابان به شادي و پايکوبي بپردازند. جشن سوري که پس از حمله عرب به ايران به خاطر نحوست چهارشنبه در نظر تازيان به چهارشنبه سوري شهرت يافت، جشني است باستاني که از هزارها سال قبل در پنجه آخر سال برگزار مي شده است. پس آتش روشن کنيد و به پيشگاه اورمزد ( اهورامزدا ) دعا کنيد که مردم ايران زمين را از کينه و بد دلي دور کند و عشق و شادي را در دلهايشان بنشاند. کلمات کليدي: چهارشنبه سوري ، جشن سوري ، نوروز ، قاشق زني ، قفل گشايي ، شال اندازي ، کوزه اندازي ، فال کوزه ، آجيل شيرين ، آجيل لرک
/
نوشته شده توسط سارا و آرش در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 14:25 |
تقویم ایران باستان
تقویم ایرانی مطابق اوستا، ایرانیان باستان از تقویم خورشیدی پیروی می کردند. در هپتان یشت می خوانیم: " فرا رسیدن فصل در زمان مناسب سال خورشیدی " . ایرانیان سال را از بهار آغاز می کردند و آنرا به 6 قسمت تقسیم می کردند و 5 روز اول هر کدام از این 6 فسمت را جشن می گرفتند که اصلطلاحاً گاهمبار (Gahambar ) یا گاهنبار نامیده می شود. در اوستا می توان اطلاعاتی درباره این گاهنبارها پیدا کرد: Maidh-yo-zarem : (ميديوزَرِم) – میانه بهار یا میانه فصل سبز – وقتی که سبزیجات تازه به وفور یافت می شود. ( از دهم تا چهاردهم اردیبهشت ) Maidh-yo-shema : (ميديوشـِم ) – میانه تابستان – زمان برداشت محصول غلات ( از هشتم تا دوازدهم تیر ماه ) Paiti-shahem : (پَـتيَـهشَـهيم) – پایان تابستان – زمان برداشت محصول میوه جات ( از 21 تا 25 شهریور ) Aya-threm : (اَياثرِم ) - آغاز فصل سرما – کاشت محصولات زمستانی ( از 21 تا 25 مهر ) Maidh-ya-rem : (ميديارِم) – زمان استراحت کامل ( از 11 تا 15 دی ماه ) Hamas-path-maedem : (هَـمَـسپَـتمَـدَم) : برابري شب و روز يا برابري سرما و گرما (منظور پايان زمستان و هنگام اعتدال بهاري) – آماده شدن برای باز زنده شدن طبیعت ( از 25 تا 29 اسفند ) ( تاریخها مطابق تقویم فعلی است ) برخی منابع این گاهنبارها را با 6 مرحله آفرینش یکی می دانند که عبارت است از آسمان، آب، زمین،گیاه، جانوران و مردم . پس از آن تقویم به 12 ماه 30 روزه تقسیم شد. به این 360 روز در پایان سال 5 روز اضافه می شد که به پنجه موسوم است و سال در روز اعتدال بهاری آغاز می گشت. همزمانی باز زنده شدن طبیعت با تولد سال تازه خود مفهومی عمیق در فرهنگ ایرانی دارد. ایرانیان عصر باستان که منجمین و ریاضیدانهای برجسته ای بودند خیلی زود دریافتند که تعداد روزها در هر سال نه یک عدد صحیح بلکه رقمی اعشاری است که عبارت است از 365.242190 روز . به هر جهت آنان سعی کردند تفاوت را با قرار دادن یک سال کبیسه به حداقل برسانند. شواهد حاکی است هر زمان که تفاوت صفر می شد و آغاز سال با شروع اعتدال بهاری دقیقاً منطبق می گشت ایرانیان آغاز سال را "نوروز" می نامیدند و هر گاه تفاوتی وجود داشت، آنرا صرفاً "سال نو " نام می نهادند. امروز ما می دانیم که یک نوروز در 1725 قبل از میلاد اتفاق افتاد که توسط زرتشت پیش بینی شده بود و نوروز دیگر در 487 قبل از میلاد مسیح بود که در مراسم ویژه ای در تخت جمشید جشن گرفته شد. روزهای ماه : همانطور که می دانید هر ماه 30 روزه در تقویم ایرانی نام مشخصی دارد. این 30 روز در واقع به دو قسمت 7 روزه و دو قسمت 8 روزه تقسیم می شود. گروه اول با نام اهور مزدا آغاز می شود. گروه دوم درباره برخی عناصر گیتی است. گروه سوم مربوط به برخی صفات نیک انسانی است و گروه چهارم ترکیبی از موارد دیگر است. نامها از قرار زیر است : روز اول – اورمزد یا اهورا مزدا – دارنده خرد جاوید روز دوم – بهمن – خرد نیکو روز سوم – اردیبهشت – حقیقت – طبیعت روز چهارم – شهریور – قوانین نیکو روز پنجم – سپیندار مذ یا اسفند – نیکوکاری و درست کاری روز ششم – خرداد – کمال روز هفتم – امرداد – جاودانگی روز هشتم – دی به آذر – آفرنیش روز نهم – آذر – آتش روز دهم – آبان – آب روز یازدهم – خور یا خورشید روز دوازدهم – ماه روز سیزدهم – تیر – ستاره روز چهاردهم – گوش – زندگی روز پانزدهم – دی به مهر – آفرینش روز شانزدهم – مهر – عشق و دوستی روز هفدهم – سروش – فرمانبرداری روز هجدهم – رشن – عدالت روز نوزدهم – فروردین – پیشرفت روز