تبليغاتX
2 نوشت
.: هستی :.

 

* حدود یک هفته بود که مدام در مورد کلاسهای بنیان فکر می کردم و از تمام کسانی که این  دوره ها را رفته بودند پرس و جو می کردم و وبلاگ بچه هایی که در مورد بنیان مطلب نوشته بودند را ، می خوندم و بالاخره جمعه شب تصمیمم را گرفتم و رفتم ثبت نام کردم . (تقریباً دقیقه 90 )

 

 * سه روز گذشت . آره سه روز اصلی کلاسها گذشت و امروز اولین روزی است که بعد از این دوره  اومدم سره کار .دیروز هم جشن فارغ التحصیلی مون بود .امروز که اومدم سره کار یه سری از دوستام که می دونستند این سه روز کجا بودم ، انتظار داشتند من را جور دیگه ای ببینند . گفتند : اِ تو که فرقی نکردی ؟ بهتون یاد ندادند بخندین ؟ پس 200 هزار تومن دادی برای چی ؟ تو که عین قبلتی !! توقع داشتند اینقدر شاد و شنگول شده باشم که شلنگ تخته بزنم و بیام سره کار ...

 

* ولی خودم حس می کنم که تغییر کردم . سبک شدم . روحم آرام شده . به نظرم همه چی قشنگ و دوست داشتنی شده . تمام آدمای دورو برم را صادقانه دوست دارم و برام ارزش دارند . حتی خودم را هم بیشتر دوست دارم . به هرجا نگاه می کنم نشانه ای از خدا می بینم  و به همین دلیل از نگاه کردن لذت می برم .

 

* یاد گرفتم  با باطن و ذات آدما ارتباط برقرار کنم و در مقابل ارتباط مؤثر داشته باشم .

 

* مهمتر از همه ، فهمیدم چقدر خوشبختم . خداجونم شکر شکر شکر . خیلی ممنونتم .خدایی خیلی خوبی . خدایی خیلی دوستت دارم . اصلا ً همه چی و همه کس را خیلی دوست دارم . نمی دونم چه جوری باید از خدا جونم تشکر کنم . فقط می دونم که میدونه چی می خوام بگم ...

راستی روز آخر فرشته بهمون گفت رای گیری کنیم و برای کلاسمون یه اسم بگذاریم . اسمشو گذاشتیم هستی .

 

امشب در سر شوری دارم              امشب در دل نوری دارم

                        باز امشب در ، اوج آسمانم

 

 

 

:. سارا .:

 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در شنبه دوازدهم اسفند 1385 و ساعت 15:59 |
چند کلمه کوتاه

زدست محبوب ندانم چون کنم
وز هجر رويش ديده جيحون کنم
يارم چو شمع محفل است
ديدن رويش مشکل است
سرو مرا پا در گل است
بر خط و خالش مايل است
يار من دلدار من کمتر تو جفا کن
يادی آخر تو ز ما کن
يادی آخر تو ز ما کن

 

دنبال متن اين شعر مي گشتم که به وبلاگ "خانه بدون مادر" رسيدم. چندبار وبلاگ را بالا و پايين کردم و چند مطلب را خواندم. برخورد اتفاقي به اين وبلاگ بهانه اي است براي نوشتن اين مطلب و سرآغازش زمزمه آن شعر دوست داشتني با صداي استاد شجريان. فعلاً دغدغه اصلي فکري من کليه مظاهر مدرنيته است و تقابل آن با زندگي سنتي ما. نگوييد اين موضوع کليشه شده  و تو هم از آن خيلي حرف زده اي! چون آنقدر تعارضهاي فرهنگي و اجتماعي و اخلاقي در زندگي ما ايجاد کرده است که قابل انکار نيست.

 

جهان مدرن انسانهاي خود-محور تربيت مي کند. فرد گرايي، ارمغان مدرنيته است. محور اصلي جهان از آسمان، از خداوند و هر موضوع انتزاعي ديگري که بخواهيد فکرش را بکنيد، رها شده است و آمده است سراغ انسان و بيشتر سراغ "من". يک خودخواهي خردگرايانه که نهاد اصلي جوامع مدرن گشته است.

 

فرهنگ ما اما، برعکس، فرهنگي خدا-محور است. دين همواره در زندگي ايرانيان نقش اصلي و محوري بازي کرده است. فرد، هرگز در جامعه محور اصلي نبوده است. همه چيز از اهورامزدا يا از الله شروع مي شده و به آن ختم مي شده است. نتيجه اش آن بود که انسانها تا حد زيادي حقير شده بودند. هويت و شخصيت خود را از دست داده بودند. زن از حقوق اساسي خود محروم بود. نه مطلق که نسبي . شايد قبل از اسلام کمتر و بعد از اسلام بيشتر. قبل از اسلام هويت اجتماعي قدرتمندي وجود داشت که به نظر من بعد از اسلام در بيشتر ادوار بسيار کم رنگ شد. جشن هاي ايراني خود نمونه اي از هويت و شخصيت اجتماعي ايرانيان باستان است.

