تبليغاتX
2 نوشت
همدلی

فاجعه قاچاق «سنتوري» آخرين ساخته داريوش مهرجويي همچنان نقل محافل است و واكنش تند سينماگران را در پي دارد.

ايده‌اي در گروه «ادب و هنر» اعتماد ملي شكل گرفت مبني بر اينكه هركس طي روزهاي اخير سي‌دي يا DVD «سنتوري» را به شكل غيرقانوني خريداري كرده، مبلغي به حساب تهيه‌كننده اين فيلم واريز كند.

  از اين رو خريداران سي‌دي «سنتوري» كه به واسطه همين سي‌دي اين فيلم را ديده‌اند براي آنكه در «سرقت» و «قاچاق» اين فيلم سهيم نباشند مي‌توانند بهاي بليت آن را به شماره حساب مشترك تهيه‌كننده و كارگردان فيلم واريز كنند.

اين ايده ابتدا با داريوش مهرجويي (كارگردان «سنتوري») و در ادامه با فرامرز فرازمند (تهيه‌كننده آن) در ميان گذاشته شد. مهرجويي و فرازمند، هم از اين ايده استقبال كردند و هم نگران بودند. استقبال آنها از اين جهت بود كه معتقد بودند اين حركت باعث وحدت سينماگران مي‌شود، اما نگراني‌شان از آن بابت بود كه مي‌گفتند مبادا طرح اين ايده به معناي «محتاج بودن» آنها تلقي شود. نهايتا هر دو ضمن موافقت با اين ايده، اعلام كردند كه مبلغ جمع آوري شده  صرف امور خيريه خواهد شد.

مهرجويي در اين باره به اعتماد ملي گفت: «من شخصا با اين ايده موافقم. ژست قشنگي است و يك نوع وحدت و همدلي را مي‌رساند. ما مي‌توانيم شماره حسابمان را اعلام كنيم، ولي اميدوارم مردم عزيز در جريان باشند كه ما محتاج نيستيم و هرچه به حسابمان واريز شود، صرف امور خيريه مي‌شود.»

  قاچاق سي‌دي «سنتوري» ضربه بزرگي به سينماي ايران وارد كرد. علاوه بر ضرر مالي بايد به ضربه روحي كه به مهرجويي و بقيه عوامل فيلم وارد شده است، فكر كنيم . اگر قرار بود سنتوري اكران نشود، پس چرا به آن پروانه ساخت دادند؟!»

واقعاً حيف بازي فوق العاده بهرام رادان و موسيقي زيباي اردلان كامكار . اگر اين فيلم اكران شده بود حتماً جز پرفروش ترين فيلمهاي سينماي ايران مي شد .

شماره حسابي كه قرار است مبلغ خود را به آن واريز كنيد :

 شماره حساب 0116407795 (بانك تجارت شعبه چهارراه پارك كد 032) به نام فرامرز فرازمند و داريوش مهرجويي.
اين طرح مي‌تواند قبل از هر چيز به همدلي و وفاق در سينما خصوصا سينماي فرهنگي و مستقل بينجامد؛ شايد مبلغ 1000 يا 1500 تومان بهاي يك بليت كه از سوي خريداران اين سي‌دي يا بينندگان آن به حساب تهيه‌كننده و كارگردان آن واريز مي‌شود، مبلغ چنداني نباشد و همگان، حتي آنهايي كه اين سي‌دي را نخريده‌اند، مايل به همراهي با اين طرح باشند، اما بايد بدانيم كه عوايد اين حركت بيش از هر چيز به ثبات سينماي مستقل كمك كرده و ضربه‌اي كه به اين سينما خورده را جبران مي‌كند.  همان‌طور كه كارگردان و تهيه‌كننده «سنتوري» متذكر شده‌اند اين حركت براي كمك مالي به آنها نيست؛ بلكه هدف از آن، يادآوري پديده زشت «قاچاق» است.

:. سارا .:

برگرفته از روزنامه اعتماد ملی

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 و ساعت 13:9 |
The Sea Inside

يکي از  بهترين فيلمهايي است که اخيراً ديديم واقعاً شاهکار بود .از اون دسته فيلمهايي که يک بار ديدنش راضيت نمي کنه !

فيلم سينمايي "درياي درون "  محصول 2004 اسپانيا ، به کارگرداني " آلخاندرو آمنابار "  برگرفته از داستان واقعي ملوان جواني است ، به نام  " رامون " که در 26 سالگي بر اثر شيرجه زدن در آب کم عمق دچار شکستگي گردن مي شود و  29 سال  معلول بر روي تخت اتاقش دراز کشيده و از گردن به پايين فلج است .اما عليرغم از دست دادن تحرک تمام اعضاي بدنش مي تواند هنوز فکر کند و حرف بزند . در طول اين مدت او سعي دارد تا از راه قانوني و مراجعه به مراکز قضايي به زندگيش پايان دهد  که با مخالفت  خانواده اش که تمام عمر خود را فداي  رامو کردند ، مواجه مي شود .

" مانويلا " همسر برادرش ، زن مهرباني است که  از او  مانند يک کودک مراقبت مي کند و به قول خودش " رامو " را مانند پسر خودش دوست دارد .فداکاريها و از خودگذشتگيهاي اين زن در طول اين فيلم واقعاً بيننده را تحت تأثير قرار مي دهد .

علاوه بر خانواده رامون دو شخصيت اصلي زن  نيز در فيلم وجود دارند. يكي "خوليا "، وکيلي كه خود نيز مبتلا به يك بيماري لاعلاج است. خوليا دلايل او را براي مرگ درك مي كند ، شريك روحي وي     مي شود و به او كمك مي كند تا شعر هايش را منتشر كند.

 شخصيت ديگر  " روسا " است كه يك مادر مجرد با دو فرزند است و پس از ديدن رامون در تلويزيون به سراغ او مي رود و پس از ديدار هاي مكرر عاشق او مي شود وي بر خلاف خوليا سعي در اميدوار كردن وي به زندگي دارد و  به خاطرش عشقش ، مي خواهد رامون را از خودکشي منصرف کند .

از ديد رامون، دوست او كسي است كه به آرزوهايش احترام بگذارد و كسي كه براي پايان دادن به زندگيش كمكش كند عاشق واقعي اوست ... رامون مردي شوخ و بذله گو و داراي روحي شاعرانه كه اعتقاد دارد زندگي كه آزادي انسان را بگيرد زندگي نيست.

پروازِ خيالي رامون از روي تخت ِ هميشگي و گذر از پنجره و رسيدن به دريا... ياصحنه‌هايي كه با موسيقي زيبا و شاعرانه‌اي كه از راديو براي رامون پخش مي‌شود، همزمان تماشاگر را به مقايسه و دادن حق انتخاب به آزاد بودن رامون، براي تصميمش وا مي‌دارد.

رامون مي گويد : زندگي حق است نه وظيفه  و او معتقد است که مي تواند اين حق را از خودش بگيرد .

در طول فيلم ناخودآگاه خود را جاي رامون تصور مي کنيد و با خود مي انديشيد ، که آیا رامون تصمیم درستی گرفته است .