بیستم – ورهرام – پیروزی روز بیست و یکم – رام – خوشی، مسرت و لذت روز بیست و دوم – باد روز بیست و سوم – دی به دین – آفرینش روز بیست و جهارم – دین – هوشیاری و آگاهی – ( دین به معنای آوای درون است ) روز بیست و پنجم – اِرد – شادی روز بیست و ششم- اشتاد – حقیقت روز بیست و هفتم – آسمان روز بیست و هشتم – زمیاد – زمین روز بیست و نهم – مانتره سپند – خلوص روز سی ام – انارام – نور ابدی و ازلی روزهای پنجه هم عبارتند از : 1- Ahunavad 2- Oushtavad 3- Spentahmad 4- Vohu Khashatr 5- Vahista Isht اَهنَوَد اُشتَوَد سِپَنتَمَد وُهوخَشَتر وَهِشتواِش هر گاه نام ماه و نام روز یکسان می شد، در ایران زمین جشنی بر پا می شد و مردم به جشن و شادی می پرداختند. پانوشت : دیگه نبینم کسی بگه ماه مرداد. ماه مرداد یعنی ماه مردن و نیست شدن در حالیکه امرداد یعنی جاودانگی و بی مرگی چون اَ اینجا برای نفی به کار رفته است. /
نوشته شده توسط سارا و آرش در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 و ساعت 1:49 |
اسفندگان برای ما
حرف زدن عادتي است که به شکل بدي ميان ما مردم اپيدمي شده است. ساختار فکريمان مغشوش است. جايي ميان گذشته و حال و آينده معلقيم . گذشته اي داريم که به آن مي باليم و اگر واقع گرا و خردمند باشيم، گاهي آنرا نقد مي کنيم. بي شک گذشته مان بسي شکوهمندتر از حالمان است. اما تعليقمان به زمان محدود نمي باشد. ما از نظر مکاني هم معلق هستيم. دچار نوعي تعارض زماني مکاني شده ايم. چطور؟ اينگونه که اگرچه در زمان حال زندگي مي کنيم، اما باورهايمان در حد انسانهاي 1400 سال پيش رشد کرده اند. باورهايي که با ما بيگانه اند. تفکر علمي و خردگراي غرب را مي بينيم و طبيعتاً شاهد تبلور آن به شکلهاي گوناگون هم هستيم. آنچه آنجا متبلور شده به مذاق ما هم خوش مي آيد. هر چند گاهي آنها را هم نقد مي کنيم و اين هم خوب است. مشکل اينجا است که نتوانسته ايم بين تمام اين افکار مغشوش و اين تعارضهاي زماني و مکاني، وحدتي به وجود آوريم و مرام فکري جديدي در جامعه مان نهادينه کنيم. اين است که به روزمرگي و ملال و رخوت دچار شده ايم. وقتي درباره جشنهاي باستاني و پيشينه فرهنگيمان مي خوانيم و مي انديشيم، چشمانمان برق مي زند و گل از گلمان ميشکفد. همين حس را گاه از ديدن مظاهر تمدن غرب تجربه مي کنيم. مظاهري که عموماً علم-مدار و وابسته به تکنولوژي هستند. همه اينها را که يکجا در ذهن جمع مي کنم، با خودم مي گويم، مرام آينده زندگيم را چگونه بايد تعيين و تدوين کنم؟ من اعتقاد دارم پايساختهاي زندگي هر انساني در عصر جديد بايد بر مبناي تفکر علمي و خرد علمي استوار باشد. يعني هر آنچه را که انجام مي دهيم، باورها و اعتقادات و افکارمان را بر پايه تفکر علمي و مستدل بنيان نهيم . استدلال کنيم و اگر به نتيجه رسيديم بپذيريم. مدام مطالعه داشته باشيم و سعي کنيم به عنوان يک شهروند جهاني آهنگ حرکتمان را با دنيا يکي کنيم. اما از سوي ديگر ما نيازمند به چيزي هستيم که من اسمش را مي گذارم ريشه. ما نيازمند چيزي هستيم که به ما هويت و زندگي ببخشد. ما را به عنوان يک ايراني عاشق وطن از ساکنان سرزمين هاي ديگر متمايز کند. و در عين حال ميان ما وحدت و همدلي به وجود آورد. چيزي بايد ميان ما وجود داشته باشد که به دلهايمان گرمي ببخشد و لحظه اي ما را وادار کند احساس کنيم هم وطنيم و خوشبختيم. گرماي آتشي شود که سرما زدگان را به دور خود جمع کند. معتقدم فرهنگ باستاني ما مي تواند اين نقش را ايفا کند. نمونه واضحش نوروز است که هزارها سال است اقوام ايران زمين را در يک روز و يک ساعت و يک لحظه به دور يک آرمان و يک حقيقت واحد جمع مي کند، به دلهايشان گرمي مي بخشد، شادماني و بهروزي ايجاد مي کند و مجبورمان مي کند کمي بيشتر به فکر هم باشيم. اين به خاطر روح عميقي است که در جشنهاي ايراني نهفته است. اما به ياد داشته باشيد هيچ فرهنگي نبايد از نقدپذيري مبرا باشد. بايد خودمان را نقد کنيم. بايد آداب زيبا و آثار خلاقانه ايجاد کنيم و فرهنگمان را رنگ بزنيم. بايد به بناي خاکستري رنگ روح و فرهنگ سرزمينمان، رنگ طراوت و شادابي بزنيم. اينکار را بايد از خودمان، از خانه و خانواده خودمان آغاز کنيم. جايي که حيات ما معني پيدا مي کند.