 

جهان مدرن به انسانها شخصيت و هويت داد، اما اخلاق اجتماعي و خانوادگي را از بين برد. به بيان ديگر معنويت، اخلاق و رشد روحي به کلي از زندگي انسانها حذف شد. انسانها قوي اما تنها شدند. انسانها عالم شدند اما حکمت از دست رفت. تمام مرزهاي اخلاقي محو شد و انسانها هر کار ناشدني را انجام دادند. نتيجه اينکه انسانها حقوق خود را به دست آوردند اما به قيمت از دست دادن خيلي از ارزشها.

 

اکنون ما در تمام حوزه ها که يکي از آنها خانواده است، با مسائل تازه اي روبرو هستيم. مي خواهيم مدرن رفتار کنيم و چون به فردگرايي اعتقاد داريم، ناگهان همه ارزشهايمان را رها مي کنيم و خانواده را متلاشي مي کنيم. به گمانم اگر مي خواهيم برداشتي واقع بينانه از مدرنيته در تمام ابعاد داشته باشيم، بايد فرهنگ ايراني خود را در کنار فرهنگ اسلامي-مذهبي و اصول جهان مدرن همزمان داشته باشيم. يعني فرديت اشخاص را بپذيريم اما در درونمان، ميان باورهايمان، به ياد داشته باشيم که فرهنگ ما فرهنگي معنوي است که حضور خداوند در آن پر رنگ است. به ياد داشته باشيم که جشن هاي باستاني ما به ما به عنوان يک اجتماع هويت مي دهد.

 

همه اينها را نوشتم تا از خودم بپرسم، چرا خانه اي بدون مادر شده است ؟ ما مادران بي مهر و پدران عاشق تنها را در گذشته مان به ياد نداريم. ( و البته بر عکسش را ). اگر بوده به ندرت.

 

افکارم اندکي آشفته بود. به هر حال ...

 

 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت 16:14 |
:: روایتی از جشن سده ::

چند ساعتي مانده به غروب – تهران

 

شهر به رنگ قرمز ، روبانهاي قرمز رنگ بر پيشاني اتومبيل ها، مشعل هاي افروخته و گلهاي لاله و غنچه هاي رز قرمز جا به جا مقابل فروشگاهها، کودکان محو در بازي سرخ رنگ خيابانها، اسباب بازيهاي مخصوص جشن و شمشيرها و سپرهاي چوبي، بوقهاي مخصوص جشن در دستان بازيگوششان ، نوازندگان دوره گرد جا به جا  ، حيران ميان جمعيت، بر ذهنها نقش خيال مي زنند.جريان بضاعت ناچيز اما صميمانه هنرمندانه بر تارک شهر، زوج ها : عاشق تر از هميشه، با دستهايي گرم تر و سخت تر در هم فشرده، لباسهاي نقش آتش، بانوان گاهي به لباس قشقايي، رقص محلي، چرخش رنگ در هياهوي قرمز رنگ. دست فروشان : بساطهايي مملو از صورتک هاي پر نقش، مردم دور تا دور در جستجوي نقش جديدي که بر چهره زنند، نبض خيابان: تندتر از هميشه.

 

اندکي پس از غروب

 

دوره گردي، لباسي چون مير نوروزي بر تن – بخوانيد مير سده – شيريني مخصوص در دست: در گردش ميان جمعيت. مردمان: بسته هاي خاشاک و هيزم و هيمه در دست، روان سمت آتشگاه. آتشگاه: کوهي از هيمه سر به آسمان ساييده، مغان: لباس سپيد بر تن، مشعلي لاله گون در دست، زمزمه اي زير لب، در حرکت بر گِرد آتشگاه. آن طرف تر سکويي برآمده، منظرگاهش : مشرف بر آتشگاه، مردان و زنان آراسته به نظم نشسته در کنار يکديگر، هر يک سازي در دست و نواهاي بي نظمي از سازهايي که کوک مي شوند. آنطرفتر، پرده آماده براي نمايش، مردمان به لباسهاي رنگارنگ، آماده براي جهش، خيزش ... . جوانان صورتک ها بر چهره، هياهويي خفته در ميان جمع، کودکان اما، هياهو را آغازيده اند. صداي مبهم بوقهاي جشن در دستان نحيفشان.

 

ساعتي بعد

 

دختر سکوت بر ميدان، دامن گسترده است. هزاران شمعِ افروخته، ميهمان دستهاي دختران و پسران، گرداگرد ميدان، شب: تاريک تر از هميشه، بي حتي نوازشهاي بي جان مهتاب، پرتوي بي جان هزاران شمع افروخته، انگار ستاره هايي بر پرده آسمان، مردان سپيد پوش به لاله هاي افروخته، بر گِرد آتشگاه چرخان، زير لب زمزمه اي خاموش.