فيلم پارادوكس هاي آزار دهنده اي را مطرح مي كند. آيا بشر اختيار قطع زندگي خويش را دارد؟! آيا زندگي ذليلانه و بيماري هاي سهمگين، ترجيح به مرگي با عزت دارد؟ آيا مي توان چنين چيزي را قانونمند كرد؟!

آمنابار با ساخت فيلم ديگران با بازي نيكول كيدمن به يكي از كارگردانان با استعداد جهان تبديل شد. پس از «ديگران» آمنابار فيلم «درياي درون» را در اسپانيا با بازيگران اسپانيايي ساخت.

پیشنهاد می کنم ببینیدش .فوق العاده است .

 

:. سارا .:

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت 15:58 |
Vozvrashcheniye

هیچ وقت فکر کرده اید چقدر سخت است به یک تصویر، یک منظره یا هر نوع دورنمایی خیره شوید و به جای آنکه کل تصویر را از نظر بگذرانید، ساعتها به قسمتی از تصویر ذل بزنید و در آن چیزهای تازه و تازه تر کشف کنید؟ این دقیقاً کاری است که « آندری وزایاگینتسو » در فیلم « بازگشت » انجام می دهد.

داستان فیلم مثل پرتره ای از آدمهای گوناگون است که حداقل 4 شخصیت اصلی دارد (پدر – مادر – پسرها ). با اینکه کارگردان مجبور است روایت را با حضور پر رنگ پدر جلو ببرد، اما آگاهانه شخصیت پدر و چرایی حضور و حتی عدم حضورش را در هاله ای از ابهام فرو می برد.

فیلم، روایت 2 برادر است که سالها است پدرشان را ندیده اند. تنها سرنخ آنها از پدرشان، یک عکس قدیمی است که میان صفحات کتابی در یک انباری غبار گرفته پنهان کرده اند. چیزی از فیلم نگذشته که سر و کله پدر پیدا میشود و ما اینرا – مثل پسرها – با جمله مادر – ساکت باشید پدرتون خوابه – متوجه می شویم. ورودی غیر منتظره که هیچ توجیهی برای آن نیست و اصلاً مشخص نیست که در این مدت پدر کجا بوده است. با این همه عدم پاسخ کارگردان به این سوالات و تداوم این استراتژیِ اطلاعات ندادن تا آخر داستان، زیباترین ترفندی است که او به کار برده است تا به ما کمک کند، تمام وقایع را از دیدگاه پسرها نگاه کنیم. ما با احساسات و ترسها آنها همراه می شویم. پدر هنوز از راه نرسیده آنها را برای ماهیگیری با خود به تعطیلات می برد. در طول سفر آنها حوادث مختلف را پشت سر می گذارند. پدر آنها را در موقعیتهای عجیب و غریب قرار می دهد و رازهای پدر هم هرگز فاش نمی شود. ما هم مثل بچه ها نمی دانیم داستان از چه قرار است؟ همین است که مثل آنها گیچ می شویم، می ترسیم، و حتی از طبیعتی که نفس را در سینه حبس می کند، لذت می بریم.

در سراسر زمان فیلم، آرامش و سکوتی دلپذیر بر فضا حاکم است. فضای پر تنش دنیای بچه ها، به دنیای اطراف آنها تسری پیدا نمی کند. غلیان روحی آنها در رابطه شان با یکدیگر و با پدرشان خلاصه می شود. رابطه ای پیچیده و چند لایه، با آن دست شخصیت پردازیهای که می توان ساعتها درباره اش صحبت کرد.

فیلم را یکبار دیده ام و فکر می کنم خیلی جای بحث دارد و حداقل باید یکبار دیگر آنرا ببینم. جان می دهد برای آنکه با چند نفر آدم پایه، بنشینی و فیلم را ببینی و بعد همه کله همدیگر را بخوریم.

کنجکاو شدم فیلم بعدی کارگردان را هم ببینم. به هر حال اگر دسترسی دارید The return یا همان نام اصلیش Vozvrashcheniye را بگیرید و ببینید.

 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت 16:31 |
300

حتماً غوغايي که فيلم 300 به پا کرده است را شنيده ايد. اگر نه به هر حال اينجا خواهيد خواهند. فعلاً روي اين لينک کليک کنيد تا بيشتر دستگيرتان شود.

 

داستان از اين قرار است که فيلمي بر اساس يکي از کميک استريپ هاي فرانک ميلر ساخته شده که ماجراي جنگ ايران و يونان را در زمان خشايارشا روايت مي کند. فيلم به شدت خوش ساخت است و تيزرهاي جذاب هر کسي را به ديدن فيلم تشويق مي کند. تا اينجا جنجال محلي از اعراب ندارد. مناقشه اصلي وقتي آغاز مي شود که بدانيم فيلم ايرانيها را به صورت حيوانات وحشي و کريه المنظر ( چيزي شبيه اُرگ ها در ارباب حلقه ها ) نشان مي دهد و يونانيها را مرداني خوش تيپ، با اخلاق که همگي براي وطن فدا مي شوند و همين فداکاري آنها مقدمه اي براي برقراري دموکراسي در جهان شده است!

 

مسئله اين است که روايتهاي تاريخي که آمريکايي ها به آن استناد مي کنند در بهترين حال برگرفته از آثار هرودوت مورخ يوناني است که مبالغه ها و کج انديشي هاي تاريخيش بر بيشتر مورخين بي طرف ثابت شده است. واقعيت جنگ ايران و يونان در زمان خشايارشا آنقدر زيبا است که اگر بيطرفانه روايت شود، بي شک داستاني از دلاوريها و ايثار مردمان دو ملت را نشان مي دهد. واقعيت تاريخي دنياي آن زمان، وجود خصومت و رقابتي ديرينه ميان ايران و يونان بوده است. چيزي شبيه هم آورد معاصر ابرقدرتهاي اين زماني يعني آمريکا و شوروي.

 

داستان جنگ از اين قرار بود که خشايارشا با 80 هزار نفر سپاه که مورخين يوناني آنرا تا 5 ميليون نفر هم روايت کرده اند ( آخر کدام عقل سالمي مي تواند قبول کند که 5 ميليون نفر نيروي سپاهي را بتوان از يک کشور به کشور ديگري حرکت داد ؟ ! ) به يونان حمله کرد. نبرد اصلي ميان ايران و يونان در تنگه ترموپيل ( اگر اشتباه نکنم ) رخ داد که 2 روز به طول انجاميد. آن زمان قدرت اصلي يونانيها در سربازان هوپ ليت بود که فالانژ هاي يوناني را تشکيل مي دادند. هر فالانژ يک گروهان از سربازان بود که مربع يا مستطيلي را تشکيل مي دادند به طوري که روي همه سربازان به سمت بيرون مستطيل بود و هر سرباز که از بين مي رفت، سرباز ديگري جاي او را مي گرفت و بدين ترتيب در هم شکستن فالانژ هاي يوناني کاري بود بسيار دشوار.