همه اينها را گفتم تا برسم به جشنهاي ايراني. جشنهايي که گفته اند و بسيار شنيده ايم که از شمارش آنها ناتوانيم. جشنهايي که پر از معناهاي خوب و روشن هستند. لبريز از شادماني هستند و پر از وحدت. دنيايي از سمبلها و معناهاي قشنگ مي توان در آنها پيدا کرد که دل را گرم مي کند و به زندگي معني مي دهد. حقيقت اين است که هيچ چيز به اندازه شادي در زندگي ارزشمند نيست. بگذاريد وقتي به روزي مقارن يکي از اين جشنها مي رسيم انتظار نداشته باشيم در خيابانها فستيوال برگزار شود و همه به رقص و پايکوبي بپردازند. بگذاريد از خانه خودمان شروع کنيم . سفره مهرگان و اسفندگان و نوروز بيندازيم. چند نفر از دوستان و آشنايان را دعوت کنيم. محفل انسي بر پا کنيم. برقصيم. شادي کنيم. شعر بخوانيم و صميميت ها را بيشتر کنيم. به اين وسيله حلقه اي از اطرافيانمان را با آن فرهنگ متعالي آشنا کنيم. يا اگر نمي توانيم، حداقل با خانواده جشن کوچکي بر پا کنيم . چند روز ديگر سالروز جشن اسفندگان است. روز عشق و پاکي و سپاسگذاري. روز زنان و مادران. روز اسپندار مذ. روز اسفند از ماه اسفند ( اسپندار مذ). در ايران باستان از آنجا که ماهها 30 روزه بود، اين جشن در روز 5 اسفند(روز تولد من! ) برگزار مي شد. با تقويم امروزين اين جشن در 29 بهمن ماه يعني سه روز بعد از جشن والنتاين برگزار مي شود. خيلي ها دوست دارند به عزيزانشان در روز والنتاين هديه دهند، ابراز عشق کنند و يا از کسي قدرداني کنند. خيلي ها هم پيشنهاد کرده اند که روز عشق ايراني همان جشن اسفندگان باشد. ديروز دوست عزيزي متني با اين مضمون را روي کيبوردم گذاشته بود و خواندم و بعد روي جشن اسفندگان مطالعات بيشتري کردم و ديدم درست مي گويد. محتواي اين جشن عشق و پاکي و قدرداني است. مفاهيمي که کاملاً با سنت عشق ورزي و هديه دادن روز والنتاين هماهنگ هستند. جشن اسفندگان ذاتاً جشن زنان و مادران است. اما معنايش آنقدر مبسوط هست که بتوان روز عشق نامش نهاد. ريشه اش همان آرمئي تي الهه ايران باستان است که دکتر کوروش نيکنام درباره اش اينگونه نوشته است: آرمئي تي چون نماد مهر و محبت، عشق و پاكي، ايمان به خدا و فكر رسا است پس به هنگام ترديد و دودلي با ياري از او مي خواهيم تا نور ايمان و عشق به خدا را در دل هاي ما به وجود آورد و ما را به سوي رسايي راهنمايي كند. همچنين در روزنامه شرق مورخ 29 بهمن ماه سال 1382 درباره اين روز نوشته شده است: در آيين ما، روز سپندارمذ (روز آرمان مقدس) به عنوان روز ايثار، فداكاري، فروتني و از خودگذشتگي نامگذاري شده است و از آنجا كه اين احساس پاك بيشتر در وجود و سرشت زنان يافت مي شود، در پنجمين روز اسفند در آيين زرتشتي مقام والاي زن و مادرگرامي داشته ميشود.
در همين مطلب درباره سفره اسفندگان مي نويسد: در سفره اين جشن جامي از شير و تخم مرغ كه نشانه ماه بهمن است قرار دارد. به جز آنها ميوه هاي فصل به ويژه انار و سيب، شاخه هاي گل، شربت و شيريني، برگ هاي خشك آويشن با دانه هايي از سنجد و بادام در چهار گوشه سفره قرار مي دهند و مواد خوشبو و كندر بر روي آتش مي گذارند و مقدار كمي از هفت گونه حبوبات و دانه ها كه در جشن مهرگان براي سفارش كاشتن در آن فصل در سفره جشن مهرگان قرار داده اند مي گذارند. روز 29 بهمن ، سفره اسپندگان ( اسپندار مذ ) بگسترانيد و جشن بگيريد. شاديهايتان پايدار.
/
نوشته شده توسط سارا و آرش در دوشنبه هفدهم بهمن 1384 و ساعت 14:3 |
اسفندگان
اين مطلب از روزنامه شرق مورخ 29 بهمن 1382 نقل مي شود: ... كه آسمان را آفريد كه مردم را آفريد. كه شادي را براي مردم آفريد.
ولي ايرانيان همچنان جشن هاي خود را به درستي نمي شناسند و خاطره اي دور از آن در تقويم هر ساله خود يادداشت نمي كنند. چه جوانان براي برپايي جشن هاي ملي خود حافظه تاريخي محكمي ندارند و از چرايي آن نيز بي خبرند.
براساس سنت باستاني، مردان و فرزندان زرتشتي در روز سپنته آرمئي تي كه مظهر ايمان، مهر و محبت و حامي زنان نيك است، به همسران و مادران خود هدايايي تقديم مي كنند و برگزاري مراسم جشن و سرور در اين روز ضروري است.
واقعيت اين است که اسفندگان در ميان ايرانيان باستان به عنوان جشن روز زن شناخته مي شده است نه جشن روز عشق ! اما اگر در محتواي جشن تامل کنيم، 29 بهمن مناسب ترين روز براي برگزاري يک روز عشق ايراني است. ( به جاي روز والنتاين 26 بهمن ماه) پس سفره اسفندگان را بر پا کنيد و خودتان را براي برگزاري اين جشن آماده کنيد.