 

از فراز سکو ناگاه، صدايي آرام آرام جان مي گيرد. انگشت ها آرام روي تارها مي دود. چنگ و قانون و بربط، سنتور و دف و تار. آن سوتر، حلقه اي از نور جان مي گيرد. نظرها همه چرخان به آن سو، مردي از تبار شاهان، لباس سپيد بر تن، جمشيد نام، بر گِرد او خيل ياران، ماري سياه، عروسکي انگار، به چرخ مي آيد. کسي به فرياد خويش، مي خواند :

 

يکی روز شاه جهان سوی کوه
گذر کرد با چند کس هم گروه

پديد آمد از دور چيزی دراز
سيه رنگ و تيره تن و تيز تاز

دو چشم از بر ِ سر چو دو چشمه خون
ز دود دهانش جهان تيره گون

 

سپيد پوش مرد، سنگي در دست مي يابد. خيل ياران در واهمه، مار در خيزش، فرياد باز جان مي گيرد:

 

نگه کرد هوشنگ باهوش و سنگ
گرفتش يکی سنگ و شد تيز چنگ

به زور کيانی رهانيد دست
جهانسوز مار از جهانجو ی جست

بر آمد به سنگ گران ، سنگ خرد
همان و همين سنگ بشکست گُرد

 

همه فريادها يکي مي شود، صداي مردان تا عرش مي رود، همه مي خوانند‌:

 

فروغی پديد آمد از هر دو سنگ

دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ


 موسيقي از فرودِ نت ها رفته رفته جان مي گيرد. جان به فراز مي رسد. مشعلها پرواز مي کنند. شعله زبانه مي کشد. موسيقي جان مي گيرد. آسمان: غرق در نور، مردمان: مشحون از شادي و سرور، دلها : پر از غرور.

 

نشد مار کشته ، وليکن ز راز

ازين طبع سنگ آتش آمد فراز

 

جهاندار پيش جهان آفرين

نيايش همی کرد و خواند آفرين


که او را فروغی چنين هديه داد

همين آتش آنگاه قبله نهاد


بگفتا فروغی است اين ايزدی

پرستيد بايد اگر بخردی


شب آمد ، برافروخت آتش چو کوه

همان شاه در گرد او با گروه


يکی جشن کرد آن شب و باده خورد

سده نام آن جشن فرخنده کرد

 

 

جهان به رقص در مي آيد.

 

پ.ن. هر چند کمي دير، سده تان مبارک !

 

.: آرش :.

 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 و ساعت 12:17 |
آزادی
آزادی ! زیباترین مفهومی که لمس کرده ام. خشونت، مادی گرایی، تمایلات نامشروع جنسی و هر اتهام دیگری که به آزادی زده می شود، برایم بی مفهوم است. به نظرم هیچ چیزی بیش از آزادی ارزشمند نیست و هیچ چیز به اندازه آن به انسانها هویت نمی دهد. تعریفم از آزادی چیز پیچیده ای نیست ( بر خلاف آنچه بر سرش هر روز مناقشه و مجادله است ). بر خلاف آنها که هر لحظه تمایلات طبیعی انسان را محکوم می کنند، به نظرم میل به برهنه شده در بعد از ظهر یک روز تابستان، آزادی است. اینکه به انسان مونث اجازه داده شود که آنطور که علاقه مند است لباس بپوشد و صرفاً به خاطر جنسیت مجبور نباشد خود را در پوشش سیاه آلوده به تزویر و تظاهر پنهان کند. آزادی در پوشش، آزادی در طرز فکر، اینکه بتوانی با خیال راحت در ملاء عام حرف بزنی و مقدس ترین عقیده ها را نقد کنی. آرزو دارم در سرزمینی زندگی کنم که همسرم یا شاید دخترم برای پوشیدن یک لباس، یا رقصیدن با یک ترانه دلپذیر یا آفتاب گرفتن کنار دریا حسرت نخورند. آرزو دارم در سرزمینی زندگی کنم که برای حرف زدن گلویی پاره نشود. آرزو دارم تمام مردم دنیا وجه انسانی خود را درک کنند، انسانها به هم نزدیک شوند و لفظ ملوث مقدس را دور بریزند. همه ما یکسانیم. اگر روسپی هستیم یا روحانی، انسانیم و شایسته احترام. می توانیم با هم حرف بزنیم و همدیگر را محکوم نکنیم. دنیا برای زیبا شدن به کمی عشق نیاز دارد. توشه مان دیگر از کینه پر شده. عاشق باشیم !
/ نوشته شده توسط سارا و آرش در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت 18:49 |
نمایشگاه کتاب تهران - اردیبهشت 1385

سفرنامه نمايشگاه کتاب:

 

1- شلوغي و ازدحام نمايشگاه کتاب برايم دلپذير است. دلپذيرتر آنکه امسال بر عکس هر سال تنها نبودم و در آخرين لحظه سارا هم همراهم شد. زياد فرصت نداشتيم و اگرچه اين براي نمايشگاهي در اين ابعاد اصلاً خوب نيست، اما همزمان با عجله دنبال کتابها گشتن و لحظات را غنيمت شمردن هم، تجربه اي لذت بخش بود.