 

در تاريخ مي خوانيم که ايرانيها به کمک شاهزاده هاي ايراني همانند آريا بيژن به صف منظم يونانيها حمله بردند و با به وجود آوردن گروه جنگي جديد به نام جوجه تيغي توانستند مقاوت سربازان يوناني به رهبري لئونيداس را در هم بشکنند. صف جوجه تيغي 4 رديف از سربازان ايراني بودند که نيزه هاي بلند در دست مي گرفتند. رديف اول به صورت نشسته روي زمين حرکت مي کردند، رديف دوم اندکي بالاتر از رديف اول تا سرانجام رديف آخر کاملاً ايستاده بودند. وقتي يک صف جوجه تيغي به حرکت در مي آمد، مجموعه اي از سربازان هوپ ليت يوناني از بين مي رفتند. سپس صف بعدي حرکت مي کرد. با اين روش مقاومت سربازان يوناني شکسته شد و مجبور به عقب نشيني شدند.

 

سپس 300 نفر از سربازان اسپارتي تنگه را سد کردند. سربازان اسپارتي دلاورترين سربازان زمان خود بودند ، چون از زمان بچگي تعليمات جنگي سخت مي ديدند و زماني که به سن جواني رسيده بودند، انسانهايي جنجگو و خستگي ناپذير بودند. اين 300 نفر دلاورانه در برابر سپاه ايران جنگيدند، اما ايرانيان هم از خود جسارت و ايثار نشان دادند و عده اي از سربازان کوه پيماي ايران که در تاريخ حدود 500 نفر روايت شده است، از طريق کوه سربازان اسپارت را دور زدند و در پشت سر آنها فرود آمدند و همين مقدمه شکست کامل اسپارتيها شد که در استراتژي جنگي تا قرون معاصر، اين موفقيت ايرانيان ستايش شده بود.

 

يکي ديگر از اشتباهات تاريخي فيلم 300 نوع نمايش چهره ها در اين فيلم است. يونانيها ريش نداشتند و ضمناً قد کوتاه تر از ايرانيها بودند. ايرانيها همگي ريش داشتند و قد بلند بودند. در اين فيلم حتي چهره ها به اشتباه به تصوير کشيده شده است.

 

روايت صحيح و بي طرفانه از اين واقعه بزرگ تاريخي حاکي از اين نيست که اسپارتيها مرداني قوي، فداکار و دلاور نبودند. بايد تاريخ را همانگونه که هست روايت کرد. سياه و سپيد در تاريخ وجود ندارد. مرداني که در اين جنگ ها براي طرفين فداکاري کردند و جان دادند، همه شايسته ستايش هستند. و بايسته تر آن که تاريخ همان گونه که هست، روايت شود.

 

به هر حال بچه هاي ايراني باز از روش بمب گوگلي استفاده کرده اند، تا به اين فيلم اعتراض کنند. اينجا کليک کنيد تا وارد سايتي شويد که براي اين اعتراض ساخته شده است. هر چه بيشتر به اين آدرس لينک دهيد و رويش کليک کنيد در فهرست جستجوي گوگل بالاتر قرار مي گيرد. ولي کلاً زياد از اين روش اعتراض خوشم نيامد. شفاف سازي در اين سايت آنطور که بايد صورت نگرفته است. چه خوب بود اگر واقعيتهاي تاريخي همانطور که هست در اين سايت قرار داده شده بود.

 

منبع: سرزمين جاويد – ذبيح الله منصوري

 

این هم مطلبی از MSNBC

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 و ساعت 9:52 |
== amores perros ==

عشق سگی  روایت دستمالی بی رحمانه و عامیانه واژه عشق است. و عجیب اینکه سگ درحکایت و روایت زوایای پنهان روح شخصیتهای داستان نقشی حیاتی دارد. فیلم، چند خطِ اصلی داستانی دارد که در نهایت به هم میپیوندند. از نظر ساختار آدم را یادِ داستان عامه پسند کوئینتین تارانتینو می اندازد و از نظر ساختار روایی تا حدودی شبیه 21 گرم است. حتی حرکت دایره وار موضوعِ داستان و جا یه جا شدنش بین شخصیتهای مختلف مرا به یاد دایره جعفر پناهی هم انداخت.

 

فیلم داستان عشق نامشروع یک مرد به زنِ برادرش، داستان عشق نامشروع یک زنِ مانکن به مردی متاهل و نهایتاً باز داستان عشق دوباره زنده شده و نامتعارف یک جنایتکار حرفه ای به دخترش است که او را در 2 سالگی رها کرده است و حالا او زن بالغی است. و باز مثل خیلی از فیلمهایی که به گونه ای روایت عجیب و غریب شانس و تصادف هستند، شخصیتهای این داستان را هم یک تصادف اتومبیل وحشتناک به هم گره می زند.

 

اما بیش و پیش از آنکه از کارِ هنرمندانه کارگردان – آلخاندرو گونزالز ایناریتو – تعریف کنم، باید ستایشی کنم از فیلمنامه بی نهایت زیبا و چند لایه ایِ گیلرمو آریاجا جوردن ( امیدوارم اسم را اشتباه ننوشته باشم ).

 

سگ :

سگ در داستان همه جا گویی نموداری از روحیات، درونیات و منویات صاحبش است. کمی دقت کنید! می بینید چقدر شخصیتهای داستان شبیه سگهایشان هستند؟ سگ اوکتاویو همانند خودش وحشی، درنده خو و تند مزاج است. تعهدی در قبال کسی ندارد . به سادگی به صاحبش خیانت می کند و از خانه بیرون می رود. سگهای دیگر را – حتی پیش از آنکه وظیفه اش باشد – می کشد. اوکتاویو شخصیت مشابهی است. با اینکه برادرش از خودش بدتر است، اما او با همسرِ برادر رابطه جنسی برقرار می کند، سگش را در مسابقات وحشیانه سگها که چیزی شبیه خروس جنگی خودمان است، شرکت می دهد و حتی می خواهد با زن برادرش بگریزد. او دستور می دهد برادرش را تا سرحد مرگ کتک بزنند. اما سرنوشتِ روح او تنهایی است. هم زنِ برادر او را ترک می کند، هم سگش به کسِ دیگری – ولگرد خیابانیِ آدم کش که شخصیت سوم داستان است – پناه می برد.

 

دومین شخصیت داستان والریا است. زنی که ظاهراً یک مانکن موفق است و عکسهای جذابش همه جای شهر روی بیلبوردها دیده می شود. او بر خلاف سگ بدقیافه و سیاه اوکتاویو، یک سگِ پشمالوی دوست داشتنی دارد. زن با مردی متاهل که پدرِ دو دختر است، رابطه نامشروع بر قرار کرده و حالا مرد تمام زندگیش را داده و برای او آپارتمانی تهیه کرده است که وقتی از پنجره اش به بیرون نگاه می کند، عکس خودش را روی بیلبورد آن طرف خیابان می بیند. مرد از زنِ قبلیش جدا می شود و درست زمانیکه ایندو زندگی مشترکشان را آغاز می کنند، سگِ والریا در حفره زیر آپارتمان گم می شود. انگار این حفره که همه جا زیر آپارتمان هست، نماد چیزی زیرِ پوست والریا است. سگِ او آنجا گیر کرده ، درست انگار روح والریا جایی در درونش گیر کرده و بی تابی می کند. والریا فکر می کند موش کورها دارند سگ را از پا در می آورند. از سوی دیگر والریا تصادف وحشتناکی می کند و مجبور می شود روی ویلچر بنشیند. عذاب و درد والریا با گیر افتادن سگش زیر آپارتمان توامان اتفاق می افتد و سرانجام وقتی سگ نجات پیدا می کند که والریا یکی از پاهایش را از دست داده است و دیگر عکسش روی بیلبورد آن طرف خیابان نیست.