/
نوشته شده توسط سارا و آرش در دوشنبه هفدهم بهمن 1384 و ساعت 13:45 |
بکش یا کشته شو یا کشته نشو یا نکش یا کارهای دیگر کن
جان و جين اسميت 5 يا 6 سال است که با هم زندگي مي کنند. بعد از اين مدت ناگهان به طور اتفاقي هر يک از واقعيت زندگي ديگري مطلع مي شود. واقعيت اين است که آنها هر دو آدم کشهايي حرفه اي هستند که براي دو شرکت رقيب کار مي کنند. مسئله اصلي وقتي بروز مي کند که آنها هر دو مامور مي شوند يکديگر را از بين ببرند. چالشي که در اين شرايط براي آنها ايجاد مي شود، ايده جذابي است که بسيار بد اجرا شده است. آقا و خانم اسميت ، سکانسهاي اکشن نسبتاً زيبايي دارد. اما تنها صحنه اي که مرا جذب کرد، صحنه رويارويي آنها در منزلشان بود. هر چند از نظر منطق روايي اين سکانس واقعاً افتضاح است. چه کسي مي تواند قبول کند اين دو بعد از آنکه آنهمه همديگر را به در و ديوار مي کوبند، ناگهان از کشتن هم پشيمان مي شوند و باقي قضايا ( که حتماً خودتان ديده ايد و هر چند بدتان نيامده اما خوب ته دلتان گفته ايد چه مسخره ! ) مشکل فيلم اين است که مي خواهد دو ژانر روايي را در هم بياميزد. در لحظه هايي فيلم يک کمدي کلاسيک آرام و مرموز است و در لحظاتي يک اکشن پر سر و صدا و عصبي. اين است که داستان درست جا نيافتاده و خلاصه اخر فيلم اگرچه از دو ساعت وقتي که گذاشتي ناراضي نيستي اما احساس نمي کني يک فيلم خوب ديده اي . بازي برد پيت و آنجلينا جولي اما ، بسيار زيبا و باور پذير است و مهمترين خصوصيتش هم اين است که دو بازيگر خيلي خوب با هم گره خورده اند ( البته با آن حرفهايي که درباره ايندو شنيده ايم و بيشترش هم واقعيت دارد، اگر گره نمي خوردند جاي تعجب بود ) . به هر جال اين گره که ظاهراً حسابي هم کور شده است اگر چه ممکن است از نظر اخلاقي به مذاق بعضي خوش نيايد، اما حداقل يک همکاري سينمايي خوب آفريده است. فيلم از آن دسته فيلمهايي است که ممکن است بينندگان را به شدت جو گير کند، پس سعي کنيد چاقو، و کارد آشپزخانه و امثالهم را از دسترس افراد خانواده دور کنيد. اگر بتوانيد فيلم را روي DVD تماشا کنيد احتمالاً بيشتر لذت مي بريد.
/
نوشته شده توسط سارا و آرش در شنبه پانزدهم بهمن 1384 و ساعت 16:7 |
مدیریت اشیا’
دوران فترت سپری شد. مثل همیشه در تهاتر بین گرفتاری و وقت آزاد، گرفتاری سهم بیشتری نصیب خود می کند. البته چند روزی تهران بودیم و حسابی آب و هوا عوض کردیم ( هوای اصفهان موقع حرکت کاملاً گرم بود و هوای تهران لبریز از برف ! ). دیروز کیف پولم که حاوی مدارک واقعاً با ارزشی بود رو گم کردم و امروز پیدا کردم. همین مسئله باعث شد رفتار خودم را نقد کنم. این نقد به علاوه یک ایده که از قبل به خاطر تخصص اصلی من که نگهداری و تعمیرات ( نت ) است، به ذهنم رسید، انگیزه این نوشته است: حتماً برای شما هم پیش اومده که از شرایط محیطی زندگیتون راضی نباشید. نوعی دلزدگی که ناشی از به هم ریختگی منزلتون یا اتاقتون هست. در واقع اشیائی اطرافتون هستند که شما احساس می کنید اصلاً بهشون نیاز ندارید، در مقابل، خیلی از چیزهای مورد نیاز رو درست و راحت پیدا نمی کنید. درست می گم؟ یک مشکل دیگه هم وقتی پیش میاد که به چیزی نیاز دارید، ولی اون شی ء درست در لحظه مورد نیاز درست کار نمی کنه. یا اشکال داره. مثلاً اتو، سشوار، یا حتی روان نویس. خوب من فکر می کنم همانطور که ما در صنعت اصول نت رو دنبال می کنیم و سعی می کنیم با انجام بعضی فعالیتهای پیشگیرانه، تجهیزات رو همیشه سالم و آماده به کار نگه داریم و محیط کاری سالمی ایجاد کنیم، همین اصول باید در منزل و کلاً در زندگی شخصی هم رعایت شوند. من شما رو با مفهومی به نام Reconditioning آشنا می کنم. منظور من از این واژه اینه که هر شیئی هنگامی که مورد استفاده قرار می گیرد به مرور از شرایطی ( Condition ) که در آن به سر می برد، خارج می شود. یعنی دیگر آنگونه که ما دوست داریم نیست. مثلاً وقتی استکانی را برای خوردن چایی از جا ظرفی بر می دارید، استکان از شرایط طبیعی که تمیز بودن و در جا ظرفی قرار داشتن است، خارج می شود. پس این لیوان باید مجدداً به شرایط اولیه باز گردد. این عمل را اصطلاحاً Reconditioning می گویند. حتماً لحظاتی براتون پیش اومده که با کوهی از به هم ریختگی مواجه شده اید و از خودتان