 

2- بعد از چند بار نمايشگاه رفتن فهميده ام که نمايشگاه کتاب فرصتي از نوع شناخت نيست، بلکه فرصتي براي خريد است. منظورم اين است که شما در نمايشگاه فرصت کمي براي شناختن کتابهاي خوب در اختيار داريد. بهتر آن است که کتابهاي مورد نظرتان را قبلاً به کمک اينترنت يا صفحه کتاب روزنامه شرق پيدا کرده باشيد و زمان نمايشگاه فقط فهرست ناشران مورد نظرتان را تهيه کنيد و برويد سراغ نقشه نمايشگاه و بعد سردر سالنها و ببينيد کدام ناشر را در کدام سالن مي شود پيدا کرد. بعدش ديگر راحت است. کافي است فهرست کتابهاي مورد نظرتان را به ناشر بدهيد و پول را پرداخت کنيد.

 

3- پاکتهاي مجله فيلم مثل هميشه امسال هم بي همتا بود و جان مي داد براي حمل کتابهايي که خريده بودي. پست هم مثل هميشه در نمايشگاه حضور داشت و مي توانستي کتابهاي خريداري شده را به پست تحويل دهي تا به آدرس منزل ارسال شود. صندوق هاي امانات که تعبيه شده بود هم مي توانست به شما کمک کند تا کمتر کتابها را دنبال خودتان بکشيد.

 

4- اغذيه فروشيها مثل هر سال فرصت پول شمردن نداشتند. بعضي هايشان با پيش بيني نادرست، کلي هزينه فرصت از دست رفته متقبل شدند. آنها که زرنگ بودند هم مدام فروختند و فروختند. غذاها مزخرف بود و پيشنهاد مي کنم حداقل در رستوران خود نمايشگاه غذا بخوريد.

 

5- در سالن فروش ريالي کتابهاي لاتين، انتشارات Wiley و McGraw Hill خيلي خوب بود. تا دلت بخواهد کتابهاي بدرد بخور داشتند. حدود 170000 تومان از اين دو تا غرفه خريد کردم. در سالنهاي مربوط به ناشران عمومي هم از انتشارات قصه ، مرکز، نيلوفر ، و مرواريد خيلي خريد کردم.

 

6- نمايشگاه مطبوعات ( يا جشنواره مطبوعات ؟ ) هم خيلي دوست داشتني بود. رفتم سراغ غرفه هاي مورد علاقه ام يعني روزنامه  شرق و مجله هاي فيلم و هفت. تعداد زيادي از شماره هاي اخير مجله هفت ( فکر کنم 5 شماره ) را که در چند ماه اخير فرصت نکرده بودم بخرم، خريدم. دو تا پوستر زيبا هم هديه مجله هفت بود. مجله فيلم هر روز ساعت 3، دو مهمان دارد. پيشنهاد مي کنم اگر تهران زندگي مي کنيد تنظيم کنيد تا بعضي روزها را با مهمانها بگذرانيد. چند روزنامه مجاني هم گرفتم تا بخوانم و اگر ارزش خواندن داشت، باز هم بخرم.

 

7- ساعات تعطيلي نمايشگاه را کمي به گشت و گذار، طي کرديم. رفتيم شهرک غرب و شب شام را در رستوران ملل تماشا خورديم و شانس آورديم که در همان بازه زماني موسيقي زنده هم بود. خيلي شام دلپذيري بود. آن هم پس از آنهمه راهپيمايي ميان سالنها و غرفه هاي مختلف نمايشگاه.

 

.: آرش :.

 

 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:10 |
دلم مي خواهد وسط صدهزار نفر داد بزنم

نشستي و زل زده اي  به تلويزيون . هيجان بازي تو را گرفته و بد فرم تو حسي . دلت مي خواهد فرياد بزني و با شادي بازيكنان و تماشاگران شاد شوي .اما توي خونه و جلوي تلويزيون كه نمي شه داد كشيد و فرياد زد ! تماشاي بازي از داخل استاديوم يه جور ديگه است !

مسـأله مهم اين است كه دخترها مي خواهند به استاديومها بروند و مسابقات ورزشي را از نزديك نگاه كنند ، در بعضي جاها اين مسـأله امكان دارد و در بعضي جاها نه ! چرا ؟ چرايش را نمي دانم !!!!