 

سومین شخصیت داستان پیرمردی ولگرد است که کارش آدم کشتن به خاطر پول است. 4-5 تا سگِ ولگرد دارد که از آشغالها تغذیه می کنند و همگی تنها مونسش هستند. اما درست زمانیکه می خواهد آخرین قتل را انجام دهد با تصادف وحشتناک اتومبیلهای اوکتاویو ( شخصیت اول ) و والریا ( شخصیت دوم ) روبرو می شود. تنها کسی را که می تواند نجات دهد سگِ اوکتاویو است که به شدت مجروح شده. اما سگ اوکتایو که خود یک سگ کُشِ قهار است به محض بهبودی، بقیه سگهای پیرمرد را می کشد. انگار تنها چیزی که می توانست پیرمرد را از زندگی کثیفش نجات دهد، برخورد با موجودی مثل خودش بود. سگهای پیرمرد تمام تعلقاتش به زندگیِ فعلی هستند. وقتی می میرند، مرد تصمیم می گیرد زندگی فعلی را کنار بگذارد و دوباره سراغ دخترش برود که سالها پیش وقتی دو ساله بوده او را رها کرده تا دنیای بهتری برایش بسازد.

 

تقارن و تطابق شرایط سگهای داستان و صاحبانشان، دوست داشتنی است. روایتی پنهان از شخصیتهای روحی آدمهایی که نقطه اتصالشان فقط یک تصادف است و عشقهایی نامشروع. فیلم شخصیتها را خوب روایت می کند و آنقدر به جزئیات روحیشان می پردازد که علی رغم غیر عادی بودن، خوب درکشان می کنیم.

 

فیلم را خیلی دوست داشتم چون نشانه هوشمندی و ذکاوت کارگردان و فیلمنامه نویسش است. فیلم تقریباً بیشتر جایزه های جشنواره های گوناگون را درو کرده است و نامزد اسکار فیلم خارجی هم بوده است. فقط کافی است نگاهی به جایزه هایش بیاندازید تا یک لحظه هم برای دیدنش تردید نکنید.

 

.: آرش :.

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در جمعه هفدهم آذر 1385 و ساعت 8:55 |
:: خط باریک قرمز ::

 

تجربه شعر گفتن با واژه ها شیرین ترین تجربه های زندگی من بوده است. اما شعر گفتن با تصاویر، به نظرم، عالی ترین ِ تجربه ها است. درک شعری که در طبیعت جاری است، در ذرات خاک، در لا به لای نسوج برگها، لای بالهای شاپرکها، تفته میان بارقه های آتش، خیس ِ قطرات رقصان باران، محوِ ذرات مبهم مه ... . شعر طبیعت و کشف و شهودش چیزِ دیگری است. ترنس مالیک با خط باریک قرمز مرا به چنین دنیایی برد. دنیای تصاویر و واژه های یک شاعر، که حسش را از کتاب جیمز جونز درونی کرده است، و تصاویری بدیع خلق کرده است که البته مثل تمام شعرهای عالم در درونشان تشویش و پریشانی جاری است.

 

فیلم با جمله زیر و تصاویری از روستایی احتمالاً حاره ای آغاز می شود :

 

"Why does nature contend with itself?"

روی تصویر چهره خوف انگیز کروکودیلی دیده می شود. جانوری که شاید مظهر ترس و مرگ است. نزاع درونی طبیعت با نریشن شاعرانه دانای مطلق – بخوانید کارگردان – و تصاویری دلپذیر از طبیعت ناب آغاز میشود.

 

شاید عجیب به نظر برسد: زیباترین مصراع های نریشن شاعرانه فیلم اتفاقاً، زمانی است که گوینده خاموش است و سکوت می کند. دوربین در فضا می خزد و بازیگوشی می کند. روی برگهای سرسبز تپه ها حرکت می کند و اجازه می دهد آفتاب از میان روزنه های برگهای سر به فلک کشیده، لنز دوربین را نوازش دهد. چه کسی گفته این روایتی از جنگ است؟ این صرفاً یک نگاه شاعرانه به طبیعت است، نزاع فقط قسمتی از طبیعت است. اما بی شک، این یک فیلم معرفت شناختی درباره جنگ نیست. فقط شاعرها سوالهای بی پاسخ مطرح می کنند. حکیمان سوالی را مطرح می کنند که پیش از آن پاسخی برایش یافته باشند.

 

فیلم سعی می کند به ما بفهماند هر کدام از شخصیتهایش از جنگ جزیره ای ساخته اند. جزیره ای که تنها مقیمش خودشان هستند. با مفاهیم و قوانین خود ساخته و پرداخته ای که درک مفهوم اصلی که در طبیعت جاری است را برایشان ساده تر می کند. فیلم هر لحظه از زاویه نگاه و گلوی یکی از شخصیتهای داستان روایت می شود. تصاویر جنگ مثل آینه هر لحظه بر پرده چشمانشان پدیدار می شود. هر کدام خودش را در جنگ می بیند، عشق را، آرامش را، ترس را، مرگ را .

 

فیلم فلسفه جمله اول را در سراسر داستان بسط می دهد. بد و خوبی وجود ندارد. شکافی میان اینوریها و آنوریها نیست. شاید آنها هم همین آدمها هستند که هر کدام جزیره ای دارند. آنها هم در جزیره هایشان با مفاهیم عشق و مرگ و جاودانگی درگیر هستند. آنها هم دارند سعی می کنند حقیقت و شکوه طبیعت و خُردی خود را طوری هضم کنند.

 

فیلم با تصاویر و عبارات شاعرانه ای به پایان می رسد: با تصویر بوته ای تنها رُسته در آرامش ساحل دریا.

 

Who are u that I lived with?

The Brother.

The Friend.

 

Darkness from light.

Strife from love

Are they workings of one mind?

The features of the same face?

 

 

پ.ن. این فیلم از زیباترین فیلمهایی است که نگویم درباره جنگ که در حاشیه جنگ ساخته شده است. حداقل به خاطر موسیقی هانس زیمر هم که باشد، دیدنش را به شما توصیه می کنم.

 

.: آرش :.

 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در جمعه پنجم آبان 1385 و ساعت 21:44 |
عشق و رستکاری در شهر پر از گناه

 

You are ready to face what you have to face, but you don't wanna face it alone.