پرسیدید چرا با اینکه به صورت مداوم کار می کنید، باز هم هیچ وقت همه چیز مرتب نیست. خوب ! برای هر شی ء باید یک سیستم Reconditioning مناسب داشته باشیم. بعضی از اشیاء نیاز به تمیزکاری یا روغنکاری و ... دارند. بعضی از اشیاء باید به صورت دسته ای مرتب شوند و برخی دیگر به صورت تکی. اما اصولی هست که می تونه به شما در رسیدن به این اهداف کمک کنه: 1. هر شی ء در منزل باید جای مناسب و مشخصی داشته باشد. بنابراین برای کلیه اشیاء اطرافتان جای مشخصی در نظر بگیرید. اگر شیئی وجود داشته باشد که جای مشخصی نداشته باشد، آن شی ء قسمت قابل ملاحظه ای از وقت شما را خواهد گرفت. مثلاً ممکن است شما در منزل جای مشخصی برای کلیدها نداشته باشید. هر وقت می خواهید از منزل خارج شوید مدت زیادی دنبال کلیدهایتان می گردید. در حالیکه اگر یک کشو و یا جاکلیدی مشخص داشته باشید و به یاد داشته باشید که محل این شی ء کجا است، این مشکل ایجاد نخواهد شد. 2. اشیاء زائد که به آنها نیاز ندارید را از محیط زندگی روزمره بردارید. اگر از شیئی زیاد استفاده نمی کنید، آنرا در مکانی مشخص که مربوط به این نوع اشیاء است قرار دهید. محیط زندگی روزمره تان را از اشیاء بلااستفاده خالی کنید و فقط اشیاء مورد نیاز را در دسترس قرار دهید. 3. وقتی دو مورد فوق را انجام دادید، به تمیزکاری محیط زندگی روزمره تان بپردازید و مشخص کنید چه چیزی چه موقع، با چه فرکانسی و چگونه باید تمیز یا سرویس شود. برنامه های تمیزکاری و سرویس را به صورت مداوم پیگیری کنید. 4. در مرحله آخر سعی کنید استانداردهایی برای انجام کارهایتان ایجاد کنید. یعنی بهترین روش انجام یک کار را جایی یادداشت کنید. سعی کنید وضعیت مطلوب را که حالا به دست آمده است نگهدارید و از آن محافظت کنید. موقع انجام دادن فعالیتهای تمیزکاری و سرویس به خاطر داشته باشید که باید قبل از اینکه وسایل خانه نیاز به تعمیر داشته باشند، اونها را به شرایط ایده آل برگردانید. موفق باشید! /
نوشته شده توسط سارا و آرش در یکشنبه بیست و پنجم دی 1384 و ساعت 14:41 |
مثل برگ: پریشان در باد ، آرام در زباله دان
صحنه ای از فیلم حکم هست که رضا معروفی (عزت الله انتظامی ) از پشت پرده سینمای خانگیش با قالبی سایه وار عبور می کند. روی پرده سانست بولوار پخش می شود. زایش فیلم از دل دنیایی انتزاعی و تجریدی و روایت بطئی واقعیتهایش در این سکانس خلاصه شده است. فیلم درست مثل جزیره ای است که در هوا معلق مانده اما جاهایی در زمین ریشه کرده است. درست است که فیلم بی زمان و مکان است، اما با اشاره های کوتاه و گذرا به واقعیتهای روز جامعه یا با دست یازیدن به هدایت و دولت آبادی، در بستر وطنیش ریشه می دواند. فیلم به مرور به ما می فهماند که باید منطق درونیش را فارغ از همه واقعیتهایی که در ذهن سراغ داریم، بپذیریم و این آدمهای تنها و سرگردان و پریشان را همینطور که هستند قبول کنیم. قرار نیست در دنیای واقعی دنبال ما به ازای این شخصیتها بگردیم. آنها منطق خودشان را دارند. مناسبات مالیخولیایی عجیب و غریب خودشان را نیز. اما به شدت تنهایند. به نظرم این عنصر تنهایی و سرگردانی کلید اصلی ورود به دنیای شخصیتهای این فیلم است. در عین حال همه شان قسمتی از وجودشان را جایی در عمق پنهان کرده اند. زخمی هستند اما ما زخمهایشان را فقط در چهره و چشم و ابرو می بینیم. نمی دانیم و حتی نمی پرسیم چه چیزی محسن را به اینجا رسانده یا چه چیزی باعث شده یک جاهایی از زندگی رضا معروفی با آن مافیای سخیف که آدم را یاد فیلمهای پدرخوانده ای می اندازد، قاطی شود. آنچه برای ما مهم است دنیای آشفته و بی نظم و نسقی است که اینها در آن به سر می برند. به نظرم دیالوگ نویسی فیلم فوق العاده است. فکر می کنم فیلمهای اصیل کیمیایی - و نه آنها که ما را در این سالها تشنه و منتظر گذاشت- نوعی سینمای آیینی است مخصوص خودش و با قواعد خودش که مولفه های ویژه خودش را هم دارد. این مولفه ها در دیالوگ نویسی بروز می کند و به اوج می رسد. آنقدر دیالوگ های زیبا و ماندگار از این فیلم در ذهنم مانده که گاهی به یاد سگ کشی می افتم و آن فضا و گفتگوهای آیینی و دوست داشتنی. اینجا هم آیین و مسلکی وجود دارد که خاص کیمیایی و سینمای اوست. سکانسهای بی نظیری هم هست که مطمئنم تا سالها در ذهن خواهد ماند.