ورزشگاه آزادي ، مسابقه فوتبال ايران و بحرين

همه ما دخترهاي زيادي را مي شناسيم كه آرزوي ديدن يك مسابقه فوتبال يا هر ورزش ديگري را از نزديك دارند . براي بازي ايران و بحرين دخترهاي زيادي پشت در استاديوم جمع شده بودند و آنقدر شعار دادند تا مسئولان مجبور شدند اجازه ديدن بازي را به آنها بدهند . دخترها هم وارد استاديوم شدند و مثل بقيه تماشاگران  بازي را دنبال كردند هيچ اتفاق بدي هم نيفتاد . پس چرا هنوز هم دخترها جز تماشاگران ثابت اين بازيها شمرده نمي شوند ؟

ورزشگاه آزادي ، مسابقات رالي

خواب جمعه صبح خيلي مي چسبه ! اما براي بعضي ها ورود به استاديومي كه در آن از 7 صبح مسابقات برگزار مي شود با ارزش تر است .اينجا براي تشويق ، هرجور ماشيني كه بخواهيد پيدا مي شود . اما صداي موتور ماشينها جايي براي جيغ زدن ، باقي نمي گذارد . ديدن يك عالمه ب ام و ، ماكسيما و زانتيا همين جوريش هم مهيج است چه برسه به اين كه دليل جمع شدن همه آنها سرعت باشد .  

براي ديدن اين همه سرعت و هيجان ، اگر از خواب اول صبجتان بزنيد ، با يك بليت 1500 توماني مي توانيد به ورزشگاه بياييد و يك جايي براي خود پيدا كنيد . به نظر من ارزششو داره !

در كنار جايگاه آقايان ، يك جايگاه كوچك هم وجود دارد كه خيلي زود پر مي شود . در اين ورزش خاص خانمها خيلي راحت هستند و هيچ مشكلي ندارند .

 

.: سارا :.

 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384 و ساعت 15:56 |
مدیریت اشیا’

دوران فترت سپری شد. مثل همیشه در تهاتر بین گرفتاری و وقت آزاد، گرفتاری سهم بیشتری نصیب خود       می کند. البته چند روزی تهران بودیم و حسابی آب و  هوا عوض کردیم ( هوای اصفهان موقع حرکت کاملاً گرم بود و هوای تهران لبریز از برف ! ). دیروز کیف پولم که حاوی مدارک واقعاً با ارزشی بود رو گم کردم و امروز پیدا کردم. همین مسئله باعث شد رفتار خودم را نقد کنم. این نقد به علاوه یک ایده که از قبل به خاطر تخصص اصلی من که نگهداری و تعمیرات ( نت ) است، به ذهنم رسید، انگیزه این نوشته است:

 

حتماً برای شما هم پیش اومده که از شرایط محیطی زندگیتون راضی نباشید. نوعی دلزدگی که ناشی از به هم ریختگی منزلتون یا اتاقتون هست. در واقع اشیائی اطرافتون هستند که شما احساس می کنید اصلاً بهشون نیاز ندارید، در مقابل، خیلی از چیزهای مورد نیاز رو درست و راحت پیدا نمی کنید. درست می گم؟ یک مشکل دیگه هم وقتی پیش میاد که به چیزی نیاز دارید، ولی اون شی ء درست در لحظه مورد نیاز درست کار نمی کنه. یا اشکال داره. مثلاً اتو، سشوار، یا حتی روان نویس. خوب من فکر می کنم همانطور که ما در صنعت اصول نت رو دنبال می کنیم و سعی می کنیم با انجام بعضی فعالیتهای پیشگیرانه، تجهیزات رو همیشه سالم و آماده به کار نگه داریم و محیط کاری سالمی ایجاد کنیم، همین اصول باید در منزل و کلاً در زندگی شخصی هم رعایت شوند. من شما رو با مفهومی به نام Reconditioning آشنا می کنم. منظور من از این واژه اینه که هر شیئی هنگامی که مورد استفاده قرار می گیرد به مرور از شرایطی ( Condition ) که در آن به سر می برد، خارج می شود. یعنی دیگر آنگونه که ما دوست داریم نیست. مثلاً وقتی استکانی را برای خوردن چایی از جا ظرفی بر می دارید، استکان از شرایط طبیعی که تمیز بودن و در جا ظرفی قرار داشتن است، خارج می شود. پس این لیوان باید مجدداً به شرایط اولیه باز گردد. این عمل را اصطلاحاً Reconditioning می گویند. حتماً لحظاتی براتون پیش اومده که با کوهی از به هم ریختگی مواجه شده اید و از خودتان پرسیدید چرا با اینکه به صورت مداوم کار می کنید، باز هم هیچ وقت همه چیز مرتب نیست. خوب ! برای هر شی ء باید یک سیستم Reconditioning مناسب داشته باشیم. بعضی از اشیاء نیاز به تمیزکاری یا روغنکاری و ... دارند. بعضی از اشیاء باید به صورت دسته ای مرتب شوند و برخی دیگر به صورت تکی. اما اصولی هست که می تونه به شما در رسیدن به این اهداف کمک کنه:

 

1.    هر شی ء در منزل باید جای مناسب و مشخصی داشته باشد. بنابراین برای کلیه اشیاء اطرافتان جای مشخصی در نظر بگیرید. اگر شیئی وجود داشته باشد که جای مشخصی نداشته باشد، آن شی ء قسمت قابل ملاحظه ای از وقت شما را خواهد گرفت. مثلاً ممکن است شما در منزل جای مشخصی برای کلیدها نداشته باشید. هر وقت می خواهید از منزل خارج شوید مدت زیادی دنبال کلیدهایتان می گردید. در حالیکه اگر یک کشو و یا جاکلیدی مشخص داشته باشید و به یاد داشته باشید که محل این شی ء کجا است، این مشکل ایجاد نخواهد شد.