 

شهر گناه تقریباً با چنین جمله ای آغاز می شود. مطلع و موخره فیلم از نظر خط داستانی کاملاً با فیلم بیگانه است. سکانسهایی که ارتباط موضوعی با اصل فیلم ندارد، اما فضای شهری که با آن مواجهیم و منطق عجیب و غریبش را برای ما نمایان می سازد. شهری تاریک و سرد، دور از تابش آفتاب، مملو از رنگهای خاکستری که فقط خون و عشق به رنگ خیره قرمز در آن جلوه گر می شود. مطلع فیلم به زیبایی ما را با دنیای تاریک فیلم آشنا می کند، مرد و زنی در حال معاشقه با هم و ناگاه صدای شلیک گلوله. عشق و مرگ در این فیلم توامان ظهور می کنند. هر مرگی یا پیامد یک عشق است یا عشقی به دنبال می آورد.

 

فیلم نوار شهر گناه ساخته رابرت رودریگوئز بر اساس کمیک استریپ های فرانک میلر با همین نام ساخته شده است. فرانک میلر اقتباس سینمایی از روی اثرش را به سختی پذیرفته است و جالب است بدانید کوئینتین تارانتینو هم به عنوان کارگردان مهمان با آنها همکاری کرده است. ترکیب واقعاً جالبی است.

 

فیلم سه اپیزودی رودریگوئز شخصیتهای عاصی بی ترحمی را تصویر می کند که برای همیشه در تاریخ سینما ماندگار هستند. بیش از همه شخصیت مارو با بازی میکی رورکی مرا جذب کرد. با آن هیبت خشن و غول آسا و دیالوگهای معرکه اش مظهر واقعی شخصیتهای کمیک استریپ است. یک ضد قهرمان تمام عیار که عاشق پالتوهای خوش جنس است. هر کدام از قربانیان او که پالتوی خوبی به تن دارند، مورد توجه و التفاف قرار می گیرند. انگیزه مارو از آغاز یک زنجیره قتلهای بی ترحم، زنی است فاحشه به نام گلدی که البته فاحشه بودنش فرقی هم به حال مارو نمی کند.  مارو از پرتو عشقبازی با گلدی بالاخره راه فرار و رستگاری را پیدا می کند. فرار از روزهایی که به قول خودش یکایک می آیند و تو اصلاً نمی دانی چرا زنده ای و باید آنها را زندگی کنی. و حالا گلدی معنایی فراتر از همه اینها را به او چشانده اما خیلی زود به قتل رسیده است. راه رستگاری برای مارو گرفتن انتقام خون گلدی است. انتقامی بس سخت تر از آنچه گلدی به خود دید. انتقامی که خاموش و آرام نخواهد بود: it will be loud and nasty .

درست است که فیلم خشن و گاه چندش آور است. اما در اعماق قابهای فیلم حقیقتی هست که اگر درک شود، مبالغه خشونت آمیز اثر را بی معنی و آنرا به یک شاهکار دلپذیر تبدیل می کند. آن وقت است که آن مایع قرمز رنگ که در سراسر فیلم به این طرف و آن طرف می پاشد، معنای غیر مطبوعی نخواهد داشت.

 

دیالوگهای فیلم هم محشر هستند. ماهیت حماسی آنها و قرینه سازی در به کار گیری مجددشان هم وجه طنز فیلم را بالا می برد، هم آنها را به یاد ماندنی می کند. مثل صحنه هایی که در آنها هارتیگان ( بروس ویلیس) مورد تمسخر قرار می گیرد که حتی نمی تواند تفنگش را بلند کند. اما پلیس پیر همان لحظه دستش را بالا میاورد و شلیک می کند ( Sure I can ). یا دیالوگ زیبای هارتیگان در حین مرگ که دوبار تکرار می شود:

The old man dies, the young girl lives, fair trade.

 

صدای خش دار و بم کاراکترها آنها را به یاد ماندنی تر می کند. به خصوص ایمانشان در کاری که می کنند و تسلطی که در اوج مخاطره بر شرایط دارند. قهرمانان و ضد قهرمانان این فیلم معرکه اند. در ضمن فضای سورئالی که بر برخی از صحنه ها سایه انداخته و یا مبالغه ای که در فیلم جاری است از حرکات عجیب و غریب کاراکترها گرفته تا قطرات درشت باران، یا زندان بی نهایت زیبایی که هارتیگان 8 سال از عمرش را در آن می گذراند فیلم را تبدیل به یک تجربه به یاد ماندنی می کند . در این فیلم قابهای فراموش نشدنی کم نیستند. این فیلم یک کالت واقعی است. یک فیلم نوار به یاد ماندنی.

 

سکانس دوست داشتنی:

صحنه ای هست که مارو به کلیسا می رود، در محل اعتراف قرار می گیرد و با کشیش سخن می گوید. کشیش از او می پرسد: آیا یک فاحشه ارزش مردن این آدمها را دارد؟ مارو با هر گلوله ای که در بدن کشیش خالی می کند جواب می دهد: ارزش مردن دارد ، ارزش کشتن دارد ، ارزش رفتن به جهنم دارد، آمین.

 

.: آرش :.

 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 و ساعت 20:35 |
بکش یا کشته شو یا کشته نشو یا نکش یا کارهای دیگر کن

جان و جين اسميت 5 يا 6 سال است که با هم زندگي مي کنند. بعد از اين مدت ناگهان به طور اتفاقي هر يک از واقعيت زندگي ديگري مطلع مي شود. واقعيت اين است که آنها هر دو آدم کشهايي حرفه اي هستند که براي دو شرکت رقيب کار مي کنند. مسئله اصلي وقتي بروز مي کند که آنها هر دو مامور مي شوند يکديگر را از بين ببرند. چالشي که در اين شرايط براي آنها ايجاد مي شود، ايده جذابي است که بسيار بد اجرا شده است.

 

آقا و خانم اسميت ، سکانسهاي اکشن نسبتاً زيبايي دارد. اما تنها صحنه اي که مرا جذب کرد، صحنه رويارويي آنها در منزلشان بود. هر چند از نظر منطق روايي اين سکانس واقعاً افتضاح است. چه کسي مي تواند قبول کند اين دو بعد از آنکه آنهمه همديگر را به در و ديوار مي کوبند، ناگهان از کشتن هم پشيمان مي شوند و باقي قضايا ( که حتماً خودتان ديده ايد و هر چند بدتان نيامده اما خوب ته دلتان گفته ايد چه مسخره ! )

 

مشکل فيلم اين است که مي خواهد دو ‍ژانر روايي را در هم بياميزد. در لحظه هايي فيلم يک کمدي کلاسيک آرام و مرموز است و در لحظاتي يک اکشن پر سر و صدا و عصبي. اين است که داستان درست جا نيافتاده و خلاصه اخر فيلم اگرچه از دو ساعت وقتي که گذاشتي ناراضي نيستي اما احساس نمي کني يک فيلم خوب ديده اي .

 

بازي برد پيت و آنجلينا جولي اما ، بسيار زيبا و باور پذير است و مهمترين خصوصيتش هم اين است که دو بازيگر خيلي خوب با هم گره خورده اند ( البته با آن حرفهايي که درباره ايندو شنيده ايم و بيشترش هم واقعيت دارد، اگر گره نمي خوردند جاي تعجب بود ) . به هر جال اين گره که ظاهراً حسابي هم کور شده است اگر چه ممکن است از نظر اخلاقي به مذاق بعضي خوش نيايد، اما حداقل يک همکاري سينمايي خوب آفريده است.