مثلاً سکانس دوست داشتنی نواختن گیتار توسط دختر رضا معروفی با آن قیافه کج و کوله و اشک ریختن معروفی که انگار دلش می خواهد او را در آغوش بکشد و نمی تواند. و آن حرکت آرام دوربین به سوی پنجره که همزمان با اوج موسیقی است. سکانس ملاقات حد میثاق با جلال و بعد با رضا معروفی هم بی همتا است و آدم را یاد پدرخوانده کوپولا می اندازد. این سکانس در اجرا واقعاً عالی است. بازیها معرکه است و حرکت دوربین که دیگر گفتن ندارد. واقعاً باید به زرین دست به خاطر این فیلمبرداری آفرین گفت. سکانس چای خوردن رضا معروفی را هم خیلی دوست دارم. و آن دیالوگ بی همتا که نشان از خستگی اوست از دنیای آشفته و پریشان اطرافش : "هشت تا تخم مرغ می ندازی تو کره.محلی. زرده شو به هم نزنی ها! می خوام وقتی می خورم، ببینم، رویت کنم." شخصیت محسن هم واقعاً دوست داشتنی است و بازی پولاد کیمیایی قابل ستایش. تداخل درد و آن لبخند تلخ که همیشه بر چهره اش نشسته با سرفه های خش دارش، آرامشش در هنگام ارتکاب به قتل و عاشق بودنش که تا انتهای فیلم از همه پنهان کرده، واقعاً دلنشین است. محسن از آن شخصیتهای تکرار نشدنی است. دیالوگ انتهای فیلم انتظامی را هم خیلی دوست دارم: "هیچ حکمی برای تو نبود بچه. باهام چه کار کردی؟ سرتق. زندگیمو خراب کردی" ( نقل به مضمون ) وای که چه قدر اون سکانسی که جمله "اسمش این نیست" مثل ردیف شعر مدام تکرار می شود دلنشین است. کیمیایی با این فیلم دوباره کیمیایی شد که دوست داشتیم و منتظرش بودیم. فیلمی ساخت که دو بار دیدم و هنوز کاملاً تشنه اش هستم. دیالوگها و شخصیتهایی که قسمت بزرگی از خاطرات سینمایی مرا خواهند ساخت: حد میثاق، رضا معروفی ، فروزنده، سهند، محسن. ( به اسمها دقت کنید، بیشترشان مثل فضای فیلم انتزاعی و تجریدی هستند). مطلبم رو با این دیالوگ فیلم تمام می کنم: "عقیده اگه بد اجرا بشه، دلیل بد بودن عقیده نیست" پاورقی: به سایت اختصاصی فیلم هم سری بزنید. .: آرش :.
/
نوشته شده توسط سارا و آرش در سه شنبه سیزدهم دی 1384 و ساعت 21:41 |
مباحث تئوریک
" ما مي توانيم ساعتها درباره چيزهاي زيبا حرف بزنيم ، اما زيبايي خود مفهومي انتزاعي است".
گاهي فکر مي کنم زيبايي هميشه يک حزن ذاتي در درونش دارد. نوعي ملال نهفته اما بارور که ذهن را به سخره مي گيرد. به همين خاطر است که فکر مي کنم چيزهاي زشت و ملال انگيز را بايد با قالبي زيبا نشان داد تا موثر باشد.( درست مثل فيلم حکم مسعود کيميايي که آنهمه کثافت را به زيباترين شکل ممکن تصوير مي کند) . بر خلاف آنچه به نظر مي رسد به نظرم فرم زيبا و محتواي زشت کاملاً همگون و متناسب هستند. بعضي اوقات چند کلمه حرف ساده حسابي مرا به فکر فرو مي برد. از ديروز در ناخودآگاهم به آن سوال قديمي که هميشه باعث جرو بحثهاي ممتد و بي نتيجه بين بچه ها مي شد فکر مي کردم. مثلاً کسي فيلمي مي ديد و مي گفت فيلم يعني اين و شروع مي کرد در مدح فلان نوع فيلم و قدح ساير انواع داد سخن دادن. همين مسئله را در ادبيات و موسيقي هم تجربه کرده ام. آدمهايي را ديده ام که بيشتر پيرو آنچه هنر مرسوم مي ناممش هستند و به اصطلاح مخاطب خاص محسوب مي شوند. برخي هم مخاطب عام هستند و آثار بازاري تر را ميپسندند ( خدا مرا به خاطر استفاده از اين لفظ ببخشايد). مثلاً در سينما مدتي عادت داشتيم آثارهنري را تا عرش و ساير آثار را تا حضيض بالا و پايين ببريم. هر کس بسته به ميزات تامل و تعمقش در آثار هنري، آثار مشهورتر را برابر با هنر مي دانست و ساير آثار را کلاً بي معني توصيف مي کرد. همزمان دوستاني هم بودند که جرياني کاملاً متفاوت را مي پسنديدند و به سوي ديگر بام نزديک مي شدند. من گاهي در اين دسته و زماني در آن دسته حضور داشته ام. اما تصور مي کنم اين نوع تفکر ناشي از عدم وجود يک فکر عميق جامعه شناختي و روانشاسانه در کنار مضامين هنرشناسانه است. به نظرم هدف غايي هنر لذت بردن است. اگر چيزي خلق شود که هيچ کس از آن لذت نبرد حتي اگر پيرو تمام قوانين و استانداردهاي هنري باشد، باز بي ارزش است. اگر اين اصل را بپذيريم خواهيم دانست که اينکه چه اثري کجا هنر است و کجا هنر نيست کاملاً به مختصات شخصيتي کسي که دارد آنرا مي بيند يا مي شنود بستگي دارد. حتي گاهي علي رغم اينکه از ديدن يک اثر لذت مي بريم اما تاثير رواني