 

2.    اشیاء زائد که به آنها نیاز ندارید را از محیط زندگی روزمره بردارید. اگر از شیئی زیاد استفاده نمی کنید، آنرا در مکانی مشخص که مربوط به این نوع اشیاء است قرار دهید. محیط زندگی روزمره تان را از اشیاء بلااستفاده خالی کنید و فقط اشیاء مورد نیاز را در دسترس قرار دهید.

 

3.    وقتی دو مورد فوق را انجام دادید، به تمیزکاری محیط زندگی روزمره تان بپردازید و مشخص کنید چه چیزی چه موقع، با چه فرکانسی و چگونه باید تمیز یا سرویس شود. برنامه های تمیزکاری و سرویس را به صورت مداوم پیگیری کنید.

 

4.    در مرحله آخر سعی کنید استانداردهایی برای انجام کارهایتان ایجاد کنید. یعنی بهترین روش انجام یک کار را جایی یادداشت کنید. سعی کنید وضعیت مطلوب را که حالا به دست آمده است نگهدارید و از آن محافظت کنید.

 

موقع انجام دادن فعالیتهای تمیزکاری و سرویس به خاطر داشته باشید که باید قبل از اینکه وسایل خانه نیاز به تعمیر داشته باشند، اونها را به شرایط ایده آل برگردانید. موفق باشید!

 

 .: آرش :.

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در یکشنبه بیست و پنجم دی 1384 و ساعت 14:41 |
عادت كرديم

ديدي عادت كرديم ؟ ديگه هيچكس سراغي ازشون نمي گيره . ديگه خبر سقوط هواپيما كه ده ها نفر سرنشين داشت ، برايمان عجيب نيست .


برايمان عجيب نيست كه سرمايه هاي انساني صد تا صد تا اوج بگيرند و سقوط كنند و خاكستر شوند . ما سرد شده ايم .عادت كرده ايم به سقوط هاي پي در پي . بدون آنكه آخر سر كسي مسئوليت اين سقوطها را بر گردن بگيرد . هيچ كس شهامتش را نداشت .





تا هواپيمايي سقوط مي كند ، همه صاحب عزا مي شوند . همه تسليت مي گويند و مشكي مي پوشند . همه مي گويند بايد تحقيق و تفحص كرد . اما آخرش چه ؟ آخر سقوطهاي قبلي چه شد ؟ مگه بار اول بود ؟ نه و قطعا بار آخر هم نخواهد بود .


بدنبال همه اين اتفاقات فقط پيام تسليتي و مجلس ختمي و بعد فراموشي ما .بدون آنكه هيچ كداممان تا پايان راه برويم . بدون آنكه خيلي هايي كه مي دانند گناهكارند ، به روي خودشان بياورند .


آمار خبرگزاري مهر نشان مي دهد كه از سال 1358 تا سال 1380 (يعني 22 سال ) 200 نفر بر اثر سوانح هوايي در ايران كشته شده اند و از سال 1380 تا 1384 مي دانيد چند نفر ؟ 400 نفر . يعني ميانگين جانباختگان هوايي در 22 سال اول انقلاب سالانه تقريبا 7/9 نفر بوده و در چهار سال اخير اين ميانگين به 80 نفر در سال رسيده است. ميزان واكنش ها چطور ؟ ميزان نگرانيها و پيگيريها چه ؟ آيا آنها هم 9 برابر شده است ؟


اينجاست كه افسوس مي خوريم . يعني به همين راحتي مي توان از كنار اين موضوع گذشت ؟ همه فراموش كردند كه چه اتفاقي افتاد. فقط خانواده هاي داغدارند كه تا آخر عمر جاي خالي عزيزانشان را احساس مي كنند و اين قصه همچنان ادامه دارد .


سقوط هاي ديگري هم در انتظارند كه جان مردم ما را مي گيرند . بدون آنكه واكنشي را برانگيزد . شايد خود من هم روزي يكي از قربانيان يك سقوط هوايي باشم . انتظار هم ندارم كه كسي در نبودنم آهي بكشد و يا علت و مسبب آن را جويا شود .


چون ما به رفتن عادت كرده ايم .



توي خيابان داري مي روي ، يك دفعه چرخ ماشينت مي افتد توي يك چاله و عين خيالت نيست . حتي زير لب فحش هم نمي دهي . آخه خيابون كه بدون دست انداز و چاله چوله نمي شه !