 

فيلم از آن دسته فيلمهايي است که ممکن است بينندگان را به شدت جو گير کند، پس سعي کنيد چاقو، و کارد آشپزخانه و امثالهم را از دسترس افراد خانواده دور کنيد.

 

اگر بتوانيد فيلم را روي DVD‌ تماشا کنيد احتمالاً بيشتر لذت مي بريد.

 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در شنبه پانزدهم بهمن 1384 و ساعت 16:7 |
بازم كارتون

به تازگي كارتون INCREDIBLES   ( شگفت انگيزها )  محصول شركت والت ديسني را ديدم كه حيفم آمد بهتون معرفي نكنم . هر چند مي دونم  اونهايي كه مثل خودم اهل كارتون هستند و از طرفداران والت ديسني ، حتما تا حالا ديدنش .

 

                                                  

 

داستان  ماجراي زندگي يك خانواده شگفت انگيز است كه سعي مي كنند با استفاده از نيروي  خارق العاده خودشون به مردم كمك كننند و از حوادث و اتفاقات غير مترقبه در سطح شهر جلوگيري كنند و هر كدوم از اعضاي خانواده داراي يك نيروي خاصي هستند . مثلا دختر خانواده قدرت نامريي شدن داره يا پسر شيطونشون با سرعت بسيار زيادي مي دود و  مادر هم مشت زن و كاراته باز خوبي است و پدر خانواده هم كه قدرت بدني فوق العاده بالايي دارد .

اما پس از مدتي  به اجبار  دولت  ديگر اجازه استفاده از قدرت  خود را ندارند و مجبور مي شوند مانند مردم عادي در شهر زندگي كنند  سرانجام  انتقام گيري يكي از دشمنان مرد شگفت انگيز ، اين خانواده را دوباره وادار به استفاده از نيروي غيرطبيعي شان مي كند و تازه ماجراها و اتفاقات با مزه آن شروع   مي شود .

اين كارتون جذاب با شخصيتهاي بي نظيرش ، تاكيدي است بر يكي از مفاهيم هميشگي هاليوود : خانواده آمريكايي !

اعضاي اين خانواده شگفت انگيز با تمام قابليتهايشان ، فقط  وقتي مي توانند بر حريفان قدر خود غلبه كنند كه در كنار هم و به شكل خانواده اي كاملا آمريكايي ظاهر شوند .

در اين داستان هجو زيبايي نهفته كه با دوبله جالب آن ،  زيباييش چند برابر مي شود .   لهجه رشتي دزدي كه اول داستان ظاهر مي شود و رفيق آباداني مرد شگفت انگيز كه در لحظات حساس به كمك  اين خانواده مي آيد ، واقعا ديدني است .

حتما دوبله شده آن را هم ببينيد .

 

 > سارا

<

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384 و ساعت 11:52 |
مثل برگ: پریشان در باد ، آرام در زباله دان

صحنه ای از فیلم حکم هست که رضا معروفی (عزت الله انتظامی ) از پشت پرده سینمای خانگیش با قالبی سایه وار عبور می کند. روی پرده سانست بولوار پخش می شود. زایش فیلم از دل دنیایی انتزاعی و تجریدی و روایت بطئی واقعیتهایش در این سکانس خلاصه شده است.

 

فیلم درست مثل جزیره ای است که در هوا معلق مانده اما جاهایی در زمین ریشه کرده است. درست است که فیلم بی زمان و مکان است، اما با اشاره های کوتاه و گذرا به واقعیتهای روز جامعه یا با دست یازیدن به هدایت و دولت آبادی، در بستر وطنیش ریشه می دواند. فیلم به مرور به ما می فهماند که باید منطق درونیش را فارغ از همه واقعیتهایی که در ذهن سراغ داریم، بپذیریم و این آدمهای تنها و سرگردان و پریشان را همینطور که هستند قبول کنیم. قرار نیست در دنیای واقعی دنبال ما به ازای این شخصیتها بگردیم. آنها منطق خودشان را دارند. مناسبات مالیخولیایی عجیب و غریب خودشان را نیز. اما به شدت تنهایند.

 

به نظرم این عنصر تنهایی و سرگردانی کلید اصلی ورود به دنیای شخصیتهای این فیلم است. در عین حال همه شان قسمتی از وجودشان را جایی در عمق پنهان کرده اند. زخمی هستند اما ما زخمهایشان را فقط در چهره و چشم و ابرو می بینیم. نمی دانیم و حتی نمی پرسیم چه چیزی محسن را به اینجا رسانده یا چه چیزی باعث شده یک جاهایی از زندگی رضا معروفی با آن مافیای سخیف که آدم را یاد فیلمهای پدرخوانده ای می اندازد، قاطی شود. آنچه برای ما مهم است دنیای آشفته و بی نظم و نسقی است که اینها در آن به سر می برند.

 

به نظرم دیالوگ نویسی فیلم فوق العاده است. فکر می کنم فیلمهای اصیل کیمیایی -  و نه آنها که ما را در این سالها تشنه و منتظر گذاشت- نوعی سینمای آیینی است مخصوص خودش و با قواعد خودش که مولفه های ویژه خودش را هم دارد. این مولفه ها در دیالوگ نویسی بروز می کند و به اوج می رسد. آنقدر دیالوگ های زیبا و ماندگار از این فیلم در ذهنم مانده که گاهی به یاد سگ کشی می افتم و آن فضا و گفتگوهای آیینی و دوست داشتنی. اینجا هم آیین و مسلکی وجود دارد که خاص کیمیایی و سینمای اوست. سکانسهای بی نظیری هم هست که مطمئنم تا سالها در ذهن خواهد ماند.

مثلاً سکانس دوست داشتنی نواختن گیتار توسط دختر رضا معروفی با آن قیافه کج و کوله  و اشک ریختن معروفی که انگار دلش می خواهد او را در آغوش بکشد و نمی تواند. و آن حرکت آرام دوربین به سوی پنجره که همزمان با اوج موسیقی است.

 

سکانس ملاقات حد میثاق با جلال و بعد با رضا معروفی هم بی همتا است و آدم را یاد پدرخوانده کوپولا می اندازد. این سکانس در اجرا واقعاً عالی است. بازیها معرکه است و حرکت دوربین که دیگر گفتن ندارد. واقعاً باید به زرین دست به خاطر این فیلمبرداری آفرین گفت.

 

سکانس چای خوردن رضا معروفی را هم خیلی دوست دارم. و آن دیالوگ بی همتا که نشان از خستگی اوست از دنیای آشفته و پریشان اطرافش :

"هشت تا تخم مرغ می ندازی تو کره.محلی. زرده شو به هم نزنی ها! می خوام وقتی می خورم، ببینم، رویت کنم."

 

شخصیت محسن هم واقعاً دوست داشتنی است و بازی پولاد کیمیایی قابل ستایش. تداخل درد و آن لبخند تلخ که همیشه بر چهره اش نشسته با سرفه های خش دارش، آرامشش در هنگام ارتکاب به قتل و عاشق بودنش که تا انتهای فیلم از همه پنهان کرده، واقعاً دلنشین است. محسن از آن شخصیتهای تکرار نشدنی است.