مثبتي دريافت نمي کنيم. مثلاً نفس عميق پرويز شهبازي يک فيلم عالي است اما روي هر آدمي تاثير مثبتي ندارد. شده است که 2 ساعت شجريان گوش کنم و لذت ببرم و ساعتي پس از آن احساس رخوت و خمودگي کنم. حس مي کنم انرژي ذهني کمتري براي سپري کردن مابقي روز دارم. دقيقاً عکس اين اتفاق وقتي مي افتد که يک موسيقي روز بازاري گوش مي کنم. مي دانم که اشعارش همه بي معني است اما تاثيرش روي ذهنم متفاوت است. زنده ام مي کند. اما هميشه اينطور نيست. گاهي گوش دادن به يک موسيقي به ظاهر ملال آور مثل آهنگهاي کني راجرز روزم را مي سازد. گاهي موسيقي متال مي چسبد گاهي کلاسيک. گاهي فيلم کوئينتين تازانتينو روزم را مي سازد گاهي از يک کارتون ساده لذت مي برم. بعضي از اين سليقه ها کوتاه مدت هستند و به مختصات روحي همان روز يا همان ساعت مربوط مي شوند، برخي ديگر دراز مدت هستند و اصلاً به آدمي که من هستم مرتبطند. همه اينها را که روي هم مي ريزم فکر مي کنم بهتر است هميشه آن جمله اول نوشته را يادم باشد. پاورقي : گذشته از اينها بايد بگم حکم واقعاً فيلم معرکه اي است. دوبار در دو روز متوالي فيلم را ديدم و هنوز به شدت تشنه اش هستم. حالا شما مي توانيد براي يافتن پرتقال فروش به دنبال مختصات روحي کوتاه مدت و درازمدت من بگرديد ! /
نوشته شده توسط سارا و آرش در شنبه دهم دی 1384 و ساعت 14:34 |
اعتصاب در تهران
در پی شکست مذاکرات با کارفرما، بیش از یک هزار و 200 راننده شرکت واحد به اعتصاب وتحصن خود ادامه میدهند. بنا به گزارش خبرگزاری مهر، مذاکرات میان مصطفی نوریان ، رئیس شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه با نمایندگان کارگران اعتصابی و متحصن، که از ساعت هشت صبح بامداد یکشنبه، دو ساعت بعد از شروع اعتصاب، آغاز شده بود، ساعت شش بعد ازظهر بدون نتیجه به پایان رسید. مصطفی قهرمانی ، مدیر روابط عمومی شرکت واحد نیز ضمن اظهار بی اطلاعی از محتوای مذاکرات انجام شده گفت: هم اکنون تلاش برای پایان دادن به تحصن یک هزار و 200 نفرازکارکنان این شرکت در منطقه 6 همچنان ادامه دارد. مقامات شرکت واحد از هر توضیحی در باره اعتصاب امتناع کردند و اطلاعرسانی درباره اعتصابی که شهر تهران را فلج کرده است، تحریم کردهاند. برگزاری مهر ساعت 7 بعد ازظهر روز یکشنبه گزارش داد تحصن کارکنان شرکت واحد در اعتراض به مشکلات معیشتی و حقوقی، علیرغم شدت گرفتن ریزش باران، همچنان ادامه دارد. تحصن 60 درصد از رانندگان منطقه 6 شرکت واحد باعث سردرگمی شهروندان و ترافیک سنگین در خیابانهای حوالی جنت آباد شده است.
.: آرش :. /
نوشته شده توسط سارا و آرش در دوشنبه پنجم دی 1384 و ساعت 21:43 |
ترانه امید نو ( به سارا که تداوم تمناهای عاشقانه است)
حضورت تجسم تمام معناهای خوب زندگی است و آغوشت تداوم آینه وار آرامش است تا بی نهایت و چشمانت تصویر مکرر کتیبه ای است که به آهیخته شمشیر نگاهت بر تمام نسوج قلبم نگاشتم من از ترانه نگاهت حماسه ای ساختم تجسم خونین احساس و آب و آینه و تمام دلمرده واژه های خسته را زیر تلی از رویا و طنین خاطره مدفون کردم تا انسان معنا شود من آفتابی تازه آفریدم بی افق دلتنگ خونین بر افق ناامید نشسته تا تجسم مداوم روشنایی باشم از میان تمام رگهایت طلوع خواهم کرد از مردمک چشمانت بالهای گشوده هزاران کبوتر سپید در آسمان مشحون از آبی حقیقت خواهد رویید و تمام بافتهای طلایی رنگ وجودمان ترانه امید نو را در گوشهای هستی مکرر خواهد کرد. - چنین است حکایت عشقهای به بار نشسته – ا.آفتاب 26/9/1384 /
نوشته شده توسط سارا و آرش در شنبه بیست و ششم آذر 1384 و ساعت 18:34 |
مراتب چهارگانه
1- گاهي اوقات پيش مي آيد که حس مي کنم بايد کاري انجام دهم. اما نمي دانم چه کاري. تعليق چنين شرايطي واقعاً آزاردهنده است. نوعي آشوب و اغتشاش ذهني حاصل از انرژي که سردرگم در وجودت جريان دارد. در اينگونه مواقع انجام دادن يک کار جديد يا بهتر بگويم تجربه اي جديد خيلي به انسان کمک مي کند. 2- منوچهر نوذري درگذشت و کوهي از خاطرات شيرين دوران حرفه ايش را در ذهنم زنده کرد. پنجشنبه شبها بعد از اخبار ساعت 9 همراه دختر خاله هايم مي نشستيم تا مسابقه هفته را تماشا کنيم و منتظر بمانيم ببينيم از "کي مي پرسد ؟ ". يادم نمي رود آن قسمت را که يک جوان 16-17 ساله شرکت کرده بود و آمادگي نسبتاً خوبي هم داشت و همه مي گفتند از او بپرس. سرانجام انصاف نوذري اجازه نداد ساکت بماند و دستانش را از هم باز کرد و ايستاد جلو جوانک و گفت نمي گذارم از او بپرسيد. يادم مي آيد دوره راهنمايي به تقليد از او خودم يک مسابقه هفته در کلاس برگزار مي کردم که طرفداران زيادي هم داشت. به خاطر اين مسابقه تمام واحدهاي پول دنيا و پايتخت ها و آثار تاريخي را از بر کرده بوديم. يادم مي ايد حتي کتاب انقلاب کبير فرانسه را از شوهر خاله ام امانت گرفتم تا بخوانم و بر اطلاعات عمومي بيافزايم. شعر و ادبيات هم که اساسي در دستور کارم قرار گرفته بود. وقتي پنجشنبه مي شد و برخي از سوالات را جواب مي دادم، سينه را جلو مي دادم و با قيافه اي حق به جانب منتظر سوالات بعدي مي شدم. روزهاي جمعه پدرم حليم و عدس را مي گرفت و مي گذاشت روي گاز و مي رفت سراغ راديو تا صبح جمعه شيرينش با نان بربري داغ و حليم و عدس و صبح جمعه با شما کامل شود. در خانواده ها مد شده بود هر وقت زيادي خرج روي دست باباها مي گذاشتيم، با لهجه دست و دلبازي شروع به اعتراض مي کردند که : " اي داد ، اي هوار ، مگه چه خبره ..." . ماجراهاي آقاي ملون با همه زيبايي و ظرافتش هم از خاطرمان نخواهد رفت. و انتهاي کار صداي جاوداني جک لمون. نوذري رفت و در مراسم ختمش خيلي ها شرکت کردند. اما اينها همانهايي بودند که تا قبل ار مرگ او هرگز يادشان هم نبود که کسي هست به نام منوچهر نوذري. مرده پرستي بس است. هر وقت اين آدمها را مي بينم ياد آن قسمت از برنامه "شبهاي برره" مي افتم که موضوع مشابهي داشت. 3- گفتم شبهاي برره. بد نمي دانم بگويم فکر نمي کنم تا به حال هيچ مجموعه اي به اين زيبايي زبان حال مردم ايران شده باشد. 4- ايران با تيمهاي مکزيک، پرتقال و آنگولا هم گروه شد و با آشفتگي که در حال حاضر بر وضعيت کشور ( و نه فقط فدراسيون فوتبال کشور ) حاکم است بعيد مي دانم اتفاق مهمي در عرصه فوتبال ما بيافتد. با اين وجود حيف اين همه استعداد و انرژي است که هدر برود. .: آرش :. /
نوشته شده توسط سارا و آرش در یکشنبه بیستم آذر 1384 و ساعت 10:2 |
گپ روزانه
در محل کارم گاهي اوقات با يکي از دوستانم بعد از نهار قدم مي زنيم. از هر دري سخني و گاهي بحث به جاهاي جالبي مي کشد. وقتي از موضوعاتي که دوست داريم حرف مي زنيم هر دو هيجان زده مي شويم و گل از گلمان مي شکفد. آدم احساس زنده بودن مي کند. اين کشف و شهود کلامي که ذهنت را طراوتي تازه مي بخشد، واقعاً دلپذير است. امروز از بدي سخن گفتيم. فکر مي کنم هيچ چيز بالذاته در اين جهان بد نيست. مفهومي به عنوان بدي برايم متصور نيست. به نظرم آنجا که مرتکب يک "عمل بد" مي شويم و يا عملي را بد خطاب مي کنيم؛ به انتهاي توانايي و آگاهي ذهني مان رسيده ايم. جهلمان به ما اجازه نمي دهد عمل مذبور را توجيه کنيم و اينجا است که بدي متولد مي شود. شايد به همين دليل است که مي بينيم آدمها پاسخ هتّاکي را با هتّاکي مي دهند و يا از انتقام حرف مي زنند. حقيقت اين است که اين جهان حجم عظيم بي نهايتي از قوانين است و ما نسبت به قوانين مجبور و در چهارچوب قوانين آزاديم. ما نمي توانيم يک قانون را نقض کنيم مگر به کمک قانوني ديگر. تنها آزادي واقعي ما در آگاهي از اين قوانين و شناخت آنها است. ما مي توانيم آنها را بشناسيم و از آنها به شيوه درست استفاده کنيم. پس وقتي مي گوييم آدم کشتن بد است؛ بدين دليل است که فرآيندي را که منجر به ايجاد اختلالات رواني در شخص الف مي شود تا نهايتاً شخص ب را از پا در آورد، نمي شناسيم. به راستي اگر به دقت مي دانستيم چه شرايط اجتماعي و يا بيولوژيکي هست که از يک انسان يک قاتل مي سازد، مي توانستيم عمل قتل را به کلي از پهنه هستي حذف کنيم. قتل آدم ب به دست آدم الف فقط نسبت به آدم ب بد است. اما ماداميکه قوانين عالم به يک انسان اجازه مي دهد ديگري را از بين ببرد، چنين فرآيندي در ذات خويش بد نيست. قدم زدن در دريايي از رنگهاي پاييزي و خيره شدن به ابرهاي پف کرده سپيد رنگ در پس زمينه آبي و سخن گفتن با دوستي عزيز، از آن عادتهاي دلپذيري شده است که اميدوارم ترک نشود. گاهي فکر مي کنم زندگي را با تمام جزئيات ساده و قشنگش دوست دارم. .: آرش :. /
نوشته شده توسط سارا و آرش در یکشنبه سیزدهم آذر 1384 و ساعت 21:45 |
|
||