پس ديدي عادت كرديم ؟



توي بانك مي روي و مي بيني مسؤل پرداخت پول رفته ناهار . مردم پشت در ايستاده اند و هيچ كس حرفي نمي زند . همه چيز عادي شده . انگار اين معطل كردنها بخشي از وظيفه طرف است .


پس عادت كرده ايم .



 

هوا آلوده است . نفس نمي توانيم بكشيم . عين خيالمان هم نيست . چهار سال پيش وقتي اولين نشانه هاي آلودگي هوا در خيابانهاي تهران اعلام شد ، همه ترسيدند . از هر ده نفر ، هفت هشت نفر ماسك زدند . اما حالا چه ؟ ديگه در اين روزهاي خاكستري و سنگين كسي را با ماسك نمي بيني . آخه عادت كرديم . حالا ديگه همه با آلودگي كنار آمده ايم . دست روي دست گذاشتيم و منتظريم .حتي نگران بچه هايي كه در اين هواي دود آلود قد مي كشند ، نيستيم . 20 سال ديگه اين بچه ها نسل جوان بيمار ما خواهند بود .


آنهايي كه هميشه شعار مي دهند كه نسل جوان حاضر دچار بيماري روحي و اخلاقي هستند ، منتظر بمانند تا 20 سال ديگر بيماريهاي تنفسي و قلبي هم به فهرست آنها اضافه شود .


نترسيد ، تا آن موقع عادت مي كنيم .



>سارا <







/ نوشته شده توسط سارا و آرش در چهارشنبه هفتم دی 1384 و ساعت 13:39 |
گفتگوی دونفره

مدتي بود مي خواستيم يك گفتگوي دو نفره داشته باشيم در باره يك موضوع متعارف كه به نظرم خيلي قابل بحثه. موضوع كار و چالش هايي كه ايجاد مي كنه. اين موضوع از اونجا به ذهنمون رسيد كه تازگي كارمون يه جورايي داره بيش از حد به زندگي شخصيمون وارد ميشه:

 

آرش : براي اينكه بحث رو شروع كنم مي رم سراغ خاطره اي كه از مصاحبه زمان استخدامم دارم. زمان استخدام تو مصاحبه روانشناسي، انتهاي صحبت ، دكتر روانشناس بهم گفت : تو زندگي رواني سالمي داري مواظب باش كار زندگي شخصيتو نبلعه.

 

سارا : منظورش از اين سوال چي بود ؟ چرا اين سوال رو از تو پرسيد ؟‌

 

آرش : اينكه چرا از من پرسيد رو نمي دونم. شايد از خيليهاي ديگه هم پرسيده باشه. اما چيزي كه برام جالب بود نگرانيش به عنوان يه روانشناس از هجوم كار به زندگي شخصي آدما بود. اينكه مثلاً يه آدمي كه عادت داره تو زندگيش واسه كتاب خوندن و فيلم ديدن و كارهاي ديگه وقت بذاره حالا با زندگيهاي پر دغدغه امروز چطور مي خواد خودشو حفظ كنه.

 

سارا :‌ يعني مي ترسيد خودتو طوري در كار غرق كني كه ديگه به علايقت تو زندگيت نرسي.

 

آرش : آره . دقيقاً. و فكر مي كنم اين مشكل آدماي زياديه. تازه ما در شرايط نسبتاً خوبي قرار داريم.

 

سارا: خوب اين شرايط دست خودمونه. يعني اراده ما است كه تعيين مي كنه كار چه قسمتي از زندگي رو تشكيل ميده.

 

آرش‌: درسته. ولي بذار يه مثال برات بزنم. آرايشگري رو مي شناسم كه خيلي به مطالعه علاقه داره. ولي كارش مجبورش مي كنه كه از 9 صبح تا 9 شب كار كنه. طبيعتاً خستگي كار بهش اجازه نمي ده كه درست به خانواده اش رسيدگي كنه يا به علايق شخصيش اهميت بده.

 

سارا: آره متاسفانه در جامعه ما اكثر آدما با همين مشكل مواجه هستند. زياد بودن ساعات كاري يا مشكلات مالي باعث مي شه نتونن شرايط رواني متعادلي براي زندگيشون داشته باشن.

 

آرش : مسئله اينه كه اين يه مشكل جهانيه. يه جورايي نظام نوين جهاني و سرمايه داري و ... باعث شده آدما مجبور باشن از صبح تا شب بدوند. تازه بحران وقتي بيشتر ميشه كه مي بينيم خيلي از اين آدما دارن كارهايي رو انجام مي دن كه اصلاً علاقه اي هم بهش ندارن. ماركس و انگلس به اين گفتن از خودبيگانگي. يعني يه جور بردگي.

 

سارا: آره ديگه ! يه جورايي مسئوليت شغلي كه پذيرفتند و مسئوليتهاي ديگه زندگي و يا براي كساني كه تاجر و بازرگان هستند ، دغدغه سرمايه اي كه گذاشتند باعث ميشه نتونن شرايط خودشونو عوض كنن. يه مسئله ديگه هم چند شغله بودنه كه از همون نيازهاي مالي سرچشمه مي گيره .