 

دیالوگ انتهای فیلم انتظامی را هم خیلی دوست دارم:

"هیچ حکمی برای تو نبود بچه. باهام چه کار کردی؟ سرتق. زندگیمو خراب کردی" ( نقل به مضمون )

 

وای که چه قدر اون سکانسی که جمله "اسمش این نیست" مثل ردیف شعر مدام  تکرار می شود دلنشین است.

 

کیمیایی با این فیلم دوباره کیمیایی شد که دوست داشتیم و منتظرش بودیم. فیلمی ساخت که دو بار دیدم و هنوز کاملاً تشنه اش هستم. دیالوگها و شخصیتهایی که قسمت بزرگی از خاطرات سینمایی مرا خواهند ساخت: حد میثاق، رضا معروفی ، فروزنده، سهند، محسن. ( به اسمها دقت کنید، بیشترشان مثل فضای فیلم انتزاعی و تجریدی هستند).  

 

مطلبم رو با این دیالوگ فیلم تمام می کنم:

"عقیده اگه بد اجرا بشه، دلیل بد بودن عقیده نیست"

 

 

پاورقی: به سایت اختصاصی فیلم هم سری بزنید.

 

.: آرش :.

 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در سه شنبه سیزدهم دی 1384 و ساعت 21:41 |
بی تکان گهواره رنگین کمان تخیل

تازگيها علاقه عجيب و غريبي به کارتون پيدا کردم. البته منظورم فيلمهاي کارتنيه. هر چند از کارتنهاي کوتاه که هر از گاه فرصت مي کنم تو ماهواره ببينم هم خوشم مياد. حتي بعضي وقتها مي شينم يک ساعت تام و جري نگاه مي کنم و لذت مي برم. اخيراً دو تا فيلم کارتوني از کمپاني والت ديزني ديدم. عصر يخبندان ( ice age ) و کمپاني هيولاها ( monsters inc ) که هر دو جذاب و لذت بخش بود. به خصوص هر دو رو با صداي دالبي فوق العاده ديدم و عصر يخبندان از نظر افکتهاي صوتي بي نظير بود و افتتحايه و اختتاميه خيلي جذابي هم داشت. مي ميرم واسه دماغ دراز و چشماي قلمبه اون سنجابه. فکر مي کنم دنياي انيميشن دنياي بسيار جذاب تري از فيلمهاي سينماييه. چون در اين وادي ديگه همه چيز ممکنه و تخيل مرز و محدوده نداره. مي توني از جيغ بچه ها انرژي توليد کني و  مي توني به آسوني به کمک يه در که ميون زمين و هوا آويزونه از يه دنيا به يه دنياي ديگه سفر کني. اونهم در يک ثانيه. کلاً از فضاهاي سورئال خوشم مياد و فکر مي کنم همين علاقه است که کمي تغيير شکل داده و منو اينقدر به کارتون هاي اين سبکي علاقه مند کرده. تازگيها يک فيلم کارتوني جديد از هم از والت ديزني به بازار اومده به نام chicken little يا جوجه کوچولو که چند هفته متمادي top box office بود و حالا با ورود ورژن جديد هري پاتر اومده رتبه سوم. بي صبرانه انتظاز مي کشم DVD اش بياد تا چهارزانو بشينم جلوي تلويزيون و خيره بشم بهش. خيلي دلپذيره که آدم با يه موجود گرد سبز با يه چشم گنده همدردي کنه.

 

 

<آرش>

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در چهارشنبه نهم آذر 1384 و ساعت 18:29 |
این صدا است که می ماند

تکنولوژی خیلی چیزها را دگرگون می کند. شکل نیازهای انسانها را عوض می کند و تعاریف جدیدی در ذهنشان شکل می دهد. قبلاً تنها از شکل خاصی از فیلمها لذت می بردم. این شکل خاص معمولاً ویژگی خاصی داشتند که در همه شان عمومیت داشت و آن این بود که عموماً خالی از افکتهای صوتی بودند و پر از تصویر یا حرف. در واقع آن چیزی که نامش را افکتهای صوتی تصویری می گذاریم در فیلمهایی مثل همه چیز برای مادرم (پدرو آلمودوار – چند روز پیش دیدمش ) دیده نمی شود. اصطلاح متعارفش فیلمهای هنری و غیر هنری است. اما زمانیکه یک فیلم کاملاً غیر هنری ( مثلاً اکشن یا افسانه علمی ) را روی DVD آن هم با سیستم سینمای خانگی تماشا کنی همه چیز فرق می کند. یکبار که تماشا کردی فقط دنبال فیلمهایی می گردی که پر از سر و صدا و افکت باشند. لذت دیدنش واقعاً بی همتا است. حالا می فهمم چرا مردم در آمریکا اینقدر سینما می روند و این فیلمهای عجیب و غریب را نگاه می کنند.

 

* این مطلب رو در گویا بخوانید مطالعه جالبیه .

 

* دکتر میلانی نویسنده کتابهای معمای هویدا و تجدد و تجدد ستیزی در ایران  در گویا مطلبی نوشته .

 

<آرش>

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در جمعه چهارم آذر 1384 و ساعت 10:27 |
تحلیلی بر فیلم خیلی دور خیلی نزدیک

 

خلاصه داستان:

فيلم داستان يك پزشك متخصص مغز است. صاحب نام، ثروتمند و پر مشغله. به خدا اعتقاد ندارد اما دستش معجزه مي كند. اما اين دست معجزه گر خيلي زود در مي يابد كه از درمان تنها پسرش سامان كه دچار عارضه مغزي است عاجز است. سامان عاشق نجوم است. پدر كه كارش او را از سامان دور كرده است جستجويي را به دنبال او در كوير آغاز مي كند.

 

 فيلم را مدتي قبل ديدم و به همين دليل مجبورم برخي لحظاتش را در ذهن مرور كنم. فيلم با تم موضوعي مشخصي آغاز مي شود و به مرور اين تم اوليه در تم اصلي فيلم فيد مي شود. در ابتداي فيلم شاهد دكتري هستيم كه همه عناصر زندگيش را به دقت چيده است : كارش ، شرط بندي روي اسبها ، voice chat ... اين ميان جاي سامان خالي است. اگرچه به خاطر دارد كه بايد براي او تلسكوپ بخرد اما از دنياي راز آميز ستارگان كه او را در خود غرق كرده است، از دختري كه دوست دارد و از خيلي چيزهاي ديگر خبر ندارد. انگار او آفريده نشده تا دنياي اطرافيانش را بشناسد. در اين سرآغاز احساس مي كنيم كه با كشاكش احساسي بين اين پدر و پسر مواجه خواهيم بود. اما خيلي زود فيلم چرخش بطئي را آغاز مي كند و به يك " داستان سفر" بدل مي شود. سفري كه از دكتر عالم ، شخصيت جديدي مي سازد.