 

آرش: همه اينها رو كه كنار هم مي ذاري تازه مشكل مشخص ميشه. زندگي امروز باعث شده آدمها از هويت خودشون دور بشن. ديگه حتي آدما فرصت ندارن به خودشون فكر كنن. به چيزهايي كه مي خوان و چيزهايي كه زندگي رو زيبا مي كنه و ازش لذت مي برن. البته به نظر من براي اقشار متوسط در ايران نسبت به اقشار مشابه در خارج از كشور وضع بهتره. حداقل فرصت بيشتري در اختيار دارن. ( و البته امكانات كمتر)

 

سارا: توي جامعه ما و اصولاً همه دنيا اقشاري كه بيشترين آسيب رو از اين مسئله مي بينن يا پايين ترين طبقه هستند يا بالاترين طبقه.

 

آرش : بحثمون خيلي جالب شد. چون ماركس هم دقيقاً همينو مي گفت. يعني مي گفت نظام سرمايه داري برده و صاحب برده رو به يه اندازه تخريب مي كنه. هر دو دارن از اين وضعيت آزار مي بينن . حتي اگه خودشون خبر نداشته باشن. روسو هم از وجه ديگه اي به همين مسئله نگاه كرده . در واقع خيلي از انديشمندها اين مشكل رو دريافته بودن.

 

سارا: درسته . ولي هنوز راه حل درستي ارائه نشده.

 

آرش: مسئله اينه كه خيلي از دولتها هم اينو فهميدن. حتي كسب و كارها. ولي مسئله اي كه وجود داره اينه كه اونها نمي تونن قوانين موجود رو تعديل بكنند. يعني رقابت چنين اجازه اي رو بهشون نمي ده.

 

سارا : منظورت چيه ؟

 

آرش :‌ منظورم اينه كه اولين دولت يا كسب و كاري كه قوانين عادلانه اي براي طبقات كارمند و كارگر وضع بكنه از بازار رقابت جهاني عقب مي افته . يعني دولتها و كسب و كارهاي ديگه كه هنوز به روش قبلي اداره مي شن چون منابع بيشتري در اختيار دارن و قوانين اونها رو محدود نكردن، از شركتهاي دسته اول جلو مي افتن.

 

 

اين گفتگو احتمالاً ادامه دارد ...

 

 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در شنبه بیست و هشتم آبان 1384 و ساعت 10:20 |
انسان زاده شدن !

تمرین دموکراسی در جامعه ای که عقاید انسانها در آن هنوز بر پایه یک محور استوار عقلانی شکل نگرفته کار دشواری است. لازم نیست ساعتها در زندگی اجتماعی و مدنی این مردم، حتی قشر تحصیل کرده (بخوانید روشنفکر) ، کنکاش کنی تا عادات و اعتقادات بی پایه و اساس را پیدا کنی. کافی است سرت را بچرخانی و به اطرافت نگاه کنی. توده ای از افکار متعارف را خواهی یافت که هیچ  پایساخت خردمندانه ای ندارند. افکاری که یا به خاطر ترس از موجود خود ساخته ای با نام خداوند – و نه خداوند آنگونه که حقیقت دارد – متولد شده اند و یا آمده اند تا محافظ مفهوم بی اساس دیگری تحت عنوان آبرو باشند. به این ترتیب تفکر مستقل و غیر متعارف در چنین جامعه ای محکوم است. جامعه هویت مشخصی ندارد و اسیر هروله ای است به ناکجا آباد. انسانها مدام نگرانند مبادا تفکراتشان از سوی همنوعان به عنوان "غیرمرسوم" شناخته شود. همین است که به سادگی می بینید یک انسان واحد رفتارهای کاملاً متعارضی دارد، وقتی در ایران زندگی می کند و وقتی در اروپا زندگی میکند. دلیلش چیست؟ دلیل ساده ای دارد. تفکر مستقلی وجود ندارد که به رفتارهای او وحدت و یکپارچگی دهد. رفتارهای چنین شخصی تابعی از محیط است. هنجارهای اجتماعی که در آن زندگی می کند، به حیات او جهت می دهد. افکار مبتنی بر عقلانیت محض – رجوع کنید به مباحث مربوط به عقلانیت ابزاری وبر – و نه عقلانیت اجتماعی خصوصیات مشخصه یک جامعه را متحول میکند. این دو مفهوم برای من خیلی مهم است. عقلانیت محض کاملاً متمایز از علاقنیت اجتماعی است. بسیاری از رفتارها وقتی در چهارچوب اجتماع سنجیده می شود، صحیح و منطقی است اما ممکن است یک تفکر مستقل مبتنی بر خرد محض آنرا نقض کند.دموکراسی به تعدد عقاید و تعاطی افکار محتاج است.

 

<:آرش:>

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در چهارشنبه یازدهم آبان 1384 و ساعت 8:47 |