 

شخصيت با ثبات و مطمئن به نفس ابتداي فيلم به مرور مي شكند و دچار تزلزل مي شود. چيزي كه در فيلم دلپذير است اين است كه فيلم نتيجه گيري نمي كند. بر خلاف فيلمهاي مجيدي كه هميشه آخرش با يك قضاوت خشك و يك طرفه مواجهيم، اينجا با يك نتيجه گيري قطعي و چرخش 180 درجه روبرو نيستيم. اگر چه مي بينيم كه اين فردِ به ظاهر بي نياز ابتداي فيلم، در انتها نيازمند دستي است كه از آسمان دراز شود و او را از گرداب خاك و غباري كه در آن گرفتار شده نجات دهد، اما فيلم شعار نمي دهد و هنوز نمي دانيم كه آيا دكتر خدا پرست شده است يا نه؟ آيا همه اين اتفاقات باعث شده است كه او تيشه بر پايه تمام انديشه هايش بزند و طرحي نو در اندازد؟

 

ديالوگهاي كوتاه سامان كه از پشت تلفن سخن مي گويد هم برايم بسيار جذاب بود. ديالوگهايي كه روايت گر شناخت عميقي است كه سامان نسبت به دنيايي كه در آن زندگي مي كند پيدا كرده است و تعادل فكري كه در او برقرار شده است.حتي به نظرمان مي رسد كه او مسئله اش را با مرگ حل كرده است و شايد به همين دليل است كه با وجود اطلاع از بيماريش در صدد پيگيري بر نيامده است. بر خلاف قامت بي نياز دكتر او كاراكتري لبريز از نياز است. اما اين فقط ظاهر قضيه است. چرا كه واقعيت دقيقاً عكس اين است.

 

از سوي ديگر دنياي دكتر عالم بر خلاف اسمش كاملاً لوكال و مخصوص به خودش است. دنيايي كاملاً ايزوله كه تعامل مشخصي با محيط اطرافش ندارد يا اگر دارد كاملاً تعريف شده است. اما شرايط جديد اين تعادل را به هم مي زند و دكتر را مجبور به تعامل با افراد تازه مي كند. روحاني يكي از جذابترين بيگانه هايي است كه وارد دنياي ايزوله او مي شود. جالب اينجا است كه تنها كاراكتر سر درگم در اين شطرنج پيچ در پيچ خود دكتر است.

 

در انتهاي فيلم دايره كامل مي شود. دكتر دوباره زير تمام افكار غبار آلودي كه او را احاطه كرده است مدفون ميشود. اينجا شاهد استحاله تدريجي او و انفعال شخصيتش هستيم. انگار بايد منتظر باشيم تا دستي از آسمان او را نجات دهد. انتظارمان چند دقيقه اي بيشتر به طول نمي انجامد. زندگي دكتر را همراه او در دوربين فيلمبرداريش مرور مي كنيم ( كه البته كمي غير منطقي است ) و به چشمان منتظرش خيره مي شويم. اين لحظه ها را ميركريمي از نظر دراماتيك زيبا از كار درآورده است.

 

متاسفانه سنتِ دو بار ( يا بيشتر ) ديدن فيلم ها ديگر برايم ممكن نيست. خيلي از ديالوگهاي فيلم بود كه برايم جذاب و دلنشين بود. با اينكه فيلم خيلي خوش ساخت بود ولي هيچ وقت بار اول نمي تواني ريزه كاريهاي كارگرداني را تحليل كني. اگر دوباره ديدمش باز درباره اش خواهم نوشت.

 

ديگر اينكه قسمتي از اين نوشته نتيجه گفتگوي دو نفره با سارا درباره فيلم است. وظيفه كتابت گفتگو را من بر عهده گرفتم. شاد باشيد.

 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در جمعه بیستم آبان 1384 و ساعت 19:57 |
راه رفتن مرد مرده

 

This film ennobles film making.

Roger Ebert.

 

فیلم راه رفتن مرد مرده ( Dead man walking ) را یکبار دیدم و علی رغم اشتیاق فراوان هنوز فرصت نشده برای بار دوم به تماشایش بنشینم. فیلم از آن دسته فیلمهایی است که دوست داری ساعتها با کسی درباره اش صحبت کنی و زوایای مختلف شخصیتها را بکاوی. اگرچه سرآغاز فیلم تو را به یاد خیل عظیم فیلمهای مشابه و کلیشهء "متهم به مرگ  در آستانه اعدام "، می اندازد ؛ اما خیلی زود سراسر وجودت را درگیر با شخصیتهای بی همتای فیلم و نگاه منحصر به فردش می یابی. تیم رابینز با ظرافت و هنرمندی بی همتایی عناصر فیلمش را چیده و مثل یک فیسوف از بالا به همه چیز خیره شده است. او ما را وادار می کند که برای اولین بار به کسی که به دو نفر تجاوز کرده و سپس وحشیانه آنها را به قتل رسانده است، در قالب یک انسان و نه یک جانور نگاه کنیم. فیلم ما را مجبور می کند زوایای پیچیده روح او را در یابیم و شاهد تلاش صادقانه راهبه ای باشیم که باور دارد رحمت خداوندمتوجه همه بندگانش می شود ، حتی گناهکارترین آنان. فیلم از یک سو روایت تقلای روحی هلن است (سوزان ساراندن) برای همدردی با موجودی که همه به او در هیات یک انگل نگاه می کنند و از سوی دیگر تلاطم درونی یک جانی و سفر روانیش تا ساحل آرامش. هلن تصور می کند اگر متیو ( شان پن ) به کاری که کرده اعتراف کند و با گناهش و فراتر از آن با خودش سازش کند، مورد رحمت خداوند قرار می گیرد. اینجا است که به مرور رابطه ای مرید و مرادی شکل می گیرد. هلن از سوی دیگر به سراغ خانواده های قربانی ها می رود و با دردها و زخم های آنها همراه می شود. به ما کمک می کند به یک مسئله پیچیده از تمامی زاویه ها نگاه کنیم و از ما می خواهد به جای قضاوت به تحلیل بپردازیم. تیم رابینز یک داستان کلیشه ای را به غیر کلیشه ای ترین وجه ممکن روایت می کند و نهایتاً خاتمه می دهد. متیو اعدام می شود اما تحول و انقلاب روحیش آنقدر مسحور کننده است که انتهای فیلم نمی دانی بخندی یا گریه کنی. تعارض های درونی هلن و موقعیت های پیچیده ای که در آنها قرار می گیرد هم برایم خیلی جالب بود. بدون شک او جذاب ترین کاراکتر راهبه ای است که تا به حال دیده ام.

می توان ساعتها درباره این فیلم سخن گفت و بارها به تماشای آن نشست و مطمئنم هر بار چیزهای تازه تری برای کشف کردن دارد. اما قبل از خاتمه نوشته حیفم می آید از بازیهای بی همتای سوزان ساراندن و شان پن نگویم. شاید فرصتی شود با سارا دوباره فیلم را ببینیم و یک گفتگوی دو نفره درباره فیلم داشته باشیم . تا بعد...

 

<:آرش:>

 

/ نوشته شده توسط سارا و آرش در یکشنبه پانزدهم آبان 1384 و ساعت 6